
08-11-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
دانشمند و پادشاه
يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. در زمانهاي قديم دو برادر زندگي ميكردند كه هر دو بيكار بودند و خيلي وقت بود كه دنبال كار ميگشتند تا اينكه از همهجا نااميد شدند. يك روز بر سكّويي وسط بازار نشسته بودند كه ناگهان يك فرشته ظاهر شد و گفت: «براي شما خبر خوبي دارم. خداوند وقتي ديد كه شما واقعاً اهل كار هستيد و با جديّت دنبال كار ميگرديد، دلش به حالتان سوخت و دو كار خوب برايتان در نظر گرفت. اكنون برخيزيد و بيرون شهر برويد. يك قصر و يك كتابخانهي بزرگ در انتظار شماست. هر كسي كه قصر را انتخاب كند، پادشاه ميشود و هر كسي كه كتابخانه را انتخاب كند، عالم ميشود. در ضمن انتخاب با برادر بزرگتر است.»آنها به بيرون شهر رفتند. برادر كوچكتر منتظر انتخاب برادر بزرگتر شد. بعد از چند ساعت فكر كردن، برادر بزرگتر برخاست و به سمت كتابخانه رفت. برادر كوچكتر كه تعجّب كرده بود، خيلي خوشحال شد و زود به قصر رفت. بعد از چند سال برادر كوچكتر باشكوهترين پادشاه زمان خودش شده بود و برادر بزرگتر هم تواناترين دانشمند عصر خودش بود.
مردم به هر دوي آنها احترام ميگذاشتند، امّا پادشاه كه دوست داشت، فقط او مورد توجّه باشد، دانشمند را به زندان انداخت و تمام كتابهايش را سوزاند. بعد از آن اوضاع مملكت خيلي به هم ريخت. حسابها به راحتي جابهجا ميشد و پولهاي زيادي ناپديد ميگشت، امراض مختلفي در شهر شيوع يافت، تعداد بيماران بسيار زياد شد و خيلي اتفاقات ناگوار ديگر به وقوع پيوست؛ ولي پادشاه حاضر نبود از دانشمند استفاده كند، در حاليكه تنها او ميتوانست اوضاع را درست كند. تا اينكه خود پادشاه بيمار شد و خيلي هم حالش بد شد و چارهاي نماند جز اينكه از دانشمند درخواست كمك كند، امّا دانشمند گفت: «به اين شرط تو را مداوا ميكنم كه از پادشاهي صرفنظر كني و مرا بهعنوان پادشاه به همه معرفي كني.»
پادشاه هم ناچار، سند پادشاهي را به دانشمند واگذار كرد و دانشمند نيز او را مداوا كرد. برادر كوچكتر يا همان پادشاه سابق، بعد از بهبود بيمارياش، به سراغ برادر بزرگتر رفت و گفت: «سؤال مهمي دارم. چرا سالها پيش پادشاهي را انتخاب نكردي؟»
دانشمند پاسخ داد: «موقعي كه بيكار بوديم و به دنبال كار ميگشتيم و كاري نمييافتيم، متوجّه شدم چون كه كاري بلد نيستيم، به ما كار نميدهند و زماني كه فرشتهي مهربان آن خبر خوب را آورد، با خود فكر كردم و ديدم چيزي از حاكم بودن نميدانم. پس تصميم گرفتم، كتابخانه را انتخاب كنم و مدّتي را به آموختن بپردازم و مطمئن بودم اگر كاري را خوب ياد بگيرم، حتماً به آن ميرسم و همينطور هم شد.»
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|