نمایش پست تنها
  #1474  
قدیمی 09-11-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


بهلول!!!!


هارون الرشید از بهلول پرسید که دوست ترین مردم نزد تو کیست؟
گفت: آنکس که شکم مرا سیر کند.
گفت: اگر من شکم تو را سیر کنم ، مرا دوست می داری؟
گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.

***

بهول نزد خلیفه رفت که من پیغمبر خدایم و به من ایمان بیاور.
خلیفه گفت : معجزه تو چیست؟
گفت: هرچه خواهی؟
پادشاه قفل مشکل گشایی پیش او نهاد و گفت : اگر راست می گویی، این قفل را بی کلید بگشای!
گفت: من دعوی پیغمبری می کنم نه دعوی آهنگری!

***

وقتی بهلول خردسال بود به او گفتند می خواهی پدرت بمیرد تا میراث او ببری؟
گفت : نه والله ، می خواهم او را بکشند تا چنانکه میراث او می برم ، خون بها نیز بستانم!

***

وقتی بهلول کودک بود، مادرش بیمار گشت. روزی مادرش در آن بیماری به او گفت : ای پسر، پروای من نداری و حال آنکه دیشب ده نوبت برخاسته ام.
گفت : باکی نیست، امیدوارم که امشب برنخیزی!

***
روزی بر در خانه نشسته بود و دخترک چهار ساله ی او پیشش بود. ناگاه جنازه ای از دور پیدا شد.
دخترک هرگز آن ندیده بود، گفت ای پدر این چیست؟
گفت آدمی مرده است.
گفت به کجا می برنش؟
بهلول گفت: آنجا که نه شمع و چراغ است ، نه فرش و روشنایی ، نه نور و صفا ، نه آب و نان.
دخترش گفت: پس به خانه ی ما می آورند!

***

شاعری یاوه سرا در حضور او غزلی بخواند و گفت : می خوتهم که این غزل را به دروازه شهر آویزم تا شهرت یابد.
گفت: مردم چه دانند که آن شعر تو است ،مگر آنکه تو را نیز پهلوی شعرت بیاورد!

***

روزی زن بد خوی بهلول بیمار شد. شوهرش را گفت : اگر من بمیرم تو بی من چون خواهی زیست؟
گفت: اگر نمیری چون خواهم زیست؟

***


عده ای از مردم به دعای باران بیرون رفتند و همه ی اطفال مکتب ها را باخود بردند.
بهلول گفت : این طفلان را به کجا می برید؟
گفتند : تا دعا کنند که ایشان بی گناهممد و دعای بی گناهان مستجاب است.
بهلول گفت : اگر دعای ایشان مستجاب شدی ، یک مکتبدار در همه ی عالم زنده نماندی!

***


از او پرسیدند وقت طعام خوردن کی است؟
پاسخ داد : غنی را وقتی گرسنه می شو د و فقیر را وقتی که بیابد.

***


روزی کسی در حضورش بی ادبی کرد. او را ملامت کرد که شرط ادب را بجای آور.
گفت : چه کنم ، آب و گل مرا چنین سرشته اند!
بهلول گفت : آب و گل تو را نیکو سرشته اند ، اما لگد کم خورده است!

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از behnam5555 به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید