نمایش پست تنها
  #1655  
قدیمی 10-22-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

گلچين حكمت جبران خليل جبران ( 2 )

جبران خليل جبران
ترجمه‌ي قادر رزمجو

عدالت

عدالت روي زمين جن را به صدا درآورد، از سوءاستفاده از كلام مقدس.
و او جان باخت تا شاهدي بر آن باشد كه آنان عدالت را در جهان به تمسخر مي‌گيرند.
آري براي قانون‌شكنان كوچك، حكم زندان و مرگ مي‌دهيم. اما غارتگران بزرگ را، افتخار، ثروت و احترام اهدا مي‌كنيم. دزديدن گلي را جرم مي‌دانيم و غارت سرزميني را سلحشوري. بري آن‌كس كه جسمي را مي‌كُشَد حكم مرگ مي‌دهيم، و براي آن‌كس كه روحي را مي‌كُشَد حكم آزادي.
دولت با قتل قاتل، حبس سارق، تجاوز به كشور همسايه و كشتار مردمانش، چه عدالتي را نشان مي‌دهد؟! عدالت درمورد آن قدرتي كه در سايه‌ي آن قاتل، قاتل را مجازات‌كند و سارق، دزد را، چه مي‌انديشد؟!
چون فردي فرد ديگري را به قتل برساند، مردم او را قاتل مي‌خوانند اما وقتي امير، او را مي‌كشد امير را عادل مي‌دانند. وقتي كسي مالي را سرقت مي‌كند او را دزد مي‌خوانند، وقتي امير زندگي او را از او مي‌ستاند بدو مي‌بالند. وقتي زني به شوهرش خيانت مي‌كند او را زناكار مي‌خوانند و چون امير، هم‌او را عريان در خيابان‌ها گرداند و سپس سنگسارش‌كند، نجيبش شمارند.
ريختن خون ممنوع است، اما چه‌كسي اين‌كار را براي امير مجاز كرده است، غارت اموال ديگري جرم است، زندگي كسي را از او ستاندن شرافتمندانه‌!
خيانت به شوهر، عملي كريه است اما سنگسار روحي زنده، منظره‌اي زيبا، آيا بايد شر را با شرارت پاسخ‌داد و آن‌را قانون خواند؟ آيا بايد با فسادي شديدتر به جنگ فساد رفت و آن‌را قانون خواند؟ آيا بايد با جنايت بر جنايت غلبه‌كرد و آن‌را عدالت ناميد؟
موهبت عدالت، بزرگ‌تر از اغماض و احسان است.
مهرباني
سرچشمه‌ي شادي بشريت در درون زني صاحب‌دل است و سرچشمه‌ي عاطفه‌ي بشريت، همانا عطوفت روح نجيب اوست.
محبت آدميان صدفي است تهي، كه نه گوهري در آن است و نه بهايي، مردم با دو دل زندگي مي‌كنند، يكي به نرمي موم و ديگري به سختي سنگ و محبت گاه سپر است و گاه شمشير.
عشق
توان عاشق‌شدن، بزرگ‌ترين هديه‌ي خدا به انسان است؛ چراكه عشق هرگز در دل كسي كه مورد رحمت قرار گرفته است، نمي‌ميرد.
عشق تنها در جان منزل دارد و نه در تن و بايد چون شراب، خودِ متعالي ما را برانگيزد تا پذيراي هداياي ملكوت محبوب باشيم.
تا درد را زمزمه نكني؛ تا هجران راز عشقت را برملا نسازد؛ تلخي صبر را نچشي و از مشقت مأيوس نشوي، ميوه‌ي عشق نخواهد رسيد.
ديروز بر درِ معبد ايستادم تا از رهگذران درباره‌ي اسرار و خصايص عشق بپرسم. پيرمردي با چهره‌اي تكيده و افسرده از برابرم گذشت، آهي كشيد و گفت:
- عشق، نقصاني طبيعي است كه از آدم ابوالبشر به‌ما رسيده است. اما جواني نيرومند گستاخانه جواب داد:
- عشق، امروز ما را با ديروز و فردا پيوند مي‌دهد. سپس زني با سيمايي اندوهگين، آهي كشيد و گفت:
- عشق زهري مهلك است كه افعيان سياه دالان‌هاي دوزخ به بدن مي‌ريزند، زهري به زلالي شبنم كه روح تشنه، مشتاقانه آن‌را سر مي‌كشد اما بعد از نخستين سرمستي، نوشنده بيمار مي‌شود و آهسته آهسته به‌سوي مرگ مي‌رود. سپس دوشيزه‌اي گل‌گونه و زيبا با لبخند گفت:
- عشق شرابي است كه نوعروسان آن‌را در پياله مي‌ريزند. جان‌هاي توانا را نيرو مي‌بخشد و قادر مي‌سازد تا برفراز ستارگان پروازكنند. سپس مردي سياه‌پوش و ريشو گفت:
- عشق غفلت كوري است كه جواني با آن شروع مي‌شود و پايان مي‌يابد. ديگري با خنده گفت: - عشق پنجره‌اي است آسماني كه انسان با آن بيش‌ترين خدايان را مي‌بيند. سپس مرد نابينايي كه عصازنان راهش را مي‌جست، گفت:
- عشق غباري است كوركننده كه انسان را از درك اسرار هستي بازمي‌دارد؛ چنان‌كه تنها شبحي لرزان، شوق را در ميان تپه‌ها مي‌بيند و پژواك فرياد‌ها را در دره‌هاي ساكت مي‌شنود.
پيري رنجور كه پاهايش را چون لاشه به‌دنبال خود مي‌كشيد، گفت:
- عشق آرامش جان در خلوت گور است و آرام‌بخش روح در عمق ابديت. كودكي پنج‌ساله گفت:
- عشق پدر و مادر من است و هيچ‌كس جز پدر و مادر من عشق را نمي‌شناسند. بدين‌سان هركس تصور خود را براساس بيم و اميد خود از عشق سخن‌گفت و كسي راز آن‌را نتوانست گشود.
آن‌هايي كه به بارگاه عشق راه نيافته‌اند، صداي او را نمي‌شنوند. عشق تنها گُلي است كه بي‌ياري فصل‌ها مي‌رويد و شكوفه مي‌دهد.
عشق تنها آزادي اين جهان است؛ چون روح را چنان تعالي مي‌بخشد كه اصول انسانيت و پديده‌هاي طبيعت تغييري در طريقش ايجاد نتواندكرد.
عشق پوشيده در جامه‌اي از فروتني، از كنار ما مي‌گذرد؛ اما ما از ترس او مي‌گريزيم يا در تاريكي پنهان مي‌شويم و يا به‌دنبال او مي‌رويم تا به‌نام او گناه‌كنيم.
عشق بين ايام سادگي بيداري جواني با تملك معشوق آرام مي‌گيرد و با هم‌آغوشي‌ها اوج مي‌گيرد. اما عشقي كه در دامان ملكوت تولد مي‌يابد و با رازهاي شبانه نازل مي‌شود جز به ابديت و جاودانگي، خرسند نشود و جز در آستان آفريدگار سر تعظيم فرود نياورد.
عشق را دوام آن نيست كه انسان او را به بستر هوس‌هاي تن كشاند. عشق مشتاق دام است اما بيزار از كمان.
عشق در هنگامه‌ي طلب، دردي است در ذره‌ذره‌ي وجود؛ و تنها پس از ايام جواني است كه اين درد، دانشي غني و غم‌انگيز به انسان مي‌دهد.
تاريكي مي‌تواند درختان و گل‌ها را از چشم پنهان دارد اما او را ياراي نهفتن عشق از ديد جان نيست.
صلح‌و دوستي
برحذر باش از رهبراني كه مي‌گويند: "عشق به زندگي، ما را مجبور مي‌كند مردم را از حقوقشان محروم‌كنيم." جز اين نمي‌توان گفت كه رعايت حقوق ديگران، شريف‌ترين و زيباترين عمل انسان است. اگر زندگي من مستلزم كشتن ديگران است، پس مرگ برايم شرافتمندانه‌تر است. اگر كسي را نتوانم يافت كه مرا براي حفظ شرافتم به قتل برساند، از كشتن خود با دستان خود، به‌خاطر ابديت قبل از پيوستن به ابديت ابايي نخواهم داشت.
خِرَد
هنگامي كه خرد با تو سخن مي‌گويد؛ گوش فرا ده تا رهايي يابي. گفتارش را مغتنم شمار تا به‌دان مسلح شوي؛ چرا كه خداوند، مرشدي برتر از او به‌تو نداده است و سلاحي قوي‌تر از آن نيست. آن‌گاه كه خرد با درون تو سخنمي‌گويد، تو بر هوس‌هاي خود چيره‌اي؛ چه، خِرَد وزيري دورانديش، رايزني عاقل و راهنمايي وفادار است. خرد نوري است در تاريكي، همان‌گونه كه هوس ظلمتي است در نور. آگاه باش، بگذار خرد رهنماي تو باشد، نه هوس.



__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید