نمایش پست تنها
  #1850  
قدیمی 12-05-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


پرده سیاه شب همه جا را تیره و تار کرده بود. .. ستاره‌ها آن شب انگاری چشمک نمی‌زدند. پسر چشمانش را باز کرد. خمیازه ای کشید. آرام اطرافش را نگاه کرد. مردمک چشمانش به ناگاه به نقطه ای خیره شد! مثل مجسمه ای بی حرکت ماند. به خودش گفت:

خدای من این دیگر چیست؟

پلکهایش را باز و بسته کرد. می‌خواست مطمئن شود که کاملا بیدار است. اما هر چه قدر پلکهایش را می‌گشود واقعیت بیشتر و بیشتر نمود پیدا می‌کرد.

-- اوه خدای من به فریادم برس !!

بافته‌ها ی ریز و دهشتناکی سرتاسر دیوارها را در برگرفته بودند. مثل تور عظیمی‌شده بود که انگاری او را در چنگال خود به دام انداخته بودند. اطرافش را باز نگاه کرد ، هر چهار گوشه دیوار. روی دیوارهای سیاه و ترک خورده بافته‌هایی چسبنده ای از تارهای رقت انگیز عنکبوت دیده می‌شد..

دست و پاهایش شروع به لرزیدن کرد . آب دهانش را به زور قورت داد ، گفت:

خدایا این کابوس را از من دور کن دیگر تحمل این وضع را ندارم..

حتم داشت که کابوسی شبانه او را این گونه پریشان حال و دهشت زده کرده. از رختخواب خود بلند شد. سرش گیج رفت. حالت تهوع داشت. کشیده ای محکم به صورتش زد. به نفس نفس افتاد. ولی انگاری دروغ نبود. تا خود سقف ، شاید هم تا اوج تارهای عنکبوت دیده می‌شد !

از وحشت داشت قبض روح می‌شد. با نگرانی باز نگاهشان کرد !! شاید دنبال شکارچی آن خانه عظیم می‌گشت؟ . اما خبری از آن جانور دهشت انگیز و عظیم الجثه نبود.. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. انگاری تارها سد غیر قابل نفوذی بودند برای گریختن !!

-- کمکم کن کمکم کن.......!!!

فریادی کشید. با هراس چشمانش را باز کرد. دردی در سینه اش احساس می‌کرد. بدنش خیس عرق بود. نشست. سرش را پایین آورد. چشمانش را بست. چیزی یادش آمد. پلکهایش را با هراس و دهشت گشود. اطراف را پایید. جز دیوارهای بلند و سیاه و ترک خورده چیزی ندید. نفس راحتی کشید. و مثل مرده ای دوباره درون رختخواب خود ارام گرفت...

چشمانش را به سختی گشود. انگاری این خواب طولانی او را بیشتر از روزهای پیش خسته تر و کلافه تر کرده بود. بلند شد. آبی به صورتش زد. به اتاق دیگری رفت. و مثل کودکی درمانده گوشه ای را پیدا کرد و نشست. کنج دیوار سیاه تو تاریکی اتاق در خود فرو رفت. صدایی آمد . چراغ اتاق روشن شد. نور ضعیف چراغ چشمش را زد . خواهرش بود. با دامن بلند آبی رنگ پریده و پیراهن نارنجی کهنه. مثل همیشه موهایش را با کشی کوچک بسته بود. صورت گرد و خسته اش در زیر نور ضعیف چراغ ، پریده رنگ تر به نظر می‌آمد . با تعجب نگاهش کرد گفت:

چه اتفاقی افتاده ؟ بغض گلوی پسر را گرفته بود و انگاری نمی‌گذاشت حتی

کلمه ای سخن بگوید.انگاری پر شده بود از گله و شکایت . به هق هق افتاد. اشک از چشمانش جاری شد. دختر با نگرانی به سمتش رفت. در چشمانش خیره شد. چیزی را در نگاههایش می‌دید که او را می‌ترساند! چیزی که تا به حال ندیده بود. دستش را با تردید به سویش برد. مثل تنور داغ و سوزنده بود !

-- آه خدای من ، تو تب داری ؟

اما پسر چیزی نگفت.

-- تو را به خدا حرف بزن دارم می‌میرم.

نگاهی به چهره رنگ پریده و لاغر دختر انداخت. چین‌های صورتش بیشتر شده بودند. دلش سوخت. لبهایش ر با لرزشی محسوس از هم باز کرد. اما گویی صدا در گلویش خفه شد. بالاخره گفت:

باز.. باز هم خواب دیدم. دیگه خسته شدم.

خواب. تو دیگه بزرگ شدی الان 17 سالته. مادرمون سالهاست که مرده. تنها هستیم. می‌فهمی‌؟ نباید آنقدر شکننده و ترسو باشی !!

-- چی داری می‌گی ؟ بابا کجاس ؟

-- نمی‌دونم هنوز خونه نیامده !!

سرش را تکانی داد. اشک مثل جویباری از چشمانش فرو می‌ر یخت و صورت لاغر و نحیفش را شکننده تر و کبود تر کرد.

دختر مثل کودکی دستانش را روی صورت پسر گذاشت. قطرات اشک دستهای خواهر را خیس کرد گفت:

مگر چه خوابی دیدی ؟ چرا این همه می‌لرزی ؟

پسر گفت:

دلم گرفته بود. تا چشم روی هم گذاشتم. کابوسها باز شروع شد

--چه کابوسی ؟

-- همه چیز شکل دیگری داشت. سیاه بود و تاریک ، مثل شب.. من و تو..!!

باز گریه کرد. شانه‌های پسر را فشرد ،گفت:

خوب بعد. گریه نکن عزیزم

نگاه‌های دهشت زده و خسته اش را به چشمان مضطرب خواهرش دوخت. گفت:

من و تو با هم بودیم در آن کوچه تاریک ، نمی‌دانم شایدهم یک محوطه بود. کنار هم ایستاده بودیم. اطراف را نگاه می‌کردیم.. توچیزی به من گفتی !!

-- چی گفتم ، خوب زودتر بگو؟

انگاری که دنبال یک در می‌گشتی! نمی‌دانم ؟ ولی با انگشت چیزی را نشانم دادی !

-- من ؟

آری ، در کوچک بود.. کنارش هم دری یگر با میله‌های مارپیچ و آهنی. حیاط بزرگش را کاملا می‌دیدم. آن سمت حیاط درختان کهنسال و بزرگی بود. باد می‌آمد. شاخه‌ها را تکان می‌داد و تکان... ،. دلم گرفت. چون همه جا در سکوت و تاریکی بود.. اما.. اما نه ، چراغی کوچک تو حیاط روشن بود. ضعیف و دلگیر بود.... دستم را محکم در دستانت فشردی . به سمت در رفتیم !!

-- کجا رفتیم ؟

-- به سمت آن خانه یا مسافرخانه..

-- مسافرخانه.. !!

-- نمی‌دونم ؟. چشمم به ساختمان بزرگی افتاد!. به نظر سفید بود. اما خوب که نگاهش می‌کردم اثری از سفیدی سنگها نمی‌دیدم.. پر بود از پنجره‌های خاموش و بزرگ. آنقدر پنجره داشت که به یکمرتبه خیره شدم به حفره‌های سیاه و تاریکش !!

دختر با تعجب گفت:

مگر داخل پنجره‌ها چه بود ؟

هیچ چیزی دیده نمی‌شد . سیاهی بود و تاریکی.. هر دو رفتیم. خودم را یکدفعه در حیاط آنجا دیدم. تو هم بودی.. اطراف را با تردید نگاه می‌کردیم.. انگاری هیچ کداممان حرفی برای گفتن نداشتیم.. در کوچک دیگری آن گوشه همه چیز را از یادم برد. چون نور کم رنگ اتاق قسمت کوچکی از حیاط را روشن کرده بود

. مثل یک دزد داخل اتاقک را نگاه کردیم. پشت میز سنگی اتاق ، مردی میان سال ایستاده بود. تا مار را دید خیره نگاهمان کرد. با تردید داخل رفتیم. صدایی شنیدیم. خودش بود.. همان مرد.. !! گفت:

" بیایید جلوتر.. " بی آنکه چیزی بگوییم جلوتر رفتیم.. !!

به دیواره میز که برخورد کردیم ایستادیم. نگا ههای هر دوما ن در چشمان ریز بی فروغش خیره ماند. لبانم خشک بود. اما دیگه نمی‌تونستم تو چشماش نگاه کنم. دستم را رها کردی! مشتی سکه بزرگ و قدیمی‌از کیف دستی ات بیرون آوردی و روی میز ریختی.!

دختر با تعجب گفت:

-- خوب ، خوب !!

-- اون مرده هم یک دسته گل نرگس به تو داد! خیلی قشنگ و زیبا بود! می‌خواستم کمی‌از آن را از تو بگیرم. اما به من ندادی. یکدفعه از من دور شدی.. همه جا تاریک شد.. من ماندم و سیاهی و تاریکی آن خانه لعنتی با پنجره‌های تاریکش.. از ته دل گریه کردم. دستام می‌لرزید. هر چه صدایت کردم اما نبودی که جوابم را بدهی.. خدایا آن لحظه فقط آرزوی مرگ داشتم.. نمی‌دونی چقدر از تاریکی و تنهایی متنفرم !!

پسر زار و زار گریست. لبانش می‌لرزیدند. به چشمان خواهرش خیره شد. با لکنت و التماس همچون کودکی گفت:

تو که من را تنها نمی‌گذاری ؟

خواهر لبخند تلخی زد. دستی روی صورتش کشید ، گفت:

البته که نه

پس این خواب !! تو معنی..

-- برعکس چیزی است که تو فکر می‌کنی ، البته که خواب خوبی است

-- واقعا !!

دختر خود را جمع و جور کرد. لبخندی عجیبی روی صورتش نقش بست. چشمانش برقی زد ! با هیجان گفت:

آن دسته گل که تو در خواب دیدی به زیبایی یک زندگی است !!.

-- به زیبایی یک زندگی !؟

فکر می‌کنم همین روزها یک خواستگار خوب برام بیاد ، ازدواج می‌کنم.. ازدواج..!!

چندین بار این کلمه را تکرار کرد.. !!بغض عجیبی گلوی پسرک را فشار داد. دیگر تحمل نداشت. انگاری خودش خوب می‌دانست که تعبیر این خواب چیست. با چشمانی گود رفته و دهشت زده اش به چهره خواهرش نگاه کرد ، گفت:

تو از کجا می‌دونی ؟ مگه علم غیب داری ؟

-- نه ، ولی این خواب همین معنی رو می‌ده.

-- تو هم ازدواج می‌کنی و می‌ری ؟ پس من چی ؟

--تو... تو هم با خودم می‌برم. البته اول باید از شوهرم اجازه بگیرم..

-- اگر اجازه نداد ؟

دختر در فکر فرو رفت. چین‌های پیشانی اش بیشتر شدند. چشمانش را را ریزتر کرد ، گفت:

نمی‌دونم.. ولی فکر نکنم آنقدر بی رحم باشه. تازه اگر اجازه نداد می‌تونی گه گاهی سری به ما بزنی

-- گه گاه سری به شما بزنم.. من.. من.. !!

سرش را به دیوار کوبید ! با دست صورتش را پنهان کرد. اشک از میان انگشتانش بیرون ریخت.. دماغش را بالا کشید ، گفت:

تو. تو هم می‌خواهی من را تنها بگذاری. من تو این خونه خراب و ویران تنها چکار کنم ؟

-- ناراحت نباش بالاخره من و او یک فکری می‌کنیم !

-- با کی ؟

-- من و شوهرم دیگه !!

-- کدام شوهر ؟

-- به همین زودی یادت رفت ؟

پسر بلند شد. با خشم خواهرش را نگاه کرد ، گفت:

اوه نه..!!

چشمانش چرخید. تمام خانه را نگریست. دلش پر از غم شد. انگاری می‌خواست با صدای بلند فریاد بزند. اما می‌دانست که هیچ کس صدای فریاد او را در آن دخمه تنگ و تاریک نخواهد شنید. بدنش به رعشه افتاد. اما گویی همه چیز ازیاد دختر رفت. حتی نگرانی برادر کوچک تر خودش را. در حالی که لبخند زیبایی روی صورتش نقش بسته بود آهسته زمزمه کرد و گفت:

آه خدای من ، اون کدام آدمه که به استقبال من می‌یاد.

انگشتان لاغر و بلندش را نگاه کرد ، گفت

زیباترین حلقه زندگیم را می‌خرم. قشنگترین و...

با زبانش لبانش را خیس کرد

-- اون وقت که بیاد. دیگه همه چیز تمام می‌شه. این خستگی‌ها ، این بی خوابی‌ها ، این کابوس‌ها و از همه دردناکتر این تنهایی ! خدایا دیگه تحمل این وضع را واقعا ندارم !

با شیطنت به برادرش نگاه کرد ، گفت:

به نظر تو چه شکلیه ، چه کارست ، خوش تیپه ، پیره یا جوان ؟ آه خدایا اصلا چه فرقی می‌کنه ؟ فقط بیاد. بیاد

انگشتانش را به شکل خاصی به هم گره زد. صدایی از آنها برخاست..

-- همه جا با هم خواهیم رفت ، من و او !! کی می‌دونه ، شاید از این کشور هم رفتیم !!

پسرک بدن لاغرش را تکانی داد. نگاه غضب آلودی به دختر کرد. انگاری که دیگر تحمل حرفهای او را نداشت ، گفت:

تو غلط می‌کنی.. دختر ترشیده. به همین راحتی می‌خوای منو تنها بگذاری ، اصلا کی می‌خواد تو را بگیره ، خوشکلی یا جوان. بدبخت چهل سالته ، چهل سال !!

چهره دختر در هم رفت. گفت

خدا مرگت بده به تو چه مربوطه ؟ پسره بی حیا ، اگه رفتم بخدا قسم پشت سرمونگاه نمی‌کنم همین جا بمون و بپوس

پسرهنوز داشت می‌لرزید. انگاری با شلیک فحش و ناسزا می‌خواست خود را آرام کند. اما آرام نشد.

هیاهویی در خانه بلند شد. صدای هر دو شاید تا چند خانه آن طرف تر هم رفت. اما هیچ کس چیزی نگفت و صدای اعتراضی از کسی بلند نشد.

سکوت رقت انگیز مرگباری در خانه حکمفرما بود.. هر دو مات و مبهوت گوشه ای نشسته بودند ! هیچ کدام حرفی نمی‌زدند. کش موی دختر از سرش جدا شده بود و موهای ژولیده و به هم ریخته اش صورت شکسته اش را پوشانیده بود.

صدایی بلند شد. تق تق ، تق تق !!

هر دو با هراس سرشان را برگرداندند. اما صدای کوبیدن بردر همچنان ادامه داشت تق تق.. باتعجب همدیگر را نگاه کردند. دختر جیغی کشید و با فریاد به سمت در رفت. در حالی که دائما می‌گفت:

خودشه ، خودشه !!! بالاخره اومد ! بالاخره اومد!!

حمید رضا ایروانی
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید