بیایید هر کداممان در هرجایی که قرار گرفته ایم
فقط یک قدم به جلو برداریم تا سرزمینی ناب ساخته شود.
روزی ابوالسعید ابوالخیر به شهری رفت که کسی او را با چهره نمی شناختتا مردی از او سوال کرد کیستی و پاسخ داد: ابوالسعید ابوالخیر
و مرد تا فهمید به سرعت درمیدان شهر همانجا که ایستاده بودند مردم را خبر دار کرد
و مردم که خبردارشده بودند همه به مبدان شهر ریختند تا سخنان ابوالسعید را بشنوند
میدان شهر انقدر شلوغ شد که جای سخن گفتن نبود به همین خاطر به مردم گفتند در مسجد
بزرگ شهر که نزدیک میدان شهر بود جمع شوند.
همه به مسجد رفتند و ابوالسعید بالای منبر نشست و منتظر شد تا همه مردم جمع شوند و
سخنانش را شروع کند.اما انقدر جمعیت زیاد بود که هنوز نصفشان بیرون مسجد مانده بودند.
در این میان مردی در پای منبر فریاد زد ای مردم لطفا هر کدامتان در هرجایی که قرار گرفته اید
فقط یک قدم به جلو بردارید، مردم اینکار را کردند و مابقی کسانی که بیرون مانده بودن داخل
مسجد شدند و نشستند.
انگاه ابوالسعید ابوالخیر از بالای منبر بلند شد پایین امد.مرد با پرسا گفت: یا شیخ کجا میروید
مردم تازه جمع شدند و منتظر سخنان شما هستند.
ابوالسعید ابوالخیر گفت:دیگر نیازی به سخن گفتن من نیست هرآنچه را که من میخواستم
در دوسه ساعت برای مردم بیان کنم تو در یک جمله برایشان گفتی!
هر کردامتان در هر کجایی که قرار دارید فقط یک قدم به جلو بردارید!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
ویرایش توسط behnam5555 : 03-20-2012 در ساعت 05:00 PM
|