
04-07-2012
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
زندگي و دوران ليليان گيش
زندگي و دوران ليليان گيش ( 1 )
(1993-1893) بازيگر بزرگ سينماي کلاسيک
شکوفه يي بر خاک
ديويد کالاهان - ترجمه؛ الهام طهماسبي
ليليان گيش بازيگر بزرگ سينماي صامت که با حضور در شماري از مهم ترين آثار ديويد وارک گريفيث، تصويري جاودانه از خود در ذهن سينماشناسان به جا گذاشته، تنها يک پديده مهم تاريخ سينمايي نبود. بازي او در برخي از ملودرام هاي کليدي آن دوران همچون «شکوفه هاي پژمرده» گريفيث، حتي با معيارهاي امروزي درس گرفتني و اثرگذار است. او همچون مارلنه ديتريش، مري پيکفورد، بت ديويس و اغلب بازيگران مشهور ديگر آن دوران، عمري بسيار طولاني داشت و تقريباً پا به پاي تاريخ صد سال اول سينما پيش آمد. اين نوشته، به زندگي و فعاليت هاي او مي پردازد. در صحنه هاي پاياني فيلم Follow me boys (1966) (يک نمونه خاص و نفرت انگيز از کارهاي سطحي و بي اهميت والت ديسني)، شاهد يکي از بهترين بازي هاي ليليان گيش هستيم. در اين فيلم او در نقش «هتي سايبرت» زني پريشان حواس و ثروتمند بازي مي کند که مي خواهد زمينش را به پسري از گروه پيشاهنگ ها و بازيگران دوره گرد بدهد. گيش اين نقش کوتاه را بسيار قوي و با روح ايفا مي کند. در صحنه يي از فيلم در دادگاه هنگام شنيدن دادرسي، از او خواسته مي شود حرف هايش را بگويد و گيش اين جمله را مي گويد؛ «مرد جوان، تو يک آدم جلف، خودبين و ازخودراضي هستي،»
با شنيدن اين جمله ما قاعدتاً بايد به غرابت اين زن پير و عجيب بخنديم اما وقتي او شروع به دفاع از خودش مي کند، چيزي غيرمنتظره اتفاق مي افتد و گيش باعث هيجان زيادي (در فيلم) مي شود و حتي بسيار قوي تر از آنچه در متن سطحي فيلمنامه نوشته شده است ظاهر مي شود. او را در حالي مي بينيم که مرگ دو پسرش و سوختن خانه شان و تبديل شدن آن به خاکستر را به ياد مي آورد، چهره اش به سختي حرکت مي کند و همه احساس خود را با چشم هاي آبي درشتش بيان مي کند و مثل خواننده يي است که سولو اجرا مي کند (و آنقدر به قاعده) و اصلاً هم خارج نمي خواند. گيش اولين بازيگري بود که خوب مي دانست لازمه بازي جلوي دوربين چيست و بازيگر جلوي دوربين بايد چگونه باشد به نحوي که در اين صحنه، در نماي بسيار نزديک (اکستريم کلوزآپ) او تمام احساساتش در مورد خاطرات شخصي اش را در درونش جمع کرده و به تصوير مي کشد. گيش در بيان احساسش بيقراري نشان نمي دهد و براي نشان دادن رنجش و غم و اندوه خود به تماشاگر تلاش خاصي نمي کند و در واقع بدون اينکه تظاهر کند مثل زندگي واقعي رفتار مي کند و بازي و هيجانات او آنقدر واقعي است که اصلاً به نظر نمي آيد از تکنيک هاي بازيگري استفاده مي کند. گيش در نقش هتي در آغاز اين صحنه چنين مي گويد؛ «هيچ کس با وجود داشتن خاطرات خوبي که بتواند آنها را به ياد بياورد تنها نيست.» و هنگام گفتن اين جمله در چشمانش رضايت و ايماني ديده مي شود که وجه مشخصه اکثر بازي هاي گيش است.
گيش در طول عمرش و طي 75 سال خاطرات بسياري دارد. او ويژگي به خصوصي داشت و مي توانست در 19سالگي نقش يک آدم 90 ساله را بازي کند و در 90 سالگي، 19ساله باشد. چرا که او بازيگري فناناپذير و جاودانه بود. اما متاسفانه او اغلب چيزها را غلط به خاطر مي آورد و اين به تدريج او را به وحشت مي انداخت. چارلز آفرون که در کتاب بزرگ و باشکوهش «بازي ستارگان» در سال 1978 با چشم باز و بي طرف از سبک بازي گيش تقدير کرده بود، بعدها در نوشتن بيوگرافي گيش در سال 1998 نسبت به او هواخواهي و علاقه کمتري نشان داد؛ البته در روش کلاسيک بيوگرافي نوشتن. يک نويسنده نبايد شيفته سوژه اش باشد و اين مساله در نوشتن بيوگرافي اهميت بسياري دارد. بخشي از اين مساله به اين دليل بود که گيش در افسانه سازي هايش دروغ هاي ناگهاني و بي مقدمه يي مي گفت مثل اينکه MGM آنها را مجبور کرده يک پايان خوش براي بهترين فيلم صامت او (باد، 1928) دوباره فيلمبرداري شود. البته چنين پاياني هرگز فيلمبرداري نشد. بنابراين از نظر آفرون قهرمان زن پاکدامن فيلم هاي گريفيث يک دروغگو است، اما بازيگري خودش يک دروغ است و گيش ذاتاً بازيگر بود. در سال هاي آخر استاد گيش- گريفيث- افسانه سازي هاي او را بر مبناي دلايل خوبي تکذيب کرد. گريفيث نژادپرست بود و اين تعصب نژادپرستي در تمام فيلم هايش ديده مي شد. او با سياهپوستان، آلماني ها يا آسيايي ها بدرفتاري مي کرد. او عاشق ديدن صحنه هايي بود که در آن زني شکننده و ظريف در فضايي بسته مورد تهديد و تهاجم و کتک خوردن به وسيله مرداني قوي قرار گرفته است. او در عنوان فيلم هايش به طرزي رياکارانه عشق و محبت را تبليغ و موعظه مي کرد. اوج نفرتش را (در فيلم) نشان مي داد. گريفيث از نظر زيبايي شناسي، الفبا و اصول فيلمسازي را ابداع کرد. روش تدوين گريفيث (برش هاي متقاطع) سبب آغاز يک نوع عملکرد بي ملاحظه و بي فکر در فيلمسازي شد و يک جور روند بدون تعليق و خسته کننده يي ايجاد کرد که تا امروز هم ادامه دارد. گريفيث که خودش به عنوان يک بازيگر ناديده گرفته شده بود، اين فرصت را براي ليليان گيش فراهم کرد که ستاره دائمي فيلم هاي او و مثل يک الهه (الهه شعر و موسيقي) باشد. گيش از اولين فيلمش در سال 1912 تا آخرين فيلم او (1987) هنرمندي ذاتي و قدرتمند بود. اما کتاب آفرون به شهرت و خوشنامي او آسيب زد. در کتاب «بازي ستارگان» آفرون از استعداد بازيگري هنرمندانه گيش- که خيالات و آرزوهاي شاعرانه او را برانگيخته مي کرد- هيجان زده شده بود اما در بيوگرافي اخيري که درباره او نوشت، در مورد نحوه بازيگري گيش نکاتي جزيي وجود دارد و آفرون بيشتر سرگرم رسوا کردن و تخريب شخصيت او و ماجراهاي زندگي واقعي گيش است. «ريچارد شيکل» در نوشتاري در باب کتاب آفرون در نيويورک تايمز گيش را با لقب هاي منفي بسياري توصيف کرد. چيزهايي مثل افراطي، گيج و منگ، خسته کننده، به طرزي نوميدکننده از مدافتاده و کمي عتيقه. او فکر مي کرد فيلم «باد» تقريباً چرند است و در مورد گيش اين طور ادامه مي دهد که او از اساس فاقد قابليت ستاره شدن و اصلي ترين مولفه آن جذابيت هاي زنانه است. کتاب آفرون و يادداشت هاي شيکل منفي تر از آن بود که پاسخ دليرانه يي درباره گيش باشد و او (مثل فيلم ها) مجبور بود دوباره خودش را از چنگال آدم هاي پست نجات دهد. دوران کودکي گيش پر از سرما، گرسنگي، محروميت و فقر مالي بود. مادرش او و دوروتي خواهرش را به عنوان دختربچه هاي بازيگر دوره گرد با خود به خيابان مي برد اما آنها هرگز نمي توانستند به اين فقر پايان دهند. گيش به ياد مي آورد که آن زمان مي خواست راهبه شود (او از جنبه هاي مختلف هنرمندي مذهبي به حساب مي آمد و مثل دراير يا برسون هميشه در حال حرف زدن با خدا بود). سرانجام او و دوروتي براي ديدن «مري پيکفورد» دوست ديگرشان به بيوگراف استوديو رفتند. او بازيگر خردسالي بود که براي گريفيث کار مي کرد. از اين لحظه ليليان وارد دنياي فيلمسازي شد. گريفيث عشق زندگي او و او عشق زندگي گريفيث بود و تمام عشق و علاقه آنها منحصر به کار فيلم بود. گيش در اولين فيلمش، دشمن پنهان به نظر راحت، رازآميز و زيرک مي آمد و چشماني غمگين و بي تفاوت و دست هاي تاثيرگذاري مانند نوازنده هاي چنگ داشت. (انگشتان گيش در کمک به بيان او شگفت آور بودند) او و خواهرش در اتاقي حبس شده بودند و اسلحه يي از سوراخ در به سمت شان نشانه رفته بود.
سال بعد در فيلم قلب مادرانه (1912) گيش بهترين بازي خودش را به عنوان بازيگري کم سن و سال ارائه داد. گيش در نقش زني شلخته با کلاهي نرم و مسخره در حالي که خيلي پيرتر از سن واقعي اش نشان مي داد ظاهر شد (او در آن زمان 20ساله بود اما صورتش اغلب سن او را بيشتر نشان مي داد). والتر ميلر نقش شوهر او را بازي مي کرد و مدام دست هايش را مثل بازيگران تئاتر تکان مي داد. گيش در اين فيلم احساساتش را با چشمانش نشان مي دهد. او زن خانه نشيني است که از فضاهاي تنگ و بسته مي ترسد. او حالتي گيج و گنگ پيدا مي کند و انگار در دريايي از هيجانات شناور است. گيش هميشه اين جور لحظه ها واکنش هاي خلاف قاعده معمول از خود نشان مي دهد، مثل لبخند کوچکي که از سر بيچارگي مي زند. او در فيلم ديگرش The muske teers of pig alley (1915) يک بچه خياباني خشن و مغرور است و مدام انگشتانش را به شکل چنگال خم مي کند.
اما در فيلم The batt of elder Bush Gulch (1934) او براي اولين بار اين شانس را پيدا مي کند که نقش کسي را بازي کند که در حال ديوانه شدن است. گيش دست هايش را در هوا حرکت داده و گهواره يي خيالي را تاب مي دهد. چشم هايش را به سرعت به اطراف مي چرخاند و همه اينها را بسيار خوب انجام مي دهد. او در اين فيلم بهتر از آنچه تاکنون بوده، ظاهر مي شود. بازي گيش به اندازه دوستش مري پيکفورد، تهاجمي و پرخاشگرانه نيست، احساسات او صاف و زلالند و از يک نوع خلوص سرچشمه مي گيرند. پس از اين فيلم گيش خود را براي بازي در فيلم حماسي «تولد يک ملت» آماده مي کند. اين فيلم نقطه عطفي در تاريخ سينما محسوب مي شود. اما اين موقعيت براي گيش و بازي در اين فيلم خيلي بهتر از گرتا گاربو است که در همان زمان دوره کاري خودش را با فيلم
Trumph of the will (1934) شروع کرده بود. بازي گيش در تولد يک ملت سرشار از نوعي شرم زنانه و حسابگري غيرجذاب است که قطعاً از ديد گريفيث پنهان نمانده است. او ضعف و خجالت خود را به طريقي استادانه نشان مي دهد. گيش در يک صحنه از فيلم به يادماندني است، وقتي برادرانش به جنگ مي روند او در بدرقه آنها خود را شجاع نشان داده و حرکاتش جوري است که مثلاً تفنگي در دست دارد و به آنها مي گويد؛ «به دشمن شليک کنيد و به خانه برگرديد.» وقتي آنها مي روند با دستش دهانش را مي پوشاند و احساس نااميدي مي کند. در اين صحنه او بازي قابل لمسي از خود ارائه مي دهد. گيش پس از فيلم تولد يک ملت در فيلم تاثيرگذار «تعصب» (1916) بازي مي کند؛ فيلمي که درباره جنگ جهاني اول است. پس از آن گريفيث فيلم «قلب دنيا» (1918) را مي سازد. گريفيث به رغم اينکه در عنوان فيلم صلح را تبليغ مي کند، با ساختن صحنه هاي شورانگيز جنگ، به نوعي دروغ مي گويد. گيش در اين فيلم وارد قلمرو مري پيکفورد مي شود. او موهايي مجعد دارد و (مدام) صورت مادرش را غرق نيم دوجين بوسه مي کند. گريفيث هميشه مي خواست زنان فيلمش انرژي خود را با جست و خيزهاي سنجاب وار در فيلم نشان دهند. گيش از اين فرم بازي خسته شده بود و به گريفيث شکايت مي کرد، اما در نهايت توضيحات ناکافي گريفيث را که مي گفت مي خواهد گيش با ديگر بازيگران متفاوت باشد، مي پذيرفت. در فيلم قلب دنيا وقتي پدر گيش مي ميرد، گيش واکنش هاي غريبي از خود نشان مي دهد؛ او به سمت آسمان جيغ مي زند و ناگهان آرام مي شود، سپس چشم هايش را به اطراف مي چرخاند.
اين حرکات اغراق آميز بسيار سريع تغيير مي کنند، وقتي گيش به خلوت خود مي رود به شدت احساس فرسودگي مي کند. او در حالي که دامن بلند نامزدي اش روي زمين کشيده مي شود مثل مري تيرون در شهر نابود شده راه مي رود غمري تيرون کاراکتر نمايش مشهوري است که معتاد به مرفين بودف و حين راه رفتن ناگهان به جسد نامزدش مي رسد. در کنار جسد مي نشيند و سرش را روي آن مي گذارد. گيش در اين صحنه مهارت زيادي در بازي از خود نشان مي دهد. گريفيث اين صحنه را در لانگ شات گرفت تا امکان هر نوع احساسات گرايي افراطي از بين برود و اين زوج خلوت خود را داشته باشند. در اين فيلم صحنه يي وجود دارد که گيش به وسيله مرداني قوي هيکل شلاق زده مي شود. ساديسم گريفيث در اين صحنه ها خودش را نشان مي دهد. وقتي ليليان گيش پس از بازي در اين صحنه به خانه برگشت، مادرش جاي شلاق ها را در پشت دخترش ديد اما ليليان با خودش عهد کرده بود راجع به اين موضوع چيزي نگويد. پس از آن گريفيث دو فيلم ملايم تر با حضور گيش ساخت؛ يکي فيلم A Romance of happy valley بود که گيش در آن نقش جني فراموشکار را داشت و تلاش مي کرد با بي هارون (شوهرش) خانه شان را ترک نکند و فيلم بعدي سوزي خوش قلب بود که او همين نقش را کامل تر بازي کرد. در اين فيلم گيش وقتي نامزدش را با ديگري (بتينا) مي بيند چشم هايش را مي بندد، انگار وقتي چشم هايش را باز کند همه چيز عوض شده است و اين حرکت غريبي در بازيگري است. در صحنه ديگر وقتي بتينا خواب است، گيش او را با حالتي شيطاني نگاه مي کند و مي خواهد با مشت به او بکوبد، اما يکباره احساسات او نرم مي شود. اين تصوير جذاب و قابل لمس بيان کننده عقيده يي مسيحي مبني بر دوست داشتن دشمن است. اين فيلم بهترين فيلم گيش به کارگرداني گريفيث است ولي اينکه چرا به صورت دي وي دي موجود نيست تبديل به رازي شده است. هر چند سوزي خيلي شناخته شده نيست اما فيلم بعدي گريفيث «شکوفه هاي پژمرده» (1919) به اندازه «تولد يک ملت» مشهور است. گريفيث در اين فيلم گيش را به صورت دختر کوچکي که مدام به وسيله پدر بوکسورش کتک مي خورد، تجسم مي کند (بتلينگ بارونز که دونالد گريس نقش اش را بازي مي کند). اين فيلم لبريز از لحظه برجسته در بازيگري گيش است مثل تلاش رقت انگيزي که براي خنديدن مي کند (با دست گوشه لب هايش را بالا مي دهد که به نظر خنده بيايد) يا صحنه يي که گيش به طور کابوس وار دور کمد در اتاق خواب مي چرخد در حالي که پدرش مي خواهد در را بشکند تا وارد اتاق شود. گيش قادر بود به روش هاي مختلفي بروز ترس در چشمان و گشاد کردن چشم را نشان دهد و جوري اين صحنه را بازي مي کند که انگار التماس کودکان مورد سوء استفاده در دنيا را نشان مي دهد. از نظر بازيگري دقت موجود در اين صحنه به شدت شبيه «بازجوي بزرگ» در فيلم «برادران کارامازوف» است. گيش در سال 1919 در فيلم Greatest Question (بزرگ ترين سوال) بازي کرد و پس از آن در سال 1920 در راهي به سوي شرق ايفاي نقش کرد. اين فيلم دو صحنه مشهور دارد؛ اول مرگ فرزندش و بعدي سکانس معروف طولاني است که گيش در يخ ها گير مي کند. در اولي واکنش گيش به صورت جيغي بي صدا است و در سکانس يخ ها او سرسپردگي بيش از حد مازوخيستي خود را به هنر نشان مي دهد. در انتها وقتي يخ و برف صورت گيش را پوشانده است گريفيث به صورت کلوزآپ (نماي بسته) از او تصوير گرفته است و صورت گيش که ترکيبي از پيرزن و دختر جوان است در کادر ديده مي شود. فيلم آخر او با گريفيث فيلم «يتيمان توفان» (1922) بود که گيش و خواهرش دوروتي را به دوران انقلاب فرانسه مي برد. در طول سال ها من تلاش کردم بفهمم نويسندگان قديمي چه چيزي در آثار دي دبليو گريفيث ديده بودند. بعضي از بهترين منتقدان از «جيمز آگي» تا «پائولين کال» با احساسات فراواني فيلم هاي او را مي ستودند. در اکثر اين نقدها، تلاش ثابتي براي پرهيز از ديده شدن آنچه به صورت واقعي روي صحنه وجود داشت، ديده مي شد و اغلب روي ايده گريفيث که گيش تبلور آن بود تمرکز مي کردند. حتي امروزه تکنيک هاي گريفيث کاملاً استاندارد است و نقطه ديد او را نشان مي دهد و البته اين به معناي تقديس او نيست. او ذهني قديمي داشت و آرامش طلبي اش در تناقض با نفرت و ترس او از ديگران و ترسيم صحنه هايي بود که احساس مورمور در بدن ايجاد مي کرد. فيلم بعدي گيش با نام Remola(1924) هر چند کمي ضعيف تر از رمان جرج اليوت(که فيلم از روي آن نوشته شده است) است اما فيلمي دلپذير است.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|