نمایش پست تنها
  #4  
قدیمی 05-30-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فصل دهم:
بی خوابی شب گذشته که تا نزدیکی هاي صبح ادامه پیدا کرده بود باعث شد فرشاد تا نزدیکی هاي ظهر در رختخواب
باشد.
وقت ی از خواب برخاست پس از اصلاح و استحمام به طبقه پایین رفت.رحمان به او اطلاع داد که خانم و آقا به همراه
مهمانانشان براي دیدن مسابقه اسب دوانی به ییلاق رفته اند.
فرشاد از اینکه ویلا در سکوت و آرامش بود لذت میبرد.
رحمان پرسید:"آقا،صبحانه آمده است،بیاورم خدمتتان.؟"
"نه،متشکرم،میل ندارم،فقط اگر میشه یک فنجان قهوه برایم بیاور".
فرشاد به سمت پنجره بزرگ ویلا رفت و پس از چند لحظه روي کاناپه اي که نزدیک پنجره بود نشست و پاهایش را روي
هم انداخت و به فکر فرو رفت.تصور دیدن دوباره فرشته احساس خوب ی به او میداد.با به یاد آوردن چهره او قلبش فرو
می ریخت و با خود اندیشید چقدر دوست داشتنی و زیباست.
او دو ساعت زودتر از قراري که با فرشته داشت،کنار چشمه نشسته بود و چشم به راه ی دوخته بود که یقین داشت
فرشته از آن خواهد آمد.
آن روز نیز آسمان گرفته و ابري بود.فرشاد نگاه ی به ابرها کرد و با خود گفت:"نکنه به خاطر ابري بودن هوا نتونه بیاد".
از این فکر اخم هایش درهم شد و با نگران ی به آسمان نگاه کرد.
از طرف ی فرشته به نرده چوبی ایوان تکیه داده بود و به آسمان چشم دوخته بود.
ابرهاي تیره تمام آسمان را پوشانده بودند و انتظار نمیرفت که حالا حالا ها هوا صاف شود.او می دانست با وجود ابري بودن
هوا مادر اجازه خارج شدن از منزل را به او نمیدهد،چه برسد به اینکه بگذر او به چشمه برود.
فرشته آهی کشید و در دل آرزو کرد اي کاش ترانه آنجا بود.می دانست با وجود ترانه مادر با به چشمه رنفتن او مخالفتی
نمیکند،اما به گفته راحله خانوم،ترانه تا آخر هفته برنمیگشت.
دلش کنار چشمه بود و دوست داشت به هر قیمتی که شده به آنجا برود.خوب م یدانست فرشاد به انتظار او نشسته است
و همین آتش درونش را شعله ور تر م یساخت.
فرشته شب گذشته تا نیمه شب بیدار بود و فکر میکرد.او به خود،به احساسش،به پدر و مادر و حتا عمه و پسر عمه اش و
از همه بیشتر به فرشاد فکر کرده بود.عاقبت تصمیم خود را گرفته بود.
فرشته تصمیم گرفته بود که با پدرش صحبت کند،پدر منطق ی تر از مادر است و با درك عمیق خود او را درك خواهد
کرد.با این فکر که به زودي با پدر صحبت خواهم کرد چشمانش را بر هم نهاده بود.
اکنون در فکر شب گذشته بود و با خود م یاندیشید که هنگام شب مشکلش ساده تر و قابل حل تر از حالا به نظر
میرسید.در این فکر بود که ناگهان چشمش به ترانه افتاد که با کوزه اي به طرف آنان م یآید.شادي تمام وجودش را فرا
گرفت طوري که اگر دنیا را به او میدادند اینقدر خوشحال و شوق زده نم یشد.از هیجان کم مانده بود براي در آغوش
گرفتن ترانه از روي ایوان به پایین بپرد.
ترانه با دیدن او دستش را تکان داد.فرشته لبش را به دندان گرفت تا احساساتش را کنترل کند.با سرعت به طرف کوزه
آب که هنوز نصفه نشده بود رفت و دور از چشم مادر آب آن را از لبه ایوان در باغچه خال ی کرد.
فرشته از هیجان نفس نفس میزد و دعا میکرد رنگ و رویش عادي باشد تا مبادا مادر شک ببرد.
با صداي بلندي که مختصري لرزش داشت سلام کرد تا به مادر بفهماند کس ی آمده،سپس در حال ی که سع ی میکرد
لحنش خیل ی عادي باشد گفت:"مادر ترانه آمده."و پس از مکثی ادامه داد:"فکر کنم آمده بریم چشمه" و با ششدانگ
حوسش منتظر جواب مادر شد.
مادر از داخل منزل با صداي آرامی گفت:"آب که داریم،تازه ممکن است باران ببرد"
فرشته کوزه را بالا گرفت و گفت:"اما کوزه که خال ی است،تازه ما زود بر میگردیم پیش از اینکه باران ببارد".
با اینکه خیل ی سع ی میکرد تا کلامش را خیل ی عادي بیان کند اما از کلمه کلمه حرفهایش میشد حالت التماس را شنید.
خوشبختانه مادر متوجه آشفتگ ی او نشد و بدون اینکه به چیزي شک کند گفت:"پس معطل نکن،زود هم برگرد تا مثل
دیروز خیس نشی".
فرشته دستش را روي قلبش گذاشت و چشمانش را بست و نفس راحت ی کشید.ترانه با صداي بلندي سلام کرد،فرشته
پاسخ او را داد و با صداي بلند گفت:"ترانه بیا بالا،من همین الان م یام".
مادر براي احوالپرسی با او از اتاق خارج شد.فرشته با سرعت به طرف اتاقش دوید و دور از چشم مادر روسري زرشکی
رنگ ی را که سال گذشته پدر به مناسبت تولدش براي او خریده بود برداشت و آن را در مقابل آینه روي سرش انداخت.
به یاد حرف هاي پدر افتاد که میگفت:"فرشته اگر بدونی این رنگ چقدر بهت میاد و اگه بدونی چقدر با این روسري
خوشگل میشی،هیچ وقت آن را از سرت در نمی آوري.
پدر درست میگفت.زرشکی با پوست سفید و شیشه اي او جور بود و بازتاب رنگ آن در ابی چشمانش،نگاهش را رنگین
م یکرد.فرشته دوست داشت زیبا باشد و این نخستین بار بود که شوق زیبا تر شدن و زیبا تر به نظر رسیدن در وجودش
بیدار شده بود.او م یخواست در چشم فرشاد زیب اترین باشد.
فرشته نگاه ی به لباس هایش انداخت.خوشبختانه آنها را صبح عوض کرده بود و در این مورد دیگر مادر به شک
نم یافتاد.در حقیقت فرشته از صبح آماده بود.
صداي ترانه به گوشش رسید:"فرشته بدو،دیر میشه".
از همان جا فریاد زد:"اومدم صبر کن".
پیش از خارج شدن از اتاق روسري بلندي که همیشه موقع بیرون رفتن به سر میکرد پشت رختخواب پنهان کرد تا
عذري براي سر کردن روسري زرشکی داشته باشد.سپس با چهره اي که به ظاهر ناراحت بود از اتاق خارج شد.
مادر با دیدن او با تعجب او را برانداز کار.فرشته با اخمی تصنعی گفت:"مادر شما شال من را ندیدید؟"
مادر سرش را به علامت منف ی تکان داد و گفت:"دختر اینقدر معطل نکن،برو همون خوبه".
ترانه با دیدن فرشته با تعجب لبانش را جمع کار و با صداي بلندي گفت:"واي چقدر ملوس شدي
فرشته لبخندي زد و لبش را به دندان گرفت و با چشم به ترانه فهماند که جلوي مادر سکوت کند.ترانه نیز نشانه متوجه
شدن سرش را تکان داد.
در بین راه فرشته تمام اتفاقات روز گذشته را براي او تعریف کرد.ترانه با تعجب به دهان او چشم دوخته بود.پس از اینکه
فرشته صحبتش تا تمام کرد گفت:"منو باش م یخواستم از عروس ی برات تعریف کنم،اما مثل اینکه حوادثی که اینجا رخ
داده خیل ی جالب تر از عروس ی دختر خاله کوروش بوده".
به نزدیک ی پل رسیدند و به خاطر همین سکوت کردند.ترانه م یدانست فرشته نشان شده پسر عمه ا ش است اما خیل ی
دلش به حال او م یسوخت ،چون هیچ چیز او به دختري که نامزد داشته باشد نمیخورد.سالها بود که با هم همسایه و در
حقیقت صمیم ی تر از دو خواهر بودند،اما در این مدت هیچ وقت نشنیده بود که فرشته به او بگوید نامزدم براي دیدنم
آماده و یا هدی هاي آورده.
با اینکه با کوروش تازه نامزد شده بودند،اما کوروش هفته اي دوبار به دیدنش م یآمد و در همین مدت کوتاه هدی ههاي
فراوانی برایش خریده بود.
ترانه عمه فرشته و حتا دختر عمه هایش را میشناخت و آنان را بار ها دیده بود اما پسر عمه او را فقط یک بار آن هم از
دور دیده بود.اگر همان یک بار هم نم یدید باور نمیکرد چنین کس ی وجود خارج ی داشته باشد.او پنجشنبه شب آماده
بود و جمعه شب رفته بود.

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید