نمایش پست تنها
  #47  
قدیمی 05-30-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

چهار روز از باز شدن دانشگاه م یگذشت اما فرشاد حال درست ی نداشت،در مدت این چهار روز حتی سه ساعت هم سر
کلاس حاضر نشده بود.اواسط زنگ دوم بود که از استاد اجأزه مرخصی گرفت و از کلاس خارج شد و یکراست به سمت
دانشکده محمد رفت.م یخواست با یک نفر صحبت کند و آن یک نفر کس ی بهتر از محمد نم یتوانست باشد.
فرشاد وقت ی به دانشکده رسید ،شاهین یک ی از همکلاس یهاي محمد را دید و از او پرسید:"محمد را کجا م یتونم پیدا
کنم؟"
شاهین سرش را تکان داد و گفت محمد هنوز از تعطیلات باز نگشته،اما تلفنی عذرش را موجه کرده،مثل این که کاري
پیش آمده باشد".
فرشاد نفس عمیقی کشید و گفت:"خیل ی ممنون" و بدون اینکه چیزي به پرسد راه افتاد،یکراست به طرف خودرو اش
رفت و به سرعت به طرف منزل حرکت کرد.
ساعت ی بد فرشاد در راه شمال بود.به ساعتش نگاه کرد و با خود گفت:"اگه خوش اقبال باشم و سر از ته داره در
نیارم،م یتونم خودمو براي ساعت چهار به چشمه برسونم،آاخ خدا کنه امروز فرشته بیاد چشمه".
و با این تصور پایش را به پدال گاز فشرد.
فرشاد خیل ی زودتر از آنچه پیش بین ی کرده بود به ویلا رسید.با اینکه هنوز زود بود اما دیگر صبر نکرد و به سمت چشمه
راه افتاد.در تمام مدت ی که در انتظار فرشته بود با بیقراري قدم میزد و بیش از چندین بار کادویی را که براي او تهیه
کرده بود از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد.
آن روز فرشته مثل روزهاي پیش که غمگین و افسرده بود به سمت چشمه حرکت کرد.ترانه در کنار در منزل منتظرش
بود،با دیدن او گفت :"فرشته تازگ یها خیل ی بد اخلاق شدي،میدونم برات سخته اما باید تحمل کن ی".
فرشته لبخند کم رنگ ی به ترانه زد و به هملاه او به طرف چشمه راه افتاد.همین که به پل رسیددن فرشته لحظه اي
ایستاد و نفس عمیق کشید
"ترانه صبر کن.بوش رو حس میکن ی؟"
ترانه استاد و نفس عمیق کشید:"چه بوي؟"
ضربان قلب فرشته تند شده بود"بوي ادکلن فرشاد.....بوي ادکلن فرشاده... من مطمئن هستم".
ترانه خنده اي کرد و گفت:"بچه خواب دیده،بیا بریم،فرشاد الان باید تو دنشگاهش باشه".
فرشته به اطراف نگاه کرد و چشمانش را بست و سرش را به آسمان بلند کرد.
ترانه که بوي ادکلن خوش بویی به مشامش خورده بود گفت:"آره راست میگی ".
فرشته دیگه صبر نکرد و با شتاب به سمت چشمه دوید.
ترانه چند قدم دنبال او رفت وبا صداي بلندي گفت:"پس بیا کوزه منم ببر،من که نمیتونم بیام مزاحمتون بشم".
اما فرشته نه شداي او را صحنید و نه به خواسته اش گوش داد.دوان دوان به سمت چشمه دوید و همان طور که حدس
میزد فرشاد را در انتظار دید.هردو هیجان زده بودند.فرشاد خیل ی سع ی کرد فرشته را در آغوش نگیرد و براي اینکه
چنین اتفاق ی نیفتاد دستانش را به هم قلاب کرد و انتا را به هم فشرد.
فرشته از خوشحالی م ی لرزید.اگر بهترین چی زهاي دنیا را به او هدیه میدادند اینقدر خوشحال نم یشد.
وقت ی فهمید فرشاد فقط به خاطر دیدن او راه تهران تا شمال را سه ساعت و نیم ط ی کرده و قرار است همان شب به
تهران باز گردد در حال ی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:"فرشاد دیدنت برام از هر چیزي دیگه تو دنیا با
ارزش تر است،اما مهم تر از آان سلامتی تو است که به اندازه تمام هست ی برام ارزش داره.از تو میخوام با اینکار نگرانم
نکن ی،من در این چهار روز بدون تو نبودام،تو دفتر و کتاب هم فقط نقش تورو دیدم.فرشاد خودت هم میدون ی که چقدر
برام ارزش داري".
فرشته نفس عمیقی کشید و با دست اشک هایش را پاك کرد.
فرشاد به فرشته خیره شد و لحظه لحظه حرکات او را براي روزهایی که او را نم ی دید،ثبت و ضبط میکرد.خیل ی دلش
م یخواست دستان فرشته را در دست بگیرد و با دستانش گرم ی و احساس قلب یاش را به او بفهماند،اما م یدانست فرشته
با تمام دخترانی که او میشناسد فرق دارد.
فرشاد چند لحظه به همان حال بود .کم ی بعد به خود آمد و گفت:"فرشته نمیدونم تا ک ی باید صبر کنم تا تو در مورد من
با پدر مادرت صحبت کن ی.؟ اما م یخام از خودت خواستگاري کنم،نظرت هر چ ی باشه براي من با ارزش،دست کم اینکه
خیالم را راحت می کنه".
سپس مکثی کرد و نفس عمیقی کشید و بعد با صداي آرامی گفت ادامه داد:"فرشته دوست دارم با صداقت به من بگ ی
نظرت چیه؟آیا همسرم من م یشوي؟"
فرشته از حرف فرشاد متحیر ماند.در حال ی که لبش را به دندان گرفته بود،سرش را به زیر انداخت.تمام کار ها و حرفهاي
فرشاد برایش غیر منتظره بود.به یاد نخستین روزي افتاد که با او صحبت کرده بود.در آان دیدار با صراحت به او ابراز
عشق کرده بود و حالا هم از او خواستگاري میکرد.
فرشته پس از چند لحظه با خجالت به فرشاد نگاه کرد که با نگران ی به او چشم دوخته بود.در نگاه او التماس و تمنا موج
میزد.
فرشته در دل با رضایت تمام آمدگی خود را الام کرد،اما م یدانست که نمیتواند به صراحت بگوید که همسرش
م یشود،چون خودش هم نمیدانست چه پیش خواهد آمد.
فرشته متوجه شد که مدت ی فرشاد را از انتظار نگاه داشته است،سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:"فرشاد نهایت
آرزوي من است که روز و شبم را در کنار تو سپري کنم،اما"...
فرشاد حرف ی نزد و منتظر باق ی کلام او بود.
فرشته پس از مکثی طولان ی ادامه داد:"در زندگ ی من مشکل ی وجود دارد که باید آن را حل کنم،اما مطمئن باش تنها
مردي که م یتوانم آن را به عنوان همسرم بپذیرم تو هستی ".
فرشاد با اینکه خیل ی کنجکاو شده بود اما در مورد دانستن مشکل او اصرار نکرد چون نمیخواست فرشته را تحت فشار
قرار بدهد.فرشاد لبخند زد و قدم ی جلو گذشت و دست در جیب کرد.جعبه کوچکی بیرون آورد و آن را به طرف فرشته
گرفت و گفت:"عزیزم،برات هدیه آي خریدم،یک انگشتر کوچک،تقدیم به کس ی که برام به اندازه تمام دنیا ارزش
داره،فرشته ،با وجودي که میدونم خیل ی ناقابله،اما ارزش اون رو با عشق ی که بهت دارم بسنج".
فرشته نگاه ی به کادو و سپس به فرشاد انداخت و گفت:"باور کن حضور تو برام بهترین هدیه بود".
فرشاد لبخندي زد و گفت:"اون جاي خودش اما م یخواهم با دادن این هدیه ازت یک هدیه بگیرم.
فرشته به نشانه تعجب و همچنین متوجه نشدن حرف او ابروونش را بالا گرفت.حالت او نشان میداد که چه فکري
م یکند.فرشاد از نگاه فرشته پ ی به افکارش برد لبش را به دندان گرفت و سرش را تکان داد و گفت:" نوچ
،نوچ،نوچ،دیگه قرار نشد در مورد من فکر هاي ناجور کن ی،درسته که خیل ی دوستت دارم و با تمام وجود میخوامت اما اون
قدر هم کم طاقت نیستم که تا وقتش صبر نکنم".
فرشته سر به زیر انداخت و لبش را به دندان گرفت.فرشاد خنده اي کرد و گفت :"اما هدی هاي که میخوام بهم بدي این
است که اجأزه بدي انگشتر رو خودم انگشتت کنم".
گونه هاي فرشته از اشتباهی که کرده بود سرخ شد ،پلک هایش بهم خورد و با خجالت به افرشاد نگاه کرد و به علامت
رضایت سرش را تکان داد.زمان ی که فرشاد دست فرشته را به دست گرفت،به چشمان او نگاه کرد و گفت:"فرشته خیل ی
دوستت دارم"و به آرامی انگشتر را در انگشت دوم دست چپ فرشته جایی داد و به آرامی گفت؛"این حلقه نامزدي من
و توست تا زمان ی که حلقه عقد جایگزین آن شود".
صورت فرشته چون مجسمه اي بود که از مر مر سفید ساخته شده باشد.دستانش بر خلاف دستان فرشاد که چون کوره
داغ بود،مانند تکه یخی سرد سرد بود.اما دلش گرم بود به گرم ی خورشید نیم روز تابستانی.
فرشاد چند لحظه دستان او را بین دستانش گرفت و سپس به آرامی آنها را رها کرد و با چرخشی پشتش را به فرشته
کرد و چند قدم از او دور شد.
لحظه ها به تندي بعد میگذشتند،هر کدام در دل آرزو میکرد اي کاش میشد زمان را متوقف کرد.
صداي ترانه که فرشته را به نام میخواند به آنها فهماند که وقت جدای ی فرا رسیده است،با کمال تعجب متوجه شدند که
بیش از یک ساعت است که با هم صحبت میکنند و در این مدت هیچ کدام گذشت زمان را متوجه نشده بودند جز ترانه
که کنار پل روز تخته سنگ ی نشسته بود و آنقدر دراختان و نرده هاي چوبی پل را شمرده بود که تعداد آنها را از بر شده
بود.
فرشته با شنیدن صداي ترانه سرش را تکان داد و به فرشاد گفت:"واي خیل ی بد شد،پاك ترانه را فراموش کرده بودم".
"طفلکی ترانه، تو این مدت خیل ی اذیت شده،از طرف من بهش خیل ی سلام برسون و ازش تشکر کن".
فرشته سرش را به نشانه تأید تکان داد و به سررعت کوزه اش را پر کرد و گفت :"الان بر م یگردم" و با شتاب به طرف
ترانه رفت.
ترانه با دیدن او نفس عمیقی کشید و گفت:"آخر از دسته تو خودم رو می کشم"
فرشته با شتاب صورت او را بوسید و بدون گفتن کلام ی خم شد و کوزه او را برداشت و دوان دوان به سر چشمه رفت.
ترانه با التماس گفت:"فرشته غلط کردم ما آب نم یخواهیم،تورو خدا نري یک ساعت دیگه بیاي."و سپس به نگران ی سر
پل برگشت و با ترس به انتهاي جاده چشم دوخت.او از بابت خودش نگران ی نداشت اما از این می ترسید که مبادا مادر
فرشته نگران شود و به دنبالشان بیاید.اما مثل اینکه آنقدر که او نگران فرشته بود،خود فرشته نگران چیزي نبود.
فرشته کوزه ترانه را زیر آبشار کوچک چشمه گذشت و همانطور که نفسنفس میزد به فرشاد لنخند زد.
هر دو به خوب ی میدانستند که فرشته بیش از آنکه باید تأخیر داشته است.فرشاد با نگران ی به ساعتش نگاه کرد و
گفت:"میترسم دیرت بشه".
"نترس دیرم شده"
"یعن ی آب از سرت گذشته؟"
"اي تقریبا"
فرشاد خندید و گفت:"اگه اینطوره بیا از این جا یک راست به ویلاي ما بریم و ماشین رو برداریم و بریم تهران سر راه هم
در محضر عقد م یکنیم و بعد"...
فرشته با لبخند سرش را به آسمان بلند کرد و گفت:"هنوز آنقدر آب از سرم نرفته"
فرشاد آهی کشید و گفت:"چه بد،کاش.....بهتره وقت را از دست ندیم.فرشته دوست دارم براي خودمون یک مخف ی گاه
داشته باشیم تا بتونیم هر وقت خواستیم با هم در ارتباط باشیم".
"واي چه خوب.چه توري؟"
فرشاد شکاف کوچکی را که در تنه قطور درخت کنار چشمه بود به فرشته نشان داد و گفت:"تو این مدت که منتظرت
بودم چشمم به این شکاف افتاد ،به نظر میرسه جاي خوب ی براي پنهان کردن پیغام های ی که میخواهیم به هم بدیم
چطوره؟"
فرشته دستانش را به هم فشرد و گفت"خیل ی عالیه"
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید