نمایش پست تنها
  #8  
قدیمی 05-30-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

کوزه ترانه پر از آب شده بود و به آن دو فهماند که وقت رفتن فرا رسیده است.
"فرشاد میخوام قولی بهم بعدي"
"بگو عزیزم"
"اول بگو قبول میکن ی،بعد میگم".
فرشاد لبخندي زد و گفت:"با اینکه نم یدونام چیه اما هر چ ی باشه قبوله".
فرشته نگاه غمگینی به فرشاد انداخت و در نگاهش نگران ی موج میزد سرش را به طرف ی خم کرد و با صداي آرامی که
کم ی لرزش داشت گفت:"فرشاد من همیشه از جاده شمال میترسم.پس قول بعده و به جون من قسم بخور دیگه مثل
امروز به سرعت این راه رو نکوبی بیایی،من فقط ازت میخوام مواظب خودت باش ی،چون برام خیل ی عزیزي ،نمیدونم
چطوري بهت بگم من راضی ترم که تو همیشه سلامت باش ی حتا اگر شده هیچ وقت نبینمت.حتا اگر روزي نباشم روحم
این جاست که به قول تو گوشه اي از بهشته.فرشاد هر جایی باشم و اگه اینجا حضور نداشته باشم بدون در خیالم ،هر روز
همین راه را ط ی م یکنم تا بیام اینجا تصویرت رو تو آب چشمه ببینم،به همین هم راض ی هستم هر وقت نبود م و هروقت
از این جا رفتم اگر خواستی روزي به دییدنم بیای ی ،بدون تمام این درختها ،این چشمه ها و سنگ ها به همراه خالقشون
شاهد اند که من همیشه به یادت هستم،حتا اگر تو این دنیا نبودام".
فرشته اشک م یریخت و بریده بریده صحبت میکرد.لحن کلامش غمگین بود و بوي جدای ی میداد.
فرشاد با چهر هاي در هم به او خیره شده بود و بغض گلویش را میفشرد.احساس میکرد دیگر نمیتواند تحمل
کند.چشمانش را بست و با صدایی بلند گفت:"فرشته اینطور حرف نزن،دیوانم کردي،بخدا عاشقتم،اسیرتم دیونتم...حالا
برو و بیشتر از این احساساتم را جریحه دار نکن،نم یخوام کاري کنم که باعث ناراحت ی تو بشم".
فرشته اشک هایش را با دست پاك کرد و به فرشاد که سر به زیر انداخته بود نگاه کرد و با صداي آرامی
گفت:"خدانگهدار"و به آرامی او را ترك کرد.
فرشاد حتا نتوانست جواب او را بدهد.پس از رفتن فرشته سرش را روي دستانش گذشت و مهار اشکش را رها کرد.
فرشته با دلتنگ ی در کنار ترانه گام بر م یداشت و کاهی با سر انگشت اشک هایش را که بر چهره اش روان بودند پاك
میکرد.
ترانه گاه ی به او و انگشتر اهدایی فرهاد که بر انگشتش میدرخشید نگاه میکرد و آه م یکشید.او نمیدانست عاقبت
عشق آن دو چه م یشود.
فرشته کنار منزل ترانه ،انگشتر را از انگشتش خارج کرد و آن را به ترانه داد تا برایش نگاه دارد.م یدانست خودش
نم یتواند آن را نگاه دارد و ممکن است به دست پدر و مادرش بیفتد.
آن شب فرشته تا توانست در رختخوابش گریست.
روز ها یک ی پس از دیگري سپري شدند.فرشته هر روز یک پیغام عاشقانه م ینوشت و آن را در شکاف درخت م ی گذشت.
فرشاد هر پنجشنبه به شمال میرفت و یکراست سر چشمه میرفت و هر بار شش نامه از فرشته از تنه درخت خارج
میکرد و یک نامه جایش م یگذشت.و هر بار از فرشته م یخواست را اجازه دهد او با خانواده اش آشنا شود و هر بار
فرشته از او م یخواست که کم ی صبر کند .فرشاد نم یدانست فرشته چه مشکل ی دارد اما این مساله برایش معمایی
پیچیده اي شده بود.
فرشاد یک بار در خانواده اش عنوان کرد که م یخواهد با دختري ازدواج کند.مادرش سخت مخالفت کرد و پدرش شرط
موافقت را رضایت همسرم اش اعلام کرد.از این میان فرانک تا حدودي م یدانست آن دختر کیست،با اینکه او م یدانست
فرشاد از میان تمام دخترانی که خواهان ازدواج با او بودند کس ی را انتخاب کرده که با موقعیت خانوادگی یشان جور در
نم یآید،اما با این حال از زمان ی که مجید را شناخته و عشق او شده بود اخلاقش خیل ی فرق کرده بود.براي تمام عاشقان
احترام قایل بود .او مطمئن بود اگر مجید موقعت کنون یاش را هم نداشت،باز هم او عاشقانه،دوستش میداشت.از همین رو
به فرشاد حق میداد که سایر چیزها اهمیت ندهد.به خصوص که فرشاد از همان ابتدا نیز به ثروت و تجمل ب ی توجه و ب ی
علاقه بود.
محمود و فرانک م یدانستند که فرشاد هر پنجشنبه به شمال میرود.اما به طور یقین نم یدانستند که او این راه را بخاطر
دیدن دختري میرود.منیژه از این موضوع کوچکترین اطلاعی نداشت.او فکر میکرد این بار نیز فرشاد سرگرمی تازه اي
پیدا کرده و بزودي از آن خسته میشود.با این حال او نیز از کار هاي فرشاد حساب ی شاک ی بود،احساس میکرد رفتار او
برایش غیر قابل تحمل شده است.فرشاد ارتباطش را با تمام دخترانی که زمان ی با آنان دوست بود قطع کرده بود.این بیش
از هر چیز منیژه را ناراحت میکرد چون این کار به او م یفهماند که قضیه کاملا جدي است و فرشاد این بار سفت و سخت
عشق شده است.
منیژه تصور میکرد این بار نیز مانند گذشته میتواند عمل کند.او فکر میکرد این بار نیز همانگونه که ازدواج فرشاد با
فرزانه مخالفت کرده بود،خیل ی سخت مخالفتش را اعلام م یکند و فرشاد به تدریج آن دختر را فراموش م یکند.بعد هم
آنقدر پا فشاري م یکند تا فرشاد راض ی شود با یک ی از دختران شایسته اي که او کاندید کرده ازدواج کند.
رفتار فرشاد خیل ی عجیب در این حال جالب شده بود فرشاد دیگر آن جنب و جوش سابق را نداشت،او حتا سر به سر
فرانک نمیگذشت،خیل ی آرام و سر به زیر شده بود و اغلب اوقات در فکر بود.در مهمان یها شرکت نمیکرد و بیشتر اوقات
در منزل مشغول گوش کردن موسیق یهاي ملایم بود.
زمان ی که باران م یبرید فرشاد از منزل خارج م یشد و زیر بالان قدم میزد به طوري که تمام لباس هایش خیس م یشدند.
کار هاي فرشاد دستاویز شده بود براي تمسخر و متلک دیگران،هر گاه مهمانی و یا مجلسی بر پا میشد وفرشاد حضور
داشت،بقیه با خنده و اشاره به هم م یگفتند چ ی شده مجنون نرفته سراغ لیلی،فرشاد این صحبت ها را از گوشه و کنار
میشنید اما اهمیتی به حرف دیگران نمیداد،گویی آنان را نم یبیند و صدایشان را نم یشنود.

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید