نمایش پست تنها
  #11  
قدیمی 05-30-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فرشته نم یدانست آن خودرو متعلق به فرشاد است چون تا کنون آن را ندیده بود ،اما حالا که خودش را م یدید که پیاده
شده و یک دستش را به در گذشته و آن دو را نگاه م یکند.
پاهاي فرشته سست شده بودند اما نه به شدتی که محبوبه نفسش بند آمده بود.
فرشته به محبوبه نگاه کرد و گفت:" چ ی شده؟ تو چیت شد؟"
محبوبه آهسته گفت:" اون دوست محمد ه،اسمش فرشاد است."سپس دست او را کشید و بطرف فرشاد رفتند.
فرشته لبش را به دندان گرفت و آرزو کرد مبادا فرشاد جلوي محبوبه حرف ی بزند که باعث شود او بویی از ماجرا ببرد.
محبوبه به سمت فرشاد رفت و با لبخند به او سلام کرد.
فرشاد نگاه کوتاهی به فرشته انداخت و با لبخند به محبوبه نگاه کردو گفت :"سلام محبوبه خانوم حالت چطوره؟"
محبوبه با فرشاد احوال پرس ی کرد و فرشاد حال محمد را پرسید.محبوبه گفت که محمد منزل نیست و بیرون رفته است
.فرشاد نگاه ی به فرشته انداخت که چند قدم دورتر ایستاده بود.محبوبه فرشته را به فرشاد معرف ی کرد.
آن دو بهتر از هر کس ی همدیگر را میشناختند.فرشاد با لبخند سرش را خم کرد و گفت:" خوشبختم"
فرشته هم سرش را تکان داد ول ی چیزي نگفت.
فرشاد رو به محبوبه کرد و گفت:"اگر جسارت نباشه می خوام بپرسم جای ی م یرفتید؟"
محبوبه سر تکان داد و گفت:"بله من و دختر دائ یام میخواستیم بریم بیرون گشتی بزنیم".
فرشاد با لبخند گفت:"اگر اجازه بدهید بنده خانم هاي محترم را به مقصد برسانم".
محبوبه به فرشته که چند قدم دورتر ایستاده بود نگاه ی انداخت و بعد به فرشاد رو کرد و گفت:" میترسم مزاحمتان
شویم"
"مطمئن باشید جز رحمت براي بنده حقیر چیزي نیست"خم شد و در عقب را باز کرد .محبوبه لحظه اي تردید کرد و بعد
به سرعت سوار شد فرشته به فرشاد نگاه کرد که با چشمانی خمار به او خیره شده بود.با نگران ی سرش را تکان داد و
فرشاد با چشم به او اشاره کرد که نگران نباشد.وقت ی فرشته سوار شد فرشاد در را بست و خود سوار شد و در حال ی که
آینه را تنظیم میکرد
گفت:"خوب کدوم سمت باید برم؟"
محبوبه فراموش کرده بود که قرار بود به منزل دوستش برود، به فرشاد رو کرد و گفت:"راستش فراموش کردم کجا
م یخواستیم بریم ول ی فکر م یکنم م یخواستیم به خانه دوستم برویم"
فرشاد به محبوبه نگاه کرد ،خندید و گفت:"خونه که جاي گردش نیست.اگر اجازه بدید شما را کم ی در خیابان
م یگردانم.اما بگویید تا چه ساعت ی وقت دارید؟"
فرشته به آرامی گفت:"فقط یک ساعت".
فرشاد لبخندي زد و گفت:"درست مثل همیشه"
محبوبه معن ی این حرف او را متوجه نشد ول ی فرشته به خوب ی فهمید که او چه منظوري داشت.
فرشاد به ساعت نگاه کرد و در ذهنش فکر کرد کجا بروند تا آنها را سر وقت به منزل برساند.
محبوبه فکر م یکرد خواب م یبیند،او به هیچ چیز فکر نم یکرد مگر اینکه هم اکنون نزدیک مرد محبوبش نشسته و هوا
خودرو او را که با بوي ادکلن خوش بویش معطر شده استشمام م یکند.
اما فرشته در دلهره و اضطراب به سر می برد.نگاه فرشاد گاهی از آینه به او دوخته می شد و او در نگاه فرشاد می خواند
که تا زمانی که با اوست فقط به او فکر کند نه چیز دیگري.اما می دانست اگر محمد بویی از حضور او و محبوبه در خودرو
فرشاد ببرد،ممکن است خیلی بد شود.
فرشاد آن دو را به بستنی دعوت کرد اما اجازه نداد پیاده شوند.خود براي گرفتن بستنی از یک کافی شاپ کوچک پیاده
شد.
.» فرشته یک وقت تو خونه نگی ما فرشاد رو دیدیم »: در این فاصله محبوبه رو کرد به فرشته و گفت
»؟ من چیزي نمی گم،اما می شه بپرسم چرا »: فرشته به محبوبه نگاه کرد و گفت
با اینکه داداش محمد با فرشاد خیلی صمیمی است اما می »: محبوبه فرشاد را دید که با یک سینی نزدیک می شد.گفت
.» ترسم ناراحت بشه
فرشته متوجه شد که محبوبه نیز درست مثل او فکر می کند،اما دلیش را نمی دانست.با خودش فکر کرد اگر محبوبه از
بو بردن محمد می ترسد پس چرا این خطر را پذیرفت و سوار خودرو او شد.هر چه فکر می کرد پاسخی نمی یافت جز
اینکه این وسط پاي عشق در میان باشد.فرشته به محبوبه نگاه کرد که به فرشاد خیره شده بود.در نگاهش آنچه را از آن
می ترسید مشاهده کرد.آه خداي من پس محبوبه هم ...آه چه مصیبتی.
به حساب من شما حدود بیست و پنج دقیقه دیگر وقت دارید »: فرشاد در را باز کرد و خود به سمت آنان نشست و گفت
.» تا به منزل بروید
محبوبه با لبخند به او نگاه کرد،اما فرشته همچنان در فکر بود.
فرشاد سرخیابان نگه داشت.در حینی که محبوبه پیاده می شد فرشاد دور از چشم او کاغذي به دست فرشته داد.
وقتی فرشته و محبوبه به منزل رسیدند خودرو دایی را کنار کوچه دیدند.معلوم بود آنان هم برگشته اند.
محبوبه در همان بدو ورود چشمش به محمد افتاد که با چهره اي درهم روي مبل نشسته و تلفنی صحبت میکند.محبوبه
و فرشته هر دو به او سلام کردند.محمد به آن دو نگاه کرد و سرش را تکان داد.محبوبه متوجه شد محمد خیلی ناراحت
است و به سرعت فهمید که ممکن است از خارج شدن فرشته از منزل ناراحت شده باشد.چون محبوبه همیشه به منزل
دوستانش می رفت اما محمد مثل الان عصبانی نمی شد.
حدس محبوبه درست بود.محمد در فرصتی که او را تنهاگیر آورده بود به او توپیده که چرا از منزل خارج شده اند.
فرشته در فرصتی که بدست آورد به دستشویی رفت و نامه فرشاد را باز کرد فرشاد با خطی که معلوم بود در فرصت کم و
با عجله آن را نوشته از او خواسته بود که اگر توانست فردا بعدازظهر،ساعت چهار به بعد با او تماس بگیرد.
فرشته امه را تا کرد و آن را در جیبش گذاشت.او در فکر بود که فردا چطور به فرشاد تلفن کند.
صبح سومین روزي که مهدي به همراه خانواده اش به تهران آمده بودند محمد براي شرکت در کلاسهاي صبح به دانشگاه
رفت و قرار شد مثل روز گذشته از کلاسهاي بعدازظهر غیبت کند.و محبوبه هم راهی دبیرستان شد.
مهدي پس از رفتن محمد به دانشگاه حاضر شد تا از منزل خارج شود.در پاسخ خواهر و همسرش عنوان کرد که کاري در
رابطه با شرکت دارد که باید انجام بدهد اما در حقیقت می خواست براي پرس و جو و تحقیق درباره فرشاد به دانشگاه
محل تحصیل او برود.
مهدي می خواست بداند کسی که دخترش به او دلبسته شده چه جور آدمی است و دیگران درباره او چه نظري دارند.
فرشته به او گفته بود که فرشاد دانشجوست و در دانشگاه تهران در رشته مهندسی معماري مشغول تحصیل است.
مهدي از واحد و بخشی که فرشاد در آنجا تحصیل می کرد اطلاعی نداشت،اما امیدوار بود که با رفتن به دانشگاه و پرس
و جو بتواند او را بشناسد.
بخت با او یار بود.در نگهبانی دانشگاه با یکی از دوستان قدیمیش برخورد کرد که در حراست دانشگاه مشغول به کار
بود.مهدي با خوشحالی با او احواپرسی کرد و وقتی فهمید که دوستش در قسمتی است که می تواند به او کمک کند
موضوع را با او مطرح کرد اما این را نگفت که فرشاد خواهان دختر خود است و اینطور عنوان کرد که به خواست یکی از
دوستانش در مورد این جوان تحقیق می کند.
صالحی که از دیدن دوست قدیمی اش خیلی خوشحال شده بود با کمال میل درخواست او را پذیرفت و به او قول داد که
پرونده فرشاد را بیرون بکشد.
مهدي حدود دو ساعت و نیم آنجا بود و الحق که صالحی خیلی تلاش کرد.او ساعتی بعد با در دست داشتن پرونده اي
اطلاعات شخصی فرشاد رهام در این پرونده نوشته شده است ولی براي دانستن اخلاق »: پیش مهدي برگشت و به او گفت
.» و رفتار او من به شما نامه اي می دهم که می توانی با کسانی که با او در ارتباط هستند صحبت کنی
برگه فتوکپی شناسنامه و یک قطعه عکس از فرشاد بود. » مهدي پرونده را در دست گرفت.در صفحه ي اول آ
مهدي به عکس نگاه کرد.پسري با چهره اي جذاب و نگاهی دلنشین به او چشم دوخته بود.او به فتوکپی شناسنامه نگاه
کرد.
فرشاد رهام،فرزند محمود،متولد سال...
اطلاعات پرونده به درد نمی خورد،اما دست کم با چهره او آشنا شد باردیگر به عکس فرشاد نگاه کرد.چهره او به دلش
نشسته بود.مهدي همچنان در فکر محمد بود.
با برگه اي که از دوستش گرفته بود توانست با چند نفر از استادان و حتی چند تن از کارکنان دانشگاه در مورد او صحبت
کند.آخرین نفري که درباره فرشاد صحبت کرد مسئول نظافت بود که فرشاد را به خوبی می شناخت.او به مهدي گفت
فرشاد پسري باشخصیت و مهربان است که براي او خیلی احترام قائل است.
مهدي پس از تحقیقات مفص فهمید که او نه تنها اهل دود و دم نیست بلکه عضو تیم والیبال و یکی از بهترین هاي تیم
می باشد.تمام شواهد نشان می داد فرشاد پسري سالم و از نظر شخصیتی انسان درستی می باشد.
تیر مهدي به سنگ خورده بود.نه تنها نتوانسته بود نقطه ضفعی از فرشاد بگیرد و با نظر فرشته مخالفت کند بلکه خیلی
هم از او خوشش آمده بود.تنها چیزي که نمی گذاشت او با خشنودي به فرشاد بیندیشد وجود محمد بود که خیلی
برایش عزیز بود.
از تمام اینها گذشته مهدي فهمیده بود که پدر فرشاد صاحب شرکت بزرگی است و وضعیت مالی آنان در حد عالی می
باشد و این تنها چیزي بود که او را کمی نگران می کرد.
مهدي که به منزل رسید ساعت از یک و نیم بعدازظهر هم گذشته بود.
مهتاب بلند شد تا برایش ناهار بیاورد اما او گفت که چون می دانسته ممکن است کارش به طول بیانجامد بیرون چیزي
خورده است و اشتهایی ندارد.در صورتی که حقیقت را نمی گفت.او نه تنها چیزي نخورده بود بلکه هنوز هم اشتهایی
براي خوردن نداشت.
مهدي اعلام کرد باید فردا به طرف شمال حرکت کنند.مهتاب با تعجب به او و نرگس نگاه کرد،نرگس هم از تصمیم
ناگهانی شوهرش حیران بود.او به همسرش نگاه کرد و گفت: اما جواب آزمایشهاي من تا آخر هفته آماده می شود. مهدي
به نرگس نگاه کرد و گفت : میدانم ف من خودم آنها را برایت می گیرم. نرگس به مهتاب نگاه کرد و دیگر چیزي نگفت.
مهتاب در نگاه برادرش نگرانی و ناراحتی می دید. اما می دانست تا او خود لب از لب باز نکند نمی تواند چیزي از او
بفهمد.
محمد براي خرید از منزل خارج شده بود. فرشته و محبوبه در اتاق او مشغول صحبت و گوش کردن به موسیقی بودند.
مهتاب وقتی مطمئن شد که می تواند با خیال راحت با برادرش و نرگس صحبت کند، نفس عمیقی کشید و گفت : مهدي
جان الان وقت مناسبی است براي اینکه من چند کلمه با تو و نرگس صحبت کنم. مهدي و نرگس هر دو می دانستند
موضوع صحبت مهتاب چه می تواند باشد. در دل نرگس هیجان و خوشحال و در دل مهدي غم و نگرانی موج می زد.
مهتاب ادامه داد ما چند بار خواستیم براي صحبت در مورد آینده محمد و فرشته به شمال بیاییم اما قسمت نشد. حتی
در تعطیلات عید که می خواستیم بیاییم کامران تصادف کرد و پایش شکست. حالا می ترسم هرچی این مسئله را عقب
بیندازیم خداي نکرده مرتب اتفاقاتی بیفتد که این دو طفل را سرگردان کند. حالا اگر شما صلاح می دانید روزي را در
این هفته یا هفته هاي دیگر تعیین کنید که ما خدمت برسیم و مطابق رسم نشانه اي یا عقدي انجام بدهیم که تکلیف
این دو تا جوون مشخص بشه. به خدا دیگه دل تو دلم نیست که محمدم را سر و سامان بدهم.
مهدي سر به زیر انداخت و در دل گریست. نمی دانست چطور به خواهرش بگوید که نمی تواند با ازدواج او و محمد
موافقت کند. نرگس با لبخند نفس عمیقی کشید و براي پاسخ دادن به همسرش نگاه کرد اما مهدي همچنان د افکارش
غرق بود و نمی دانست چه بگوید. مهتاب براي شنیدن پاسخ از جانب برادرش سکوت کرد اما وقتی دید که او ساکت و
بی حرکت به گلهاي قالی خیره شده نگاهی به نرگس انداخت و سرش را تکان داد. نرگس ، مهدي را به نام خواند و به او
یادآور شد که مهتاب منتظر پاسخ است. مهدي به خواهرش نگاه کرد و در حالی که نفس عمیقی می کشید گفت : خواهر
من الان نمی توانم چیزي بگویم، در حال حاضر که محمد در حال تحصیل است و فرشته هم که مشغول درس خواندن
است. ما که این همه مدت صبر کردیم، پس اجازه بدهید بعد در این باره صحبت کنیم. و از جا بلند شد تا از اتاق خارج
شود. مهتاب هاج و واج به برادرش نگاه کرد که درحال خارج شدن از اتاق بود. نرگس هم دست کمی از او نداشت. آن دو
نمی دانستند چه اتفاقی افتاده که مهدي اینطور صحبت می کند. مهدي به حیاط رفت و شیر آب را باز کرد و چند مشت
آب به صورتش زد و کمی در حیاط قدم زد. اما نه آتش دلش با چند مشت آب خنک شده بود و نه با راه رفتن آرامشش
را به دست می آورد. او بیشتر از این نمی توانست با محمد روبه رو شود. با وجود این که یک هفته مرخصی داشت دیگر
نمی توانست بیش از آن منزل خواهرش بماند، چون نمی توانست هر روز محمد را ببیند و زخم دلش تازه شود. مهدي می
خواست زودتر تهران را ترك کند اما کاري در تهران داشت که باید آن را انجام می داد. فرشته به او گفته بود که فرشاد
خیلی دوست دارد با او آشنا شود. مهدي می خواست به دیدن فرشاد برود و با او صحبت کند. این کار کمی عجیب به
نظر می رسید، اما او می بایست با دیدن فرشاد و صحبت کردن با او تکلیف خودش را با مسئله اي که پیش آمده مشخص
کند و براي این کار لازم بود صبح روز بعد به دانشگاه برود. ساعت سه و نیم بعداز ظهر مهدي به اتفاق همسر و خواهرش
آماده شدند تا براي زیارت امامزاده صالح به تجریش بروند. محبوبه و فرشته منزل ماندند زیرا قرار بود چند تن از
دوستان محبوبه براي دیدن او به منرلشان بیایند. فرشته خیلی دلش می خواست براي حل مشکلش به آن زیارتگاه برود
اما محبوبه آنقدر اصرار کرد که او بر خلاف میلش ماند. پس از رفتن پدر و بقیه فرشته تازه به یاد آورد که فرشاد از او
خواسته که بعد از ساعت چهار با او تماس بگیرد. نمی دانست به چه بهانه اي از منزل خارج شود تا تلفن کند. می دانست
که با حضور محبوبه از تلفن خانه نمی تواند استفاده کند. اما زمانی که محبوبه به او گفت که می خواهد پیش از آمدن
دوستانش به حمام برود فرشته امیدوار شد. وقتی فرشته از محبوبه پرسید می تواند از تلفن براي تماس گرفتن با یکی از
دوستانش که او نیز به منزل خاله اش در تهران آمده است استفاده کند محبوبه اخمی کرد و گفت از اینکه او این همه
تعارف می کند خیلی ناراحت می شود. محبوبه به حمام رفت و فرشته به طرف تلفن رفت. گوشی را برداشت و با دستانی
لرزان شماره را گرفت. پس از دو بوق فرشاد گوشی را برداشت و هنگامی که فهمید فرشته پشت خط است، شروع کرد به
قربان صدقه رفتن او. فرشته به اوگفت که از منزل عمه اش تماس می گیرد. فرشاد پرسید: محمد منزل است؟
-به نظرت اگر او بود من می توانستم به تو تلفن کنم؟
فرشاد خنده اي کرد و گفت : آخ که من چقدر خنگم. خوب برام حرف بزن، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده، دارم از
دوریت دیوانه می شم...
فرشته با لبخند به حرفهاي او گوش می داد. فرشاد می دانست او نمی تواند زیاد صحبت کند بنابراین خودش حرف می
زد و به قول خودش از تمام فرصتی که داشت به نحو حسن بهره برداري می کرد. فرشته به او گفت که در مورد او با
پدرش صحبت کرده است. فرشاد با خوشحالی گفت : خداي من پس قضیه حله، بگو من کی می تونم با پدرت صحبت
کنم؟
-نمی دونم، من با پدر صحبت کردم اما او واکنشی نشان نداده است. بهتره کمی صبر کنی تا ببینم چه می شود.
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید