فرشته، یک سوال از تو دارم، به من راستش را بگو. باشه؟
فرشته به آرامی گفت: درسته که من چیزهایی را به تو نگفتم اما هر چی تا به حال گفتم راست بوده.
فرشاد لحظه اي سکوت کرد و گفت: فرشته، می خوام بهم بگی چرا اینقدر این موضوع رو سرسري می گیري و از جواب
دادن طفره می ري.
فرشته با صداي آرامی گفت: باور کن من چیزي را سرسري نمی گیرم، اما موضوعی هست که باید برات تعریف کنم.
فرشاد با بی صبري گفت: فرشته، من دارم دیوانه می شم، بخدا دیگه صبر و تحملم رو از دست دادم، می ترسم آخر
مجبور بشم بدزدمت.
در لحن فرشاد هیچ شوخی اي دیده نمی شد و خیلی جدي به نظر می رسید. فرشته لبخندي زد و گفت: فقط می خوام
بدونی خیلی دوستت دارم. اما الان نمی تونم چیزي بگم، خودت که خوب می دونی براي چی.
-فرشته می دونم نمی تونی صحبت کنی اما فقط یک کلام بگو. فرشاد لحظه اي سکوت کرد و بعد ادامه داد: پاي کس
دیگري در میان است؟
فرشته سکوت کرد، سکوتی که براي فرشاد مفهومی بیش از آن که باید داشت .
-فرشته ساکت نباش ، جواب من رو بده، تو هم علاقه اي به خواهانت داري؟
این بار فرشته به سرعت گفت: اوه نه، فقط تو ، خودت هم این را خوب می دانی.
فرشاد نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. اگر فرشته تاخیري در پاسخ دادن می کرد فرشاد باور می کرد که فرشته
با احساس او بازي کرده است. اما پاسخ شتاب زده و بدون فکر او می رساند که او نیز فرشاد را با تمام احساس دوست
دارد، درست همانگونه که او فرشته را می خواست. فرشاد احساس کرد براي اینکه فرشته را ناراحت نبیند قادر است
هرکاري انجام دهد. با فشردن دندانها به یکدیگر غرید: فرشته باور کن اگر کسی بخواهد تو را از من بگیرد، تک تک
اعضاي بدنش را خرد می کنم. همین امروز با پدر صحبت می کنم تا براي خواستگاري از تو اقدام کند.
فرشته شتاب زده گفت: اوه نه فرشاد کمی صبر کن من هنوز موضوعی را به تو نگفتم.
-خوب من حاضرم بشنوم.
-گفتم که الان نمی توانم صحبت کنم، خواهش می کنم قبول کن.
فرشاد نفس عمیقی کشید و گفت: پس بهم قول بده همین پنجشنبه که به دیدنت میام منو از خماري در بیاري، باشه؟
فرشته لحظه اي سکوت کرد و بعد به آرامی گفت: باشه، بهت قول میدم.
صحبت آن دو را زنگ در قطع کرد. فرشته با عجله از فرشاد خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. وقتی در را باز کرد، با
دوستان محبوبه روبرو شد که براي دیدنش آمده بودند.
فرشته چند دقیقه پیش محبوبه و دوستانش نشست و بعد به بهانه مرتب کردن آشپزخانه اتاق را ترك کرد. او می
خواست تنها باشد تا کمی فکر کند. فرشته نمی دانست پنجشنبه چه باید به فرشاد بگوید، آیا می توانست بگوید که او
رقیب بهترین دوستش شده!
فرشته از تصور اینکه به خاطر او فرشاد و محمد رودرروي هم قرار بگیرند تنش لرزید. او فرشاد را دوست داشت و لحظه
اي حاضر نبود بدون او زندگی کند، اما از طرفی به هیچ وجه نمی خواست دل مهربان عمه اش را به درد بیاورد. فرشته به
محمد اندیشید. چشمان گیرا و لحن مهربان او را به خاطر آورد. در نگاه او برق محبت را می دید اما دلی نداشت که آن
را تقدیم او کند. او دلش را پیش از آن به فرشاد باخته بود. فرشته فکر کرد بین دو قطب قرار گرفته که در یک سو
فرشاد و در سوي دیگر خانواده اش قرار دارند. اما او فرشاد را می خواست و او رابیشتر از جانش دوست داشت. چشمان
فرشاد خورشید وجود او بود و به خوبی می دانست که بدون خورشید زمین یخ می بندد و هستی از بین می رود. فرشته
حاضر نبود فرشاد را از دست بدهد ولو به قسمت تمام شدن هستی اش و از دست دادن تمام چیزهاي خوبی که در دنیا
داشت.
صبح روز بعد مهدي از منزل خارج شدو یکراست به طرف دانشگاه رفت. از دفتر اطلاعات خواست تا فرشاد را پیدا کنند.
پس از مدت کمی به مهدي اطلاع دادند که فرشاد صبح آن روز کلاس ندارد، اما بعدازظه به دانشگاه می آید. مهدي به
منزل برگشت و همسر و دخترش را براي خرید لوازم مورد نیازشان به بازار برد. با وجود اصرار نرگس، مهتاب به
همراهشان نرفت و گفت که در فاصله اي که آنان به خرید می روند او نیز سري به محل کارش می زند و زود باز می گردد.
صبح آن روز فرشاد از خواب برخاست و به یاد آورد که صبح کلاس ندارد. این فرصت را غنیمت شمرد و فکر کرد در این
فاصله بهتر است با پدرش صحبت کند. فرشاد می دانست با وجود مادر نمی تواند به طور جدي و منطقی با پدر صحبت
کند. اما شرکت، مکان مناسبی بود براي اینکه ساعتی با او تنها باشد. فرشاد خودرواش را کنار خیابان پارك کرد و
نگاهی به ساختمان شرکت انداخت. هنگامی که وارد سالن بزرگ شد، چند کارمند زن را دید که مشغول کار بودند.
فرشاد گاهی سري به شرکت پدرش می زد و تا حدودي کارمندان آنجا را می شناخت.
مستانه، منشی پدرش، با دیدن او از جا برخاست و به او سلام کرد. سایر دخترها با تعجب به منشی نگاه کردند که جلوي
مرد جوانی از جا برخاسته بود. به تبعیت از او از جا برخاستند. فرشاد با دست آنان رادعوت به نشستن کرد و سلام آنان
را با لبخند پاسخ داد. لاله یکی از دخترانی که تازه در شرکت استخدام شده بود رو به دوستش کرد و با اشاره از او
پرسید: او کیست؟
نسرین اشاره کرد : پسر آقاي رئیس.
فرشاد از منشی پدرش پرسید : پدر در اتاقشان هستند.
منشی سرش را تکان داد و گفت : بله ایشان هم اکنون جلسه تشریف دارند، اگر تمایل داشته باشید به ایشان اطلاع می
دهم که تشریف آورده اید.
فرشاد به طرف مبلهایی که گوشه سالن بود رفت و در همان حال گفت : نه مزاحم ایشان نمی شوم، من همین جا
منتظرشان می مانم. فرشاد روي مبل نشست و آرنج دست چپش را به دسته مبل تکیه داد و انگشتانش را در موهایش
فرو برد. تمام حواسش پیش حرفهایی بود که براي گفتن آنها نزد پدرش آمده بود. منشی و سایر دخترانی که پشت میز
کارشان نشسته بودند، زیر چشمی مواظب او بودند.
مستانه حدود سه سال بود که منشی آقاي رهام بود و در این مدت کم و بیش فرشاد را شناخته بود. در گذشته وقتی
فرشاد به شرکت می آمد خیلی شلوغ و پر جنب و جوش بود و مرتب سر به سر کارمندان پدرش می گذاشت و کلی
طرفدار پر و پا قرص پیدا کرده بود اما حالا او را می دید که با چهره اي مردانه و جذاب خیلی آرام گوشه اي نشسته و در
افکار دور و درازي غرق بود. به نظر او رفتار فرشاد کمی عجیب به نظر می رسید. او زیر چشمی به فرشاد نگاه کرد و آهی
کشید و به ظاهر مشغول بررسی پرونده اي شد، اما در حقیقت حواسش به آنچه می خواند نبود. یک ربع ساعت از زمانی
که فرشاد به شرکت آمده بود گذشت. چاي و کیکی که مستخدم براي او آورده بود همانطور دست نخورده روي میز باقی
مانده بود. در همین هنگام در اتاق محمود باز شد و او که مهمانانش را بدرقه می کرد در آستانه در اتاق ظاهر شد. محمد
تا چشمش به فرشاد افتاد لبخند زد و او را به مهمانانش معرفی کرد. پس از مراسم معارفه و رفتن مهمانان محمود او را به
اتاقش دعوت کرد و به خانم منشی سپرد تا پسرش پیش اوست کسی مزاحمشان نشود. فرشاد نگاهی به اتاق بزرگ و
مرتب پدر انداخت. روي میز کار او تصویري از خودش را مشاهده کرد که در قاب طلایی رنگی قرار داشت. فرشاد چند
لحظه به عکس خود نگاه کرد و سپس روي مبلی روبروي پدر نشست. محمود کنار فرشاد نشست و با لبخند به او نگاه
کرد.
-فرشاد، عجب است که این طرفها اومدي؟
فرشاد به او نگاهی انداخت و گفت: پدر من که بعضی اوقات به شرکت می آمدم.
-آره ولی این بار با گذشته کمی فرق دارد، حدس می زنم آمدي خبري را به من بدهی، اینطور نیست.
فرشاد لبخند زد و گفت: درست حدس زدید، اومدم حرفی را که مادر نگذاشت به آخر برسانم بگویم. پیش از هر چیز می
خواستم بدانم آیا وقت دارید یا اینکه....
-تعارف را کنار بگذار. من اگر وقت هم نداشته باشم براي تو جورش می کنم. اما به شرطی که امروز ناهار را با من باشی.
-امروز ظهر باید به دانشگاه بروم، اما اگر تونستم چشم می مانم.
-خوب من سراپا گوشم تا فرمایشات جنابعالی را بشنوم.
محمود نشان دادکه منتظر شنیدن صحبتهاي فرشاد است. اما ناگهان چیزي به خاطرش آمد.
-فرشاد پی شاز اینکه چیزي بگی بزار من این رو بگم که دوست دارم از دست مادرت ناراحت نباشی، خودت خوب می
دونی که چقدر دوستت دارد و متاسفانه به خاطر همین علاقه روي تو حساسیت دارد.
فرشاد نیشخندي زد و سرش را چند بار تکان داد .
-نه پدر از حساسیت گذشته، علاقه مادر مثل زنجیر کم کم دست و پاي مرا می بندد. این مسئله که چی بپوش و کجا
برو و با کی برو نیست.متاسفانه این بار مادر روي آینده من کلید کرده.
-بدبختی اینجاست در تمام طول عمر به یاد ندارم در مورد مسئله اي به من سخت گیري کرده باشد، من همیشه از امر و
نهی هایش معاف بودم و خودم درباره همه چیز تصمیم می گرفتم. اما حالا که باید اجازه بدهد براي حساس ترین مسئله
زندگیم خودم تصمیم بگیرم پایش را کرده توي یک کفش که چی؟ که دختر مورد علاقه خودش را به من تحمیل کند!؟
فرشاد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: حالا من اومدم از شما بپرسم چه باید بکنم؟
محمود آهی کشید و با افسوس سرش را تکان داد. از نظر او فرشاد درست می گفت. مسئله ازدواج، مسئله پیش پا
افتاده اي نبود و باید کاري می کرد. محمود با ناراحتی به همسرش فکر کرد، او می دانست که به هیچ وجه روي منیژه
نمی تواند اعمال نفوذ کند و او را از تصمیمش منصرف کند. اما دست کم می توانست به طریقی از فرشاد حمایت کند. به
فرشاد نگاه کرد و او را منتظر پاسخ دید.
-فرشاد باور کن من تو را درك می کنم اما سعی کن صبور باشی. با ایمکه نمی توانم در مورد مادرت قول بدهم که او را
راضی کنم اما شاید بشود کاري کرد، من تمام سعی خودم را میکنم.
فرشاد با حالتی نه چندان امیدوار به پدر نگاه کرد. او نیز به خوبی می دانست پدر سعی خود را خواهد کرد، اما ممکن
است نتیجه ندهد. لحظه اي از آمدن پشیمان شد. چشمانش رابست و لحظه اي دیگر گشود. فرشاد با خود فکر کرد
پدرش مرد باقابلیتی است اما فقط در محیط کار. در تمام سالهاي زندگی اش پدر را مرد صبور و آرامی دیده بود و
همیشه این مادر بود که به نحوي حرفش را به کرسی می نشاند. فرشاد احساس کرد پدر به عمد به مادر اجازه می دهد تا
یک تنه حاکم میدان باشد. او می دانست پدرش عاشقانه همسرش را دوست دارد اما این نرمش افراطی در مقابل
خواسته هاي به حق و ناحق او فرشاد را متعجب می ساخت. فرشاد همچنان به پدر نگاه می کرد و در فکر بود. صداي
آرام محمود او را از افکار ناخوشایندي که داشت رها کرد.
-فرشاد این قدر خودت را آزار نده ، می خواهم ببینم چه تصمیمی داري؟
-مگر تصمیم من خیلی مهمه، مادر که خودش می بره و خودش هم می دوزه، شما فکر کردید چرا من براي تولد فرانک
نماندم؟چون می دانستم طبق معمول از دوستان و آشنایان دختري را نشان می کند تا او را به من معرفی کند. پدر
خسته شدم، می فهمی... خسته شدم. من دختر مورد علاقه ام را انتخاب کرده ام. حالا چه او موافقت کند و یا طبق
معمول مخالفت کند من کار خودم را می کنم.
محمود فرشاد را به آرامش دعوت کرد .
-گوش کن فرشاد، مادرت فقط موفقیت تو را می خواهد. اگر می بینی مخالفتی با ازدواج تو با کسی که خودت او را
انتخاب کرده اي دارد، دلیلش این است که او براي آینده تو برنامه هایی دارد، مادر براي تو سرمایه گذاري کرده. فرشاد
تا تو فارغ التحصیل شوي صاحب یکی از بزرگترین شرکت هاي معماري خواهی شد، شرکتی با چند سرمایه گذار
برجسته که یکی از آنان آقاي رستمی است. نمی خواستم این را به تو بگویم ولی لازم است بدانی مادر بیش از آنکه
خودت بدانی به فکر تو آینده ات می باشد.
فرشاد نیشخندي زد و گفت: کاش مادر به جاي من روي شرکتی یا کارخانه اي سرمایه گذاري می کرد چون به این ترتیب
نقشه هایش نقش بر آب نمی شد>.
-فرشاد خیلی تند می روي!
فرشاد با حرص نفس عمیقی کشید و گفت: بله ، بله حق باشماست ، من اشتباه می کنم. همیشه اشتباه کرده ام، باید
مثل پسرهاي خوب و حرف شنو هرچه مادر گفت گوش کنم و هر کسی را که او برایم انتخاب کرد بپذیرم. چون مادر شم
اقتصادي خوبی دارد و بوي پول را مثل جد و آبادش از هفت فرسخی تشخیص می دهد.هه، چه زندگی جالبی. اما پدر
زندگی که همش پول نیست ، من نیامدم تا شما کارهاي مادر را تایید کنید.
|