
05-30-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
فرشاد لبش را به دندان گرفت و چشمانش را بست و سرش را رو به آسمان بلند کرد و هنگامی که چشمانش را گشود از
اشک لبریز بود. فرشته به طرف او رفت و در کنارش زانو زد.
-فرشاد...
فرشاد به او نگاه کرد. قطره اي اشک از چشمانش فرو چکید و با صداي گرفته اي گفت: فرشته مرا ببخش، من...
فرشاد سرش را روي زانوانش گذاشت. فرشته می دانست بغض به فرشاد اجازه نمی دهد تا صحبت کند. او در حالی که
اشک می ریخت به فرشاد چشم دوخته بود و منتظر بود صدایش را بشنود. فرشاد پس از چند لحظه سرش را بلند کرد و
بدون اینکه به فرشته نگاه کند گفت: فرشته من آمدم، با روحی رنج کشیده و قلبی شکسته. زخمی به دل دارم که
التیامش فقط به دست توست. فرشته با صداي آرامی گفت : فرشاد دردت را به جان خریدارم و زخم قلبت را با اشک
چشم شستشو می دهم و قلب شکسته ات را با خون قلبم پیوند می دهم. فرشاد به او نگاه کرد و چشمانش را بست و
سرش را تکان داد. فرشته دستانش را جلو برد و دستان فرشاد را گرفت. فرشاد نفس عمیقی کشید و به چشمان او خیره
شد.
-فرشته من ندانسته به دوستم خیانت کردم، آیا این نامردي نیست. من عاشق کسی شدم که قرار بود همسر صمیمی
ترین دوستم شود. آیا این ناجوانمردي نیست؟ من چون یک حیوان طعمه را از دهان بهترین رفیقم درآوردم. من به
محمد خیانت کردم، من روي نامردي را سفید کردم، اما زمانی به خود آمدم که فهمیدم واگذاشتن عشق و رها کردن آن
کاري پست تر از نامردي است. فرشته من ده روز خودم را زندانی کردم تا به خود بقبولانم که تو را فراموش کنم. اما باور
کن در تمام این ده شب، هر شب خواب تو را می دیدم، در خواب می دیدم که مرا صدا می کنی ولی من خود را از دید تو
پنهان می کنم. از خواب می پریدم و دلم هواي تو را می کرد اما نمی خواستم و نمی توانستم چیزي پست تر از یک نامرد
باشم.
فرشته به شدت می گریست و همچنان دستان فرشاد را در دست داشت. او نمی دانست فرشاد از کجا موضوع را فهمیده
است. اما دیگر برایش مهم نبود که چه پیش می آید، او فرشاد را می خواست، حتی به قیمت از دست دادن جانش.
فرشاد به آرامی دستان فرشته را بالا آورد و آنها را به لبانش نزدیک کرد و بوسید.
وقتی فرشته به همراه ترانه به منزل بازمی گشت روي پاي خودش بود و کوزه خودش را به دست گرفته بود. ترانه با
حیرت به معجزه عشق نگاه می کرد. چشمانش را بست و در دل خدا را شکر کرد. فرشته به محض رسیدن به منزل سراغ
داروهایش رفت و آنها را از پنجره اتاقش به خارج پرت کرد. بعد آرام آرام با خود زمزمه کرد :
دردم از یار است و درمان نیز هم دل فداي او شد و جان نیز هم
اینکه می گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم
نرگس با تعجب فرشته را نگاه می کرد که سرحال و سلامت مشغول جمع کردن رختخوابش بود. او در این فکر بود که چه
عاملی موجب شده فرشته اینطور ناگهانی سلامتیش را بدست بیاورد. اما مهدي به خوبی می دانست عاملی که موجب
سلامتی او شده حضور فرشاد بوده و تازه متوجه شد علت بیماري فرشته چه بوده است. فرشاد در مدت ده روزي که
غیبت داشت، روزهاي سختی را سپري کرده بود. مهدي بدون اینکه بداند فرشاد و محمد دوستان صمیمی هستند در
آخرین صحبتهایش گفته بود که مشکلی که سر راه او و فرشته قرار دارد این است که او باید با خواهر زاده اش به نحوي
کنار بیاید زیرا فرشته ازمدتها پیش براي او د نظر گرفته شده بود. او ندانسته با این کلام آتشی بر دل فرشاد گذاشت.
فرشاد آن شب تا صبح فکر کرد. او می خواست به خاطر محمد از عشق فرشته صرف نظر کند، اما پس از مدتها فکر
کردن به این نتیجه رسید که با رها کردن فرشته ضربه بزرگی به او خواهد زد. ضربه اي که به مراتب خطرناکتر از ضربه
اي است که به محمد وارد می شود. فرشاد همانطور که به فرشته گفته بود ننگ نامردي در حق رفیقش را پذیرفته بود اما
نمی خواست با رها کردن فرشته نامردتر از هر نامردي باشد. مهدي همان شب با فرشته صحبت کرد. او به فرشته گفت
که با ازدواج او و فرشاد موافق است و قصد دارد فردا که براي ماموریت به تهران می رود این موضوع را با خواهرش و
محمد در میان بگذارد. او مطمئن بود که مهتاب مثل همیشه او را درك می کند و خودش محمد را قانع می کند. صحبت
هاي پدر در عینی که نوید شادي داشت نوعی دلشوره و نگرانی به وجود آورد. فرشته از صحبت هاي پدر خوشحال نشد.
او نمی دانست چرا اینقدر از رفتن پدر به تهران نگران است. دلیل دلشوره اش را فرداي آن شب فهمید. پدر صبح زود به
سمت تهران حرکت کرد و آخر شب خبر آوردند که سر پیچ جاده کمربندي چالوس با کامیونی که سرعت غیر قابل
کنترلی داشته شاخ به شاخ می شود و در تصادفی که مقصر راننده کامیون بود کشته شده است. در فوت مهدي که
مراسمش در تهران و منزل مهتاب برگزار شد فرشته بیش از هر کسی بی قراري می کرد. او مرتب حرفهاي پدرش رابه
یاد می آورد و بیش از هر کس براي از دست دادن او تاسف می خورد. محمد تلفنی با فرشاد تماس گرفت و از او خواست
براي کمک به او به منزلشان بیاید. فرشاد نمی خواست با محمد روبرو شود اما وقتی صداي او را شنید لرزه اي بر اندامش
افتاد. او می دانست محمد از ماجراي او و فرشته بی اطلاع است. وقتی محمد به او گفت که دایی اش در اثر تصادف فوت
کرده و از او خواسته تا براي برگزاري مراسم ختم به او کمک کند، فرشاد طاقت نیاورد و مانند کودکی زار زار گریست. او
نمی دانست با این پیشامد چه کند. فشاد به خاطر فرشته نیز می گریست و می دانست که او چقدر بی قرار است. فرشاد
مانند یکی از نزدیکترین کسان محمد دوش به دوش او زحمت کشید و در تمام طول مراسم از هیچ کاري روگردان نبود.
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|