نمایش پست تنها
  #10  
قدیمی 05-30-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

او مانند کارگري کار می کرد بدون اینکه حتی به کسی نگاه کند. او آرزو می کرد در طی مراسم و در خانه محمد با فرشته
روبرو نشود، او نمی خواست بیش از این عذاب وجدان تحمل کند. او خیلی کم با محمد صحبت می کرد و زمانی که محمد
به او نگاه می کرد و از او تشکر می کرد سرش را زیر می انداخت و به چشمان او نگاه نمی کرد. فرشاد غمگین و افسرده
سعی کرد تا مراسم شب هفت پدر فرشته طاقت بیاورد و غیبش نزند اما پس از مراسم شب هفت و پس از بازگشت از سر
خاك بدون اینکه با کسی خداحافظی کند از منزل بیرون رفت و یکسر به شمال رفت. او خود را کنار چشمه رساند و زیر
درختی که به انتظار فرشته لحظه ها را می شمرد، نشست و بغضی را که در تمام این مدت راه نفس کشیدنش را مشکل
کرده بود خالی کرد. پس از برگزاري مراسم هفتم، فرشته با روحی آسیب دیده و قلبی که از فقدان پدر شکسته بود به
همراه مادرش به شمال بازگشت تا مراسم ختمی را براي اقوامی که نمی توانستند به تهران بیایند برگزار کنند و هم سر و
سامانی به وضعیت زندگی شان بدهند. نرگس وضعیت روحی خوبی نداشت و باید کسی مدام مراقبش بود، مهشید از
شیراز آمده بود و قرار بود مدتی پیش آنان بماند. او معلم کلاس دوم دبستان بود و امتحان شاگردانش به پایان رسیده
بود و دیگر دغدغه اي از جانب کارش نداشت. فرشته به هرجاي منزل نگاه می کرد حضور پدرش را احساس می کرد، او
فرشاد را بارها در منزل عمه اش دیده بود که مشغول کار و پذیرایی می باشد. چهره او را دیده بود که غمگین و افسرده
و سر به زیر مشغول کار بود. فرشته به خوبی می دانست براي فرشاد آسان نبوده تا به منزل عمه اش بیاید و با محمد
روبرو شود و این را هم می دانست که فرشاد به خاطر او این رنج را متحمل شده است
فصل 15
پس از مراسم چهلم با اصرار زیاد مهتاب، نرگس رضایت داد که او و فرشته به همراه او به تهران بروند و مدتی پیش آنان
زندگی کنند. نرگس این بار هم از فرشته در این مورد نظر نخواست و خود به تنهایی تصمیم گرفت. در این میان مسئله
تحصیل فرشته تنها مانعی بود که بر سر راه رفتن آنان به تهران بود. فرشته در اثر حادثه فوت پدر نتوانسته بود در
امتحانات خرداد ماه شرکت کند و می بایست خود را براي امتحانات شهریور ماه آماده می کرد. فرشته از این جهت
خیالش راحت بود که می تواند بهانه اي براي نرفتن به تهران و زندگی کردن در آنجا داشته باشد که عمه مهتاب اعلام
کرد که ترتیب انتقال پرونده او را به دبیرستانی که خود مسئول آن بود می دهد و فرشته می تواند امتحانات شهریور ماه
را بگذارند. بدین ترتیب او را از دلخوشی هایش که بودن با ترانه و رفتن به میعادگاه عشقش که کنار همان چشمه بود
جدا کردند. فرشته وقتی فهمید قرار است در منزل عمه زندگی کنند، خیلی اشک ریخت. او دوست نداشت به تهران
برود و با اینکه می دانست با رفتن به تهران از نظر مسافت به فرشاد نزدیک می شود اما می دانست دیدن او محال می
شود. چون با وجود محمد او نمی توانست مثل خانه خودشان آزادانه از منزل خارج شود. فرشته احساس می کرد با از
دست دادن پدر که بزرگترین حامی زندگی اش بود خیلی تنها شده است و او پدرش را می خواست تا باز هم بر بازوان
توانایش تکیه کند و سدهاي بین راهش را یکی یکی بردارد. اما افسوس پدر رفته بود و او را با کوهی از مشکلات تنها
گذاشته بود. فرشته به ملاقات فرشاد شتافت و او را سر قرار همیشگی شان منتظر دید. با دیدن فرشاد توان تازه اي
گرفت و احساس کرد هنوز کسی را در دنیا دارد که با تکیه بر او بتواند زندگی کند. براي روح حساس و شکننده فرشته
یک حادثه کافی بود چه رسد به این حوادثی که پشت سر هم بر قلب نازك و شیشه اي او ضربه وارد می کردند. فرشته
تمام اتفاقاتی را که قرار بود بیفتد از جمله رفتن به تهران و زندگی کردن در منزل عمه اش را براي فرشاد تعریف کرد و
از او خواست چاره اي بیندیشد. فرشاد درمانده به او نگاه کرد و راه حلی به فکرش نرسید. همچنان در فکر بود. او می
دانست با رفتن فرشته به منزل عمه اش به هیچ ترتیب نمی تواند به او دسترسی داشته باشد. فرشاد با کلافگی دستی به موهایش کشید و سرش را تکان داد.
-فرشته من چیزي به ذهنم نمی رسد. آه خدایا، چکار باید بکنم.
فرشته که چشمانش پر از اشک شده بود سرش را زیر انداخت و با صداي آرامی گفت: فرشاد منو ببر، من نمی خوام هر
لحظه در آرزوي دیدن تو بمیرم و زنده بشم.
فرشاد با چهره اي گرفته به او که اشک می ریخت نگاه کرد. آنقدر ناراحت بود که در حال دیوانه شدن بود. اگر می
دانست با ریختن اشک بار دلش سبک می شود او نیز همپاي فرشته می گریست. او دیگر با اشک و آه غریبه نبود. از
زمانی که عشق را شناخته بود با گریستن نیز آشنا شده بود. اما فرشاد حتی نمی توانست بگرید، او از درون خون دل می
خورد و نمی دانست چه کند. فرشته با گریه گفت: فرشاد اگر تو را نداشته باشم همان بهتر که دیگر زنده نباشم.
فرشاد می ترسید با شرایطی که براي فرشته به وجود آمده دست به عمل جنون آمیزي بزند. بازوان او را گرفت تا کمی
آرامش کند. فرشته می لرزید. او می دانست اگر قلبش از فوت پدر نشکسته و فقط به روحش آسیب رسیده به دلیل ان
بوده که قلبش را لایه اي محکم به نام عشق محافظت می کرده. اما می دانست با از دست دادن فرشاد دیگر هیچ چیز
مانع از شکسته شدن قلبش نمی شود و او بدون قلبزنده نمی ماند. فرشاد بدن فرشته را تنگ در آغوش گرفت تا مانع
لرزیدنش شود، فرشاد به خوبی می دانست لرزش بدن فرشته حاصل از سرماي هوا نیست. فرشته دچار نگرانی شده بود.
او تصور می کرد با رفتن به تهران براي همیشه فرشاد را از دست خواهد داد و این ترسی در او بوجود می آورد که موجب
می شد چون سرما زده اي بلرزد. اما تپش قلب گرم فرشاد و بازوان پرقدرت او که دور بدنش حلقه شده بودند و همچنین
صداي پرمهرش که آرام آرام او را دلداري می داد و براي او از عشق صحبت می کرد، او را آرام کرد. فرشته تازه به یاد
آورد که بدون شرم و بی هیچ مجوزي در آغوش فرشاد قرار گرفته است. با خجالت سرش را از روي سینه فرشاد بلند
کرد و با پیچ و تابی خود را از حلقه بازوان او رهاند. سینه فرشاد از اشکهاي فرشته خیس شده بود. او با افسردگی
همچنان روي زمین نشسته بود. فرشته رفته بود و او خیسی اشکهاي او را از روي پیراهن نازکی که به تن داشت روي
پوست بدنش احساس می کرد. حرف فرشته را به یاد آورد که به گریه گفته بود: فرشاد مرا ببر، اما نمی دانست چطور
باید این کار را بکند و او را کجا باید ببرد و همین بود که او را دیوانه می کرد. فرشاد ساعتی کنار چشمه نشست و فکر
کرد. عاقبت از جا برخاست و به طرف ویلا رفت. جمع و جور کردن اسباب و اثاثیه و رفتن فرشته و مادرش به تهران یک
هفته به طول انجامید، در این مدت فرشته هر روز فرشاد را می دید و با گریه از او می خواست چاره اي بیندیشد. فرشاد
می دانست اگر تمام خانواده با ازدواج او و فرشته موافق بودند باز هم نمی توانست در شرایطی که فقط دو هفته از چهلم
پدر او گذشته بود سبد گل به دست بگیرد و به خواستگاري او برود، چه رسد به اینکه هیچ کس از رابطه او با فرشته خبر
نداشت؛ هیچ کس جز پدرش که او نیز زیر خروارها خاك آرمیده بود. فکري در ذهن فرشاد بود اما می ترسید آن را
عملی کند و می ترسید نتیجه اي که می خواهد از آن گرفته نشود. فرشاد می خواست به قیمت نابودي خودش هم که
شده فرشته را نجات دهد، او می دانست فرشته در شرایطی قرار گرفته که رو به نابودي می رود و دور بودن از او به این
نابودي سرعت می بخشد. او باید کاري می کرد که فرشته به زندگی بازگردد. او به خوبی می دانست فرشته بیش از حد
به او وابسته شده است و به راحتی نمی تواند از او دل بکند. نمی دانست آیا می تواند این مطلب را با فرشته در میان
بگذارد یا نه، او حتی نمی دانست واکنش فرشته چه خواهد بود و آن را چگونه تعبیر خواهد کرد اما به نظرش تنها راه
ازدواج با فرشته همان بود. او امیدوار بود با مطرح کردن آن فرشته را از خود نرنجاند.
فرشته در سکوت کنار فرشاد نشسته بود و دستانش را دور زانوانش حلقه کرده بود و غرق در تفکر بود. فرشاد به طرف
او چرخید و گفت : فرشته گوش کن، هیچ راهی براي ازدواج من و تو وجود نداردجز یک راه.
فرشته به او نگاه کرد. آتشی در نگاه او بود که فرشاد را از مطرح کردن این پیشنهاد پشیمان کرد. فرشاد نگاهش را از
چشمان او گرفت و در حالی که نفس عمیقی می کشید سرش را تکان داد و گفت: بی فایده است. و دوباره صاف نشست
و به درختان روبرو خیره شد. فرشته خود را روبروي فرشاد کشاند و با لحن قاطعی گفت: اما من حاضرم .
فرشاد به او نگاه کرد و سرش را تکان داد: حاضر به چی
-به اینکه با تو فرار کنم
فرشاد خشکش زد و همچنان به فرشته چشم دوخت .
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید