نمایش پست تنها
  #3  
قدیمی 05-30-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

هر دو خوشحال بودند و آرزو کردند این روزها هیچ گاه به پایان نرسد.پس از پایان آخرین امتحان فرشاد از سر جلسه به
سرعت به منزل بازگشت و با برداشتن چند دست لباس راهی شمال شد تا به دیدار محبوبش برسد.از بخت خوب او
فرشاد تنها ساکن آن ویلاي بزرگ و زیبا بود،زیرا محمود و منیژه به مسافرت خارج از کشور رفته بودند و فرانک هم به
همراه مجید به مدت چند هفته به اصفهان رفته بود.
فرشته و فرشاد اغلب اوقات در ویلا همدیگر را می دیدند و پس از ساعتی فرشاد او را تا نزدیکی پل بدرقه می کرد این
دیدارها بدون هیچ محدویتی صورت می گرفت و هر دو از شرایط موجود خرسند بودند.
با آمدن عمه مهتاب و محبوبه امکان دیدار محدود شد.اما آن دو از هر فرصتی براي دیدن یکدیگر استفاده می کردند.
با رسیدن ماه شهریور فرشته باید خود را براي امتحانات آماده می کرد.این بار نوبت فرشاد بود که به او سخت بگیرد تا او
را وادار به خواندن کند.گاهی هم در مورد درسهایش به او کمک می کرد.
فرشته براي دادن امتحانات به تهران رفت.فرشاد هم که بدون او تمایلی براي ماندن در شمال نداشت راهی تهران شد.
پس از بازگشت به تهران متوجه شد پدر و مادرش از سفر بازگشته اند.اماپدر هنگام بازگشت دچار سانحه شده و در اثر
آن پاي چپش دچار شکستگی شده بود و در بیمارستان بستري بود.
فرشاد براي دیدن پدر به بیمارستان رفت و در کنار تخت پدر عمویش را دید که به ملاقات او آمده بود.
این دیدار او را خوشحال کرد.منوچهر هم از دیدن او بسیار خوشحال شده بود و از او گله می کرد که چرا به او سر نمی
زند.
.» آخه او هم از کوزه تو آب خورده؛منوچهر چند وقت پیش کلی یاد تو کردم »: محمود با لبخند به منوچهر گفت
.» خوبه.جاي شکرش هست که گاهی به فکر من هستی »: منوچهر به او نگاه کرد و با لبخند گفت
.» آخه این بار خیلی فرق می کرد.من یاد زمانی کردم که از مادر خواستی به خواستگاري غزاله برود »: محمود گفت
وبعد از مکثی به فرشاد نگاه کرد و با خوشحالی گفت: «؟ حالا چرا آن موقع »: منوچهر فکري کرد و آهی کشید و گفت
.» ببینم نکنه ...خداي من که اینطور... پس عاقبت فرشاد ما هم به دام افتاد »
فرشاد با لبخند به منوچهر نگاه کرد و سرش را زیر انداخت.
آن روز منیژه تلفنی حال همسرش را پرسید ولی به بیمارستان نیامد.فراد نفهمید چطور از آمدن عمو مطلع شده اما
دیگر در این مورد کنجکاوي نکرد چون همه چیز را می دانست.
فرشاد و منوچهر پس از پایان یافتن ساعت ملاقات به اتفاق یکدیگر از بیمارستان خارج شدند.فرشاد براي او تمام
چیزهایی را که در آن مدت اتفاق افتاده بود تعریف کرد.حتی به او گفت که بین او و فرشته چه اتفاقی رخ داده است.
منوچهر پس از شنیدن حرفهاي فرشاد خیلی با او صحبت کرد. منوچهر به او گفت با موقعیت پیش آمده ممکن است
مشکلی براي فرشته بوجود بیاید و او باید هر چه زودتر تکلیف خودش را یکسره کند و تردید و واهمه را کنار
گذاشته،مانند یک مرد به میدان برود.
پس از آن فرشاد او را تا فرودگاه همراهی کرد و به منزل بازگشت.حرفهاي منوچهر تأثیر عمیقی در ذهن فرشاد گذاشته
بود،او نیز خود از این دربدري خسته شده بود و می خواست با فرشته زیر یک سقف زندگی کند. به خصوص که مدت
عقدشان نیز رو به پایان بود.فرشاد همان روز با مادرش صحبت کرد و زمینه را براي خواستگاري از فرشته آماده کرد.
منیژه برخلاف میل باطنی تن به قضا سپرده بود و دیگر مخالفتی نمی کرد.فرشاد عکس فرشته را به او نشان داده بود و
منیژه او را پسندیده بود.
پس از صحبت هاي زیاد فرشاد،قرار بر این شد که پس از مرخص شدن محمود از بیمارستان و بهبودي نسبی اش، او و
منیژه براي خواستگاري اقدام کنند.
فرشاد در این بین دلشوره روبرو شدن با محمد را داشت. او نمی دانست چه پیش خواهد آمد.فرشاد هنوز صمیمانه محمد
را دوست داشت اما به خوبی می دانست که دیگر راهی برایش باقی نمانده است و باید خواه ناخواه با او روبرو شود.فقط
امیدوار بود محمد آنقدر به فرشته علاقه نداشته باشد که از این اتفاق ضربه بخورد.
فرشاد در آتش دیدن فرشته می سوخت اما می دانست ملاقات او ممکن نیست زیرا فرشته روزهایی که امتحان داشت به
اتفاق عمه اش به دبیرستان می رفت و به همراه او به منزل بازمی گشت.
در این بین تلفنی که از لندن صورت گرفت نگرانی خاصی برایشان بوجود آورد.محمود هر چه زودتر باید براي بررسی
اوضاع به لندن می رفت که با وجود شکستگی پایش این امکان وجود نداشت. از طرفی مشکل بوجود آمده مربوط به
آینده اعتباري شان می شد و باید به نوعی حل می شد.
منیژه می خواست از محمود وکالت بگیرد و براي بررسی اوضاع چند روزي به لندن برود.وکیل شرکت پیشنهاد کرد که
به جاي او فرشاد این کار را انجام دهد زیرا هم به امور شرکت تا حدودي آشنا بود و هم با توجه به آشنایی کامل به زبان
انگلیسی در این مورد مشکلی پیدا نمی کرد.
مقدمات سفر چند روزه فرشاد به انگلیس مهیا شد.محمود هم با کمک وکیلش وکالتنامه تام الاختیاري به نام او تنظیم
کرد.
فرشاد با خود حساب کرد تا اواخر هفته بعد که بازگردد امتحانات فرشته هم به پایان رسیده است.فقط مانده بود ملاقات
او که فرشاد پس از چند روز رفت و آمد عاقبت توانست یک بار و آن هم در فرصت کمی فرشته را جلوي در دبیرستان
ملاقات کند. در همان ملاقات با سرعت و عجله جریان مسافرت چند روزه اش را براي او تعریف کرد و گفت که اواخر
هفته بعد به تهران بازمی گردد.
فرشته با وجودي که فرشاد را نمی دید اما خیالش راحت بود که او در نزدیکی اش زندگی می کند و اگر اراده کند می
تواند با او ملاقات کند اما وقتی شنید فرشاد قرار است به مسافرت خارج از کشور برود با نگرانی به او نگاه کرد و گفت:
»؟ کی برمی گردي »
.» فکر می کنم اواخر هفته آینده «
»؟ خوب من چطور بفهمم که برگشتی «
هروقت برگشتم،درست مثل شبی که خونه عمه ات اومده بودي سه زنگ می زنم،به نشانه سه کلمه که خودت می دونی «
اون سه کلمه چیه،فرشته،عشق من،دوستت دارم.بعد هم قطع می کنم آنوقت تو می فهمی که من تهرانم و روز بعد با من
»؟ تماس می گیري.چطوره
فرشته چیزي نگفت و فقط سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
.» حالا می خوام خبر خوبی به تو بدم »: فرشاد بعد از چند لحظه گفت
.» همه خبراي خوب رو اول می گن «
خوب دیگه،اینم یک جورشه،حالا گوش کن.با پدر و مادرم صحبت کرده ام با »: فرشاد دستی به صورتش کشید و گفت
ازدواج ما موافقند،فقط به آنان گفته ام که صبر کنند تا امتحاناتت تمام شود،اگر خدا بخواهد پس از بازگشت من قرار
.» است براي خواستگاري به منزل عمه ات بیاییم
»؟ چرا اونجا »: فرشته با ترس به فرشاد نگاه کرد وگفت
»؟ تو جاي دیگري را سراغ داري؟پارك سر خیابون چطوره «
.» نه،جاي دیگري سراغ ندارم «
فکرشو نکن،یک چیزي می شه،فوقش می ریزن سرمون و مارو حسابی کتک می زنن.بیشتر از این چیزیه؟یا در نهایت «
با لگد بیرونمون می کنن،خیالیه؟اصل اینه که تو همسر من هستی و دیگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم.بقیه رو ول کن.
»؟ فرشته وقت داري تا یک جا بریم و زود برگردیم
وقت که نه،چون عمه ممکنه هر لحظه دنبالم بگرده،من باید تو حیاط مدرسه منتظر بمانم تا امتحانات بچه ها تمام بشه «
.» و همراه او به منزل برگردم
.» عیب نداره بهش می گی حوصلم سر رفته بود رفتم دوري بزنم «
فرشته با لبخند به او نگاه کرد و چیزي نگفت.
.» کارمون زیاد طول نمیکشه،همین نزدیکی است،فقط چون خیلی ضروریه باید تو هم باشی «
فرشته نگاهی به در مدرسه انداخت و با تردید به فرشاد نگاه کرد.
.» تا تو بخواي اینجا با من بحث کنی و من تو را قانع کنم،کلی وقت می گذره،باور کن خیلی زود برمی گردیم «
فرشته با نگرانی سرش را تکان داد و فرشاد به سرعت راه افتاد.
فرشاد راست می گفت. مسیري که او طی کرد چند خیابان با مدرسه فاصله داشت،فرشاد جلوي بانکی توقف کرد.هر دو
پیاده شدند. فرشاد به سمت بانک رفت.
»؟ فرشاد معلومه کجا می ریم «
.» آره عزیزم داریم می ریم بانک «
»؟ بانک براي چی «
دو کیلو سبزي قرمه بگیریم،خوب معلومه بانک می رن براي چی،یا پول بدن »: فرشاد به فرشته نگاه کرد و با لبخند گفت
.» یا پول بگیرن
فرشته نفس عمیقی کشید و با نگرانی همراه فرشاد وارد بانک شد.
فرشاد یک حساب به نام فرشته باز کرد چکی به مبلغ بیست میلیون ریال به حساب او واریز کرد.
»؟ این کار براي چی بود »: وقتی از بانک بیرون آمدند فرشته گفت
.» براي اینکه تا من برگردم بی خرجی نمونی «
»؟ منظورت چیه «
.» عزیزم،من همسرت هستم و وظایفی دارم،این پول براي این است تا من برگردم هر چی لازم داري بخري «
»؟ مثلا چی باید بخرم «
هر چی دوست داري،لباس،مانتو،پفک،آدامس ،من چه می دونم،هر چیزي که لازم داري. البته الان دستم کمی خالی بود «
.» اما سعی می کنم نذارم حسابت کمتر از پنج تا بشه
.» چه خبره فرشاد،من این همه پول رو می خوام چکار «
فرشته،مادر من بیش از شصت هفتاد میلیون تو حسابش داره،اما هر »: فرشاد بدون اینکه به او نگاه کند با خنده گفت
.» وقت می خواد بره مسافرت کلی پدر رو می تیغه،امیدوارم تو همیشه همین جوري قانع باشی
فرشته به او نگاه کرد و خندیدند.
فرشته خوب می دانست فرشاد این کار را کرده تا او براي تهیه جهیزیه اش مشکلی نداشته باشد.او به فرشاد که
رانندگی می کرد نگاه کرد و در دل مردانگی او را ستود.
فرشته سر خیابان دبیرستان از فرشاد جدا شد و دوان دوان خود را به حیاط مدرسه رساند و گوشه اي نشست. بخت با او
یار بود و مهتاب که یک ربع بعد از ساختمان مدرسه خارج شد متوجه نشد که او مدتی غیبت داشته است.
فرشاد سه شب بعد تهران را به مقصد انگلیس ترك کرد.به محض ورود به لندن بدون رفع خستگی ترتیب ملاقات با
شرکاي پدر را داد.پس از مذاکرات مفصل با آنان که دو روز به طول انجامید موفق شد اوضاع را مطابق خواسته پدرش
درآورد و آهنگ بازگشت کرده بود که با خود فکر کرد حال که تا اینجا آمدهسري به عمه اش بزند که نزدیکی لندن در
شهر بریستول زندگی می کرد. فرشاد بلیت قطاري تهیه کرد و هتل را به مقصد شهر بریستول ترك کرد. پیش از حرکت
با عمه اش تماس گرفت و به او گفت که تا چند ساعت دیگر به دیدن او می آید؛اما غافل از اینکه حادثه خبر نمی کند.
قطار سریع السیري که فرشاد مسافر آن بود در اثر حادثه اي واژگون شد. در این حادثه چند نفر کشته و تعداد زیادي
مجروح شدند و فرشاد نیز جزو مجروحان بود که به بیمارستان منتقل شد.
مهتاب رهام و همسرش اردشیر به اتفاق براي استقبال از فرشاد به ایستگاه راه آهن آمده بودند که خبر حادثه را
شنیدند. به سرعت خود را به بیمارستانی رساندند که مجروحان را به آنجا انتقال داده بودند. وقتی نام فرشاد را در میان
فهرست مجروحان دیدند تا حدودي خیالشان راحت شد.آن دو نمی دانستند که وضعیت فرشاد تا چه حد وخیم است.
مهتاب با تهران تماس گرفت و خبر را به منیژه اصلاع داد.مهتاب نتوانست از پشت تلفن حقیقت را بگوید.او به منیژه
گفت که فرشاد تصادف کرده و مختصري صدمه دیده که به زودي سلامتی اش را به دست می آورد و گفت ممکن است
مدت بیشتري بماند و از آنان خواست نگران نباشند.گفت که به زودي از وضع سلامتی فرشاد به آنان خبر می دهد.لحن
مهتاب آرام بود اما منیژه فهمید اگر وضع فرشاد آنطوري که مهتاب می گفت خوب است،هیچ وقت مهتاب با او تماس
نمی گرفت و نمی گفت فرشاد تصادف کرده است.منیژه دلشوره بدي داشت با این حال منتظر خبري از مهتاب
بود.هنگامی که از خبرهاي خارجی شنید قطاري به مقصد بریستول دچار سانجه شده لحظه اي درنگ نکرد و با نخستین
پرواز به انگلیس رفت.
وضعیت فرشاد بحرانی بود و معلوم نبود چه پیش خواهد آمد.فرشاد از ناحیه سر دچار ضربه مغزي شده بود و به حالت
اغما فرو رفته بود.نبض او ضعیف می زد و علائم حیاتی بدنش به کندي صورت می گرفت.دکتر سربسته به مهتاب گفته
بود که نباید به او امیدوار باشند،زیرا ممکن است هیچ وقت به هوش نیاید و منیژه خود را به مهتاب رساند و به محض
فهمیدن وضعیت فرشاد همسرش را مطلع کرد.
محمود با توجه به اینکه تازه از بیمارستان مرخص شده بود و هنوز خود به مراقبت احتیاج داشت اما نتوانست بماند و
منتظر خبر بماند.او هم پس از دو روز به همسرش ملحق شد.
این بحران در منزل محمد نیز به نوعی دیگر بروز کرده بود.حال نرگس زیاد خوب نبود.بیماري روحی او اینبار به صورت
افسردگی بروز کرده بود.بیشتر اوقات در خواب بود و هر گاه بیدار بود با خود صحبت می کرد.مهتاب با تمام قوا تلاش می
کرد و مراقب سلامت او بود و داروهایش را سر وقت به خوردش می داد.
چند روز بود که حال نرگش بهتر از قبل شده بود و می توانست کارهایش را خودش انجام دهد.مهتاب سعی می کرد
منزل را در آرامش نگه دارد تا نرگس احساس راحتی کند.
روزي مهتاب با نرگس تنها شده بود.به او گفت که می خواهد با او صحبت کند.نرگس که مشغول درست کردن شام بود،
دستهایش را شست و به اتفاق به اتاق نرگس رفتند.
نرگس به مهتاب گفت که نگران فرشته می باشد و پیش از مرگ مهدي از او خواسته بود که زودتر او را سرو سامان بدهد
اما حالا از قبل هم نگرانتر است.
اگر آن موقع می مردم فرشته دست کم پدرش را داشت اما حالا با این اوضاع و احوالی که من دارم اگر بلایی »: اوگفت
سرم بیاید فرشته بدون پدر و مادر باید چه کار کند.مهتاب هیچ وقت به چشم خواهر شوهر به تو نگاه نکردم،تو بهترین
دوست من بودي،می خواستم بگم اگر فرشته رو لایق محمد می دونی تو رو به خدا تا من سرمو زمین نگذاشتم این دو رو
.» دست به دست بده تا خیال من راحت بشه
نرگس جان من از خدا می خوام این دو تا »: مهتاب نگاهی به نرگس انداخت که اشک در چشمانش حلقه زده بود.گفت
جوان به هم برسن،اگه می بینی تا الان اقدامی نکردم به خاطر این بود که صبر کردم تا سال برادرم سربیاد،وگرنه به خدا
.» من حرفی ندارم.خودت خوب می دونی فرشته براي من و محمد عزیز است
می دونم که باید سال پدرش تموم بشه،اما مهتاب »: نرگس نفس عمیقی کشید و اشکهایش را از صورتش پاك کرد و گفت
باور کن می ترسم،البته از مرگ نمی ترسم اما چندوقته که دو تا پسرمو تو خواب می بینم که بزرگ شدن و مرتب به من
.» س می زنن،مهتاب من می ترسم تا سال پدرش سربیاد مجبور بشید براي سرآمدن سال من صبر کنید
تو رو خدا نرگس جون اینجوري حرف نزن،مگه مرگ دست بندگان خداست که بدونن کی می میرن،خدا بخواد تا صدو «
بیست سال دیگه زنده و سلامت می مونی،اما قبول کن تو خیلی فکر می کنی،تو که ماشاالله درس خونده و تحصیل کرده
اي،ببین اگه دوست داشته باشی می تونم برایت کاري تو مدرسه دست و پا کنم تا سرت گرم بشه،درست مثل اون موقع
.» ها که کار می کردي،یادته چقدر سرحال بودي
مهتاب حرو عوض نکن،خودت می دونی که من دیگه اعصاب کار کردن ندارم،باور کن داغون شدم،از وقتی که بچه هامو «
مهتاب،اگه مرتضی و مهران بودن الان چهارده »: نرگس به جایی خیره شد و گفت «. از دست دادم خودمم از بین رفتم

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید