پنجره از نفس گلدان تر شده بود
همان گلدان کوچک نشسته در قاب
همانی که غنچه هایش نشکفته پر پر شدند
همان که نگاه خیره اش کوچه را شرمنده کرده بود
همان که غم ها در دلش تهنشین شده بودند
همان گلدان ترک خورده ی تنهایی که انگار به پنجره دوخته بودندش
همانی که وجودش برای خودش هم انگار مبهم بود
زمانی بود که پنجره هم دیگر حضورش را از یاد برده بود
حضور گلدان را
همان آرام نشسته در کنج
از فردا کوچه چیزی کم داشت
دگر سنگینی نگاهی بر پشتش نبود
پنجره هم پی گمشده ای می گشت
آری گلدان هوای پرواز داشت
اما
ندانست با خاک های خشک و شاخه های نحیفش در دل کوچه می شکند.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )