نمایش پست تنها
  #2066  
قدیمی 05-31-2012
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


در شهر کوچکی در اسپانیا مردی به نام جرج با پسر جوانش پاکو دعوای سختی کرد.روز بعد متوجه شد که پاکو از خانه فرار کرده است.
جرج ته دلش را کاوید و تشخیص داد که هیچکس در دنیا برای او عزیزتر از پسرش نیست.میخواست که همه چیز را از نو شروع کند.به مغازه ی مشهوری در مرکز شهر رفت و اطلاعیه ی بزرگی را روی دیوار ان زد:
((پاکو! به خانه برگرد. دوستت دارم. فردا صبح همین جا به سراغت می ایم.))
صبح روز بعد جرج به ان مغازه رفت و دید 7 پسر به نام پاکوکه انها هم از خانه هایشان فرار کرده بودند به انجا امدند. انها همه به ندای عشق پاسخ داده و ارزو کرده بودند که پدرشان با اغوش باز انها را به خانه دعوت کند.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید