نمایش پست تنها
  #2067  
قدیمی 05-31-2012
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


روزی روزگاری مردبزرگی با زن رویاهایش ازدواج کرد.خاصل عشق انهایک دختر کوچولو بود که مرد بزرگ او را خیلی دوست داشت.
موقعی که دختر کوچولو کوچک بود مرد بزرگ بغلش می کرد برایش اواز میخواند و به او می گفت:

((دخترکوچولو!خیلی دوستت دارم))

دختر کوچولو که دیگر کوچک نبود از خانه ی مرد بزرگ رفت تا دنیا را ببیند و زندگی را تجربه کند.هر چه بیشتر درباره ی خود اموخت مرد بزرگ را بهتر یافت.دختر کوچولو حالا خیلی خوب می فهمید که مرد بزرگ حقیقتا قوی و بزرگ بودچون یکی از توانایی های مرد بزرگ اين بود که می توانست عشقش را نسبت به خوانوداه اش نشان بدهدو برایش اهمییتی نداشت که دختر کوچولویش کجای دنیا باشد .او در هر حال و حالتی که بود دختر کوچولویش را صدا میکرد و می گفت:

((دختر کوچولو!خیلی دوستت دارم))

یک روز موقعی که دختر دیگر کوچولونبودکسی به او تلفن زد و گفت که نرد بزرگ به کلی ازپا افتاده استدیگر نمی تواند حرف بزند و شاید حتی حدفهایی را که به او می زنند نفهمد.مرد بزرگ دیگر نمی توانست لبخند بزند بخندد راه برود او را بغل کند ویا به دختر کوچولو که دیکر کوچولو نبود بگوید که چقدر دوستش دارد.

دختر کنار تخت مرد بزرگ رفت. وارد اتاق که شد دید مرد بزرگ چقدر کوچک شدهو دیگر قدرتی ندارد. مرد بزرگ به او نگاه کرد و سعی کرد حرفی بزند اما نتوانست.

دختر کوچولو تنها کاری مه توانست بکندکه از کنار تخت مرد بزرگ بالا رود و در حالی که اشک از چشمهایش جاری بود دست هایش را دور شانه های از کار افتاده ی پدرش حلقه کرد.

سرش را روی سینه ی مرد گذاشت و به یاد خاطرات بسیاری افتاد.یادش امد که چه ایام خوبی را در کنار یکدیگر با شادی و دلخوشی می گذراندندو چطور همیشه احساس می کرد که مرد بزرگ از او حمایت می کند و مایه ی شادی دل اوست.تصور از دست دادن مرد بزرگ و مصیبتی که باید تحمل می کرد اندوه جانکاهی را بر جان و دلش تحمیل می کرد.

دیگر کسی نبود که با کلام عشق مایه ی تسلی خاطرش شود.

و انگاه دخیر کوچولو از میان قفسه ی سینه ی مرد بزرگ صدایی شنید صدای قلب او را که همیشه موسیقی و کلام عشق از ان بیرون می تراوید دل مرد بزرگ بی اعتنا به ویرانی جسم مرد بزرگ همچنان به طپش خود ادامه می داددختر کوچولو سرش را به قلب مرد بزرگ تکیه داد و این معجزه را به گوش جان شنید و درک کرد.

این همان صدایی بود که باید می شنید .دل مرد بزرگ حرفی را می زد که دیگر لبهایش قادر نبودند بگویند..........

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دختر کوچولو

دختر کوچولو

دختر کوچولو

و دختر کوچولو ارام گرفت.


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید