نمایش پست تنها
  #2  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

وقتی که رابعه، ناگزیر از بام قصر دل بر گرفت و از سرای بکتاش دیده، و به شبستانش باز گشت، دایه اش عفیفه نگاهش را به نگرانی آغشت و گفت:
ـ بر تو چه می گذرد رابعه؟ خویشتن را از یاد برده ای، چشمانت به گودی نشسته است، هر چیز، هر کاری حدی دارد، چنان در کتاب ها فرو رفته ای که از خود غافل شده ای.
رابعه هیچ نگفت، زن پیر سخنانش را از سر گرفت:
ـ هنگام ناهار می خواستند خبرت کنند و من نگذاشتم خلوتت را به هم زنند و حضور ذهنت آشفته کنند، اما تو باید به فکر خود باشی، برای هر کارت برنامه بگذاری، نمی گویم از مطالعه دست بکش، بلکه به تو پیشنهاد می کنم اندازه نگه داری، تو باید شادابی و طراوتت را پایدار نگه داری، به فکر خود باش، خوب بخور، خوب بپوش و خوب بخسب.
رابعه خسته و کلافه در صدر شبستانش جای گرفت، نشست و تکیه بر مخده داد، بیش از این خاموشی را جایز ندید و به حرف در آمد:
ـ دست بر دلم مگذار که یکپارچه خون است.
عفیفه به کنارش آمد، زانو زد و در برابرش نشست:
ـ چه روی داده است رابعه؟ حرف هایت را به دل مریز، بیان شان کن، غم به خود راه مده دخترم، غم برنده ترین تیشه هاست، کوه را با همه ی عظمت و استحکامش می شکافد، چه رسد به انسان ها که مجموعه ای گوشت و استخوانند.
رابعه به حرف در آمد تا غم دلش را ابراز دارد، نه همه ی آن را، نه غمی که از ندیدن یار بر او چیره شده بود، بلکه تشویش خاطرش از تصمیم برادرش را بر زبان آورد:
ـ حارث خواب بدی برایم دیده است، او می خواهد مرا به مرحب هدیه کند، مرا به همسریش در آورد.
لبان عفیفه با خنده ای پیرانه از هم گشوده شد:
ـ امیر زاده ی غور را می گویی؟ دیده ام او را، مرحب جوانی شایسته است و با برادرت دوستی دیرینه ای دارد و...
دختر جوان به میان سخنان دایه اش آمد:
ـ همین دوستی دیرینه است که مرا به توهم دچار کرده است، دوست برادرم، از آن می ترسم که او از معاشرت های نادرست، درس های بدی بگیرد.
عفیفه به فکر فرو رفت، رابعه بیراه نگفته بود، دایه کمابیش از آنچه که در قصر بلخ می گذشت خبر داشت و حارث را چنان که بود، می شناخت، با این وجود گفت:
ـ گیرم که گمانت درباره ی مرحب، به خطا نباشد، چه کسی را یارای آن است که بر حرف برادرت، حرفی بیاورد؟ همه از او فرمان می برند، سنت حکم می کند که تو هم، گفته ی برادرت را ارج نهی، از او فرمان ببری و خواسته اش را برآوری.
رابعه را تحمل چنین سخنانی نبود، او به دریغ با دستش ضربه ای بر زانوی خود زد و از دایه اش به التماس خواست:
ـ تو را به خدا با من چنین سخن مگو، سنت را در برابر دیدگانم نیاور و به رخم مکش، من سنت ها را در هم می شکنم، یک نه، به برادرم می گویم و جانم را خلاص می کنم.
ـ به همین سادگی و با یک کلام! رابعه تو سال ها از بلخ دور بوده ای، برادرت را به خوبی من نمی شناسی، نمی دانی چه سینه ی پر کینه ای دارد، اگر حرفش را بر زمین بزنی، تو را چنان بر زمین گرم خواهد کوفت که نتوانی از جایت برخیزی. حتماً مصلحتی در کار است که او می خواهد تو را به امیر زاده ی غور بدهد.
اینها را عفیفه گفت، حرف هایی نا خوشایند، رابعه را تاب تحمل چنین خیر خواهی هایی نبود، او ملاحظه را به سویی نهاد و برای نخستین بار در زندگی اش ، دایه ی خود را با نام خواند:
ـ خواند:
ـ گوش کن عفیفه، من را با مصلحت کاری نیست، من انسانی آزاده ام نه برده ای خریداری شده،نه کنیزی که بتوان هدیه اش داد. طبع من با اجبار سر سازگاری ندارد، اگر برادرم بخواهد مردی را بر من تحمیل کند، کاری خواهم کرد کارستان.
عفیفه هنگامی که متوجه شد، خشم رابعه مهار گسسته است، در صدد آرام کردنش بر آمد:
ـ با خشم هیچ گرهی گشوده نمی شود، اگر مرحب را با همه ی شایستگی اش مناسب خود ندانی، شاید در آینده مردی بهتر از او نیابی.
رابعه بر عقیده اش استوار ماند:
ـ من درس آزادگی و عشق را در مکتب عمید فرا گرفته ام، استاد بابایم به من آموخته است، اجبار را گردن ننهم، به هر کس و ناکسی روی خوش نشان ندهم، آن قدر منتظر بمانم تا عشقی پاک سراغی از من گیرد، من با این آموخته ها، به جنگ برادرم خواهم رفت، به او خواهم گفت یا دست از سرم بردارد و مرا به حال خود بگذارد، یا دنیا را در برابر چشمانش سیاه خواهم کرد!



12
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید