نمایش پست تنها
  #4  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

... آن است که زندگی درخشانی برای خود ترتیب دهی، از سرای کوچکت، به عمارتی بلند نقل مکان کنی، به جای قرصی نان و خورشی کم رمق در سفره داشتن، بیا و به بزم ثروتمندان پای بگذار تا کباب تیهو به دندان کشی، آهو بره را بر سر سفره داشته باشی، خوش گوارترین شربت ها را نوش جان کنی، صبحانه ات مسکه [ به کره ای می گفتند که از شیر گاو و بز می گرفتند ] باشد و انگبین؛ ناهارت گوشت بریان.
سرخ سقا به دلاله ها مأموریت داده بود که به رعنا بگویند: اگر به بزم های دولتمندان پای بگشاید، چندان دُ ر و گوهر به پایت خواهند ریخت که خواهی توانست ، عمارتی مجلل و شکوهمند برای خود برافرازی، بر بستری از حریر بیارامی، بر بالشی از پر قو سر بهنی، جامه دیگر کنی، این پارچه های ضخیم، تن لطیفت را می آزارد، باید پرنیان به تن کنی، تو گلی و گل را باید عطر و بویی باشد، می توانی مشک به خود بزنی، همان عطر کمیابی که از ناف آهو ختن به دست می آمد، و می توانی سینه آویزهایی از مروارید غلتان، گوش آویزهایی از زر و یاقوت، انگشتری هایی از زر ناب با نگینی از لعل و الماس خوش تراش را به یاری زیبایی ات بفرستی و چندان زیبا گردی که عقل ها را از سرها بگریزانی.
دلاله ها مدت ها چنین مطالبی را به گوش رعنا می خواندند تا وسوسه ی گرایش به زندگی فاسدانه را در او برانگیزانند، اما همیشه پاسخ رعنا به آنان نا امید کننده بود، وسوسه هایشان کارگر نمی افتاد و دختر حکیم شفیق به هرزگی تن نمی داد و برایشان استدلال می کرد: درست است که از مال دنیا ، ما را چندان نصیبی نیست، سر پناه مان مشتی خشت و گل است و سفره مان بی رونق، ولی من صفای سرای محقرمان را با آسایش شکوهمندترین کاخ ها معاوضه نمی کنم.
اگر من تن به معصیتی بدهم، شرمساری به زندگی مان وارد خواهد شد، پدرم را تاب بی آبرویی و رسوایی نیست، او زندگی با قناعت و نجابت را بر دولتمند زیستن ترجیح می دهد، گذشته از اینها، اگر روزی نصیب مردی شوم، می خواهم گل نجابتم چیده نشده باشد.
دلاله ها بر این سخنان رعنا خندیده بودند، باورهایش را ابلهانه دانسته بودند.
ـ تو دیوانه ای دختر؛ آن گاه که برای پدرت، برای حکیم شفیق سفره ای رنگین گستردی، آن گاه که او سینه ی کبوتر را به دندان کشید و شربت های زلال را به کام ریخت، از تو سپاسگزار خواهد شد، نه تنها از کارهایت احساس شرمساری نخواهد کرد، بلکه سرافرازانه، سر را بالا خواهد گرفت، به وجودت افتخار خواهد کرد که چنان زندگی اش را متحول کرده ای؛ در مورد همسر آینده ات هم باکی به دل راه مده، با ثروت می توانی جمیل ترین مردها را خریداری کنی، عشق هم معامله پذیر است، زر می دهی و در عوض عشقی آتشین را می خری.
هر چه دلاله ها بر وسوسه هایشان می افزودند، پایداری رعنا بیشتر می شد، و او به نجابتش وفادار می ماند.
سرخ سقا وقتی که دریافت زنان دلاک و مشاطه گر نتوانسته اند با فسون هایشان، افیون فساد را در دل رعنا بریزند، اشتیاقش بر دستیابی به دختر حکیم شفیق شدید تر شد، او به حارث نوید داد:
ـ به زودی دختری را به بزم مان می آورم که او را هیچ رقیبی نیست، صباحت و ملاحت او رقابت نمی شناسد، از همه ی زیبایان شهر سبقت گرفته است، نه یک میدان و نه دو میدان بلکه فرسنگ ها فرسنگ.
سرخ سقا عزمش را برای ربودن رعنا جزم کرده بود، او تصمیم داشت پس از دست یابی به دختر حکیم شفیق، چند روزی دخترک صاحب جمال را نزد خود نگاه دارد، او را زندانی کند و با وعده و وعید سبب شود که او دست از لجاجت بردارد و روی خوش نشان بدهد.
و این تصمیم، تحقق نمی یافت مگر با ربودن رعنا. سرخ سقا سپاهیانی را که ظاهراً در حوالی گرمابه نگهبانی می دادند مأمور کرد تا رعنا را بربایند، و این کار ممکن نمی شد مگر با شناسایی دخترک!
رعنا دختری بلند قامت بود، اما در بلخ زنان و دخترانی که قد و قواره ی او را داشتند، اندک نبودند، قرار بر این شد که زنی دلاک، چون دیگر موارد، خود را در این نقشه وارد کند، با رنگ بر چادر رعنا، لکه بنشاند، به جای یک لکه، دو لکه، تا محافظان متوجه شوند که در میان دختران و زنان چادر به سر و مقنعه بر چهره ای که از گرمابه به در می آیند، کدامین کس مورد نظر سرخ سقا است.
نگهبانانی که در اطراف گرمابه ها کشیک می دادند، لباس ویژه ای داشتند، جامه ای به رنگ آسمان، کلاه خودی به سر، شالی به کمر و خنجری تیز بر پر شال شان. این افراد اگر می خواستند آشکارا مبادرت به آدم ربایی کنند، دست سرخ سقا و یارانش رو می شد و غبار رسوایی و ننگ بر پیشانی شان می نشست. به همین جهت غلام بدنهاد حارث، به عده ای از سپاهیان دستور داده بود، روی بپوشانند، نقابی به چهره بزنند، به جای کلاه خود، دستاری به سر ببندند، جامه بگردانند، سبز پوش شوند و طی یک درگیری نمایشی رعنا را بربایند و پای به گریز بگذارند.



***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید