
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
فضای خزینه ی گرمابه به اشغال بخار درآمده بود، بخاری که از آبی گرم بر می خاست، خزینه از دو قسمت تشکیل می شد، یکی حوضی بزرگ با آبی گرم، و دیگری حوضی کوچکتر که آبی سرد در خود داشت، خزینه چنان آکنده از بخار بود که چشم چشم را نمی دید.
خود را به آب پاکیزه سپردن، لطافتی به روح زنان و دختران می داد، سرزنده و شادان شان می کرد، چرک را از تن شان می زدود و آرامشی به اعصاب شان می بخشید.
استحمام شان، بیشتر به یک ضیافت می مانست، چرا که آنان، از یکی دو روز پیش از آمدن به گرمابه، انواع و اقسام خوردنی ها را می پختند، هنرشان را در آشپزی و تنقلاتی می نمایاندند، هر یک به بنیه ی مالی شان، غذایی فراهم می آوردند.
رعنا این قسمت از برنامه ی استحمام زنان را بسیار دوست می داشت، چرا که فرصتی به دست می آورد تا گوش به ظریفه گویی زنان بسپارد، لودگی شان را به چشم ببیند، گلایه هاشان را از زندگی بشنود و تجربه بیندوزد.
به همین جهت آن روز که رعنا از گرمابه به در آمد، دقایقی چند در حوض آب سرد سپری کرد، سپس به رختکن آمد تا ساعاتی چند به گفت و شنود با دیگر زنان و دختران بپردازد.
نا امنی شهر بلخ موجب شده بود که هیچ زن یا دختری به تنهایی در خیابان ها و گرمابه ها حضور نیابد، گروهی بیایند و بروند، رعنا نیز آن روز با زنان و دخترانی به گرمابه آمده بود که در همسایگی چهار دیواری محقرش به سر می بردند، زنان و دخترانی متعلق به طبقه ندار بلخ که ناگزیر قناعت را به زندگی شان راه نداده بودند تا آبرومندانه گذران عمر کنند.
رعنا تا آن زمان به خاطر نداشت، تمامی دفعاتی که به گرمابه آمده بودند، روزی چنان سرشار از شادی و سرور داشته باشد و چنان خنده های پیاپی و بی وقفه ی زنان و دختران در فضا رها شود.
خنده را یکی از زنان سبب شده بود، زنی که قامتی کوتاه داشت و پوستی سفید، فربه بود و طول و عرض اندامش تقریباً مساوی! زنی شوخ چشم و دریده نگاه، که کسی نام واقعی اش را نمی دانست، همه او را بلبل می خواندند، بلبلی در مرز چهل سالگی، که همیشه ی خدا باردار بود، یا نوزادی را شیر می داد.
آن روز، بلبل نیم تنه اش را در حوالی سینه اش گره زده بود و دامنی فراخ به پا داشت، شکم طبله کرده اش را پوشانده بود و حالتی مضحک به خود گرفته بود. بلبل به همراه چند تن از دخترانش به گرمابه آمده بود، دخترانی بزرگ و خردینه، قد و نیم قد، او سرحال تر از دیگر اوقات بود، می گفت و می خندید و اشعاری به مناسبت می خواند از تجربیاتش می گفت و از آنچه دیده یا شنیده بود.
رعنا به حرف های بلبل می خندید، عاقله زن، خوش گفتار بود و مطالبش را به گونه ای ادا می کرد که شنوندگان را خوش آید، او در ضمن در میان شوخی هایش، مطالبی اندرز گونه به دختران می گفت و رعایت آنها را برای رسیدن به سعادت، الزامی می دانست، در واقع بلبل از آن زنان بود که حرف های منطقی را به شوخی می آمیخت و ابراز می کرد تا بیشتر مورد توجه دیگران قرار گیرد.
در پی چنین برنامه ای، بار دیگر زنان و دختران، تن به آب می سپردند، این برنامه معمولاً از صبح آغاز می شد و تا نزدیک های غروب ادامه می یافت.
در چنان زمانی یکی از دلاک ها فرصت این را یافت که بر چادر سپید رنگ و خالدار رعنا دو علامت بنشاند.
رعنا هنگام پوشیدن جامه اش، متوجه علامت ها شد، در زیر لب غرید:
ـ کدام ابلهی باب مزاح را با من گشاده است؟... احمق نمی دانسته است منم و همین یک چادر، با روناس هم نشانه گذاشته است، رنگی که پایدار می ماند و نمی رود.
چاره ای برای رعنا نمانده بود، او ناچار چادرش را بر سر افکند و با زنان و دختران همسایه اش، همراه شد تا به سرایش باز گردد، با علامت خوردن چادر، هر چه خوشی بود از دل و دماغش رفته بود.
رعنا و همراهانش، گفت و گو کنان، از گرمابه به در آمدند، پای در راه نهادند، از کوچه ای به کوچه ای دیگر پیچیدند، اما هنوز چند کوچه راه مانده بود که به سرایشان برسند، کوچه ی دوم به خیابانی وسیع می پیوست، رعنا و همراهانش می بایست عرض خیابان را می پیمودند، به سوی دیگرش رفتند و راه شان را ادامه می دادند تا به محله شان برسند، خیابانی که بیشتر ساکنانش از اهالی بامیان بودند که سالیان سال پیش به بلخ کوچ کرده بودند، از این رو آن خیابان، نام بامیان را به خود گرفته بود. در همین خیابان بامیان بود که چند سوار نقاب دار حضور یافتند، با نگهبانانی که در آن حوالی پرسه می زدند، به طور نمایشی درگیر شدند و خطر با همه ی ابعادش ابراز وجود کرد.
سواران ملاحظه ای در کار نمی کردند، به هر سو می تاختند، گذرندگان را می پراکندند، هر یک به سویی، همه در پنجه ی شگفتی و حیرانی گرفتار آمده بودند، هر کس پروای جان خود را داشت، رهگذران شتابان از مسیر اسبانی که بر زمین سنگفرش خیابان سُم می کوفتند، خود را کنار می کشیدند.
نقابداران سواره، زنان را به محاصره در آوردند و لحظه به لحظه دایره ی محاصره را تنگ تر کردند، یکی از سواران، پای از رکاب به در کرد، و با سرعتی نظر گیر از اسبش به زیر جست و به سوی خیل زنان به راه افتاد که از ترس در میان محدوده ی محاصره قرار داشتند، حیرت زده و هراسان.
این پرسش در ذهن آنان خلیده بود:
ـ این بار نوبت کدام بخت برگشته ای است؟
مرد نقابدار زنان را از اطراف رعنا پراکند، دختر زیبا را در حلقه ی یکی از دستانش گرفتار کرد، رعنا بر خود لرزید، خطر به سراغ او آمده بود.
رعنا دست و پا می زد، فریاد بر می آورد، التماس می کرد، رهایی و دست از سرش برداشتن را از سوار به التماس می خواست، سوار بی توجه به فریادها و زاری ها، بی اعتنا به دست و پا زدن دختر جوان، او را از جا کَند، بر دوش گرفت، تلاش رعنا سودی نمی بخشید، چنان در حلقه ی دست مرد نقابدار گرفتار آمده بود که هیچ کاری از او بر نمی آمد، سر و صدای غریب، هیاهوی اعصاب شکن آن قسمت از خیابان بامیان را در خود گرفته بود، صدای زاری زنان، فریاد رسای و بلند رعنا خیابان را انباشته بود اما گوشی نبود تا آن صدا را بشنود.
رعنا برای رهایی خود، با مشت های ظریفش ضرباتی بر بدن سوار می کوفت و فریاد می زد:
ـ ولم کنید... دست از سر من بردارید...
در صدایش رگه هایی بغض به خوبی محسوس بود، بغضی که به گریه نشست دختر جوان زار می زد، اما سوار را اعتنایی به لابه و زاری او نبود، سوار رعنا را بر پشت اسبش انداخت، دستانش را با چادر خود او در پشت کمرش بست و بر اسبش سوار شد و هی زد، اسب از جایش کنده شد و به سرعت به تاخت در آمد، در حالی که علاوه بر سوارش، دختری بر خود داشت، دختری با دستان بسته. مقنعه از چهره اش به سویی رفته، موهایش که هنوز اندک نمی بر خود داشت، افشان شده، دختری گریان و نالان که لحظه ای از تکاپو دست نمی کشید، پا می زد، کش و قوسی به بدنش می داد و پیچ و تابی، تکاپویی عبث، تلاشی نومیدانه برای رهایی خود.
اسب، مرد نقابدار و رعنا را با خود برد، دیگر سواران نقابدار نیز خود را از آن گیر و دار نمایشی خلاص کردند، شتابان همان گونه که آمده بودند، پای به گریز نهادند، برای دقایقی چند صدای سم خواباندن سریع اسب ها به گوش می رسید، سپس فقط گرد و غباری از سم کوبی اسبان به جای ماند و اضطرابی غریب، رهگذران با چشمان خود دیده بودند که دختری را ربوده اند تا او را به سوی شور بختی سوق دهند.
زنان و دخترانی که همراه رعنا به گرمابه آمده بودند ، به راه شان ادامه دادند، با دلی دردمند و خاطری پریشان، یک نوع غم آمیخته به شادی به قلب شان راه گشود، غم از دست رفتن دختری که دوستش می داشتند و شادی این که به جای او نبودند.
به غیر از این نیز، آنان در مخمصه ای گرفتار آمده بودند، می توانستند چگونه شرح ماجرا را برای حکیم شفیق ببرند.
***
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|