
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ساعتی از روی نهان کردن خورشید گذشته بود، آسمان بلخ به تصرف لشکر سیاهی و ظلمت در آمده بود و رابعه هنوز از حضور در پشت بام قصر، دل بر نمی گرفت، سه روز می گذشت و دختر جوان، موفق نشده بود حتی یک نگاه بر محبوبش بیندازد، سرای بکتاش در خاموشی فرو رفته بود، انگاری رونق آن سرای به وجود غلام ترک بود؛ خدمتکارانی که در آنجا به سر می بردند نیز به نظر رابعه، بی حال و بی نشاط می آمدند، رابعه این پندار را داشت که شور و سرور آن سرای، به وجود بکتاش وابسته بود، همان شور و سروری که خود دختر جوان طالبش بود و می خواست با در کنار بکتاش بودن، با در جوار عشق او زیستن، آنها را وارد زندگی خود کند.
رابعه شب و روزش را از هم باز نمی شناخت، گاه و بی گاه بر بام قصر می آمد، به سرای بکتاش نظر می دوخت و آن سرای را، آن فضا را تهی از محبوبش می یافت و نومید با خیالش سخن می داشت:
ـ از چه رو، روی نهان کرده ای بکتاش؟! من به تو خو گرفته ام، نگریستن به سر و بَر مردانه ات، برایم نیاز شده است، وقتی که تو نیستی همه ی ذرات وجودم تو را فریاد می کنند، خست به خرج مده بکتاش، مرا از دیدار خود محروم مکن.
سه روز است که چشمانم به خورشید جمالت روشن نشده است، سه روز است که در برابرم ظاهر نشده ای، سه روز است صدای دلنشین و مردانه ات، زخمه بر ساز دلم نزده است، نهال شعری که در من به بار نشسته بود، چشمه ی شعری که از قلمم می جوشید، در این مدت، دگرگون شده است، آن نهال به پژمردگی گراییده و آن چشمه خشکیده است؛ می گویند عشق به شعر و ترانه شور و حال می دهد، مرا چه حال است که عاشقم و ترانه خوانی را از یاد برده ام؟ سرودن شعر را به یک سو نهاده ام؟
و برای خود دلیل می آورد:
ـ شاید ندیدنت، سوز و گداز را از کلامم ربوده است، شاید فراقت چنان ناتوانم کرده است که قادر نیستم واژگان را به رشته ی شعر بکشم، جدایی از تو برایم بسی جگر سوز است، بکتاش نمی دانی چه بر سر من آورده ای، رابعه ای که لبانش هرگز از نوشخند بیگانه نمی شد، افسرده شده است و دل مرده. تنها کاری که از او بر می آید سخن داشتن با تو است، آن هم در عالم خیال، در دشت پهناور رویا.
بر من ظاهر شو بکتاش، به خیالاتم رنگی شادمانه بزن، رویاهایم را آذین ببند، قلبم را نور باران کن، شعر و ترانه را در وجودم برانگیز، احیاشان کن؛ مطمئن باش از این پس اگر شعری بسرایم، اگر ترانه خوانی را از سر گیرم، فقط از عشق خواهم گفت و از تو. باز در برابر دیدگانم خودی بنمایان تا زمزمه گر عشق تو شوم.
به کجا رفته ای مرد من؟ چرا چنین بی خبر؟ باز گرد و فاخته ی عشق را به ترنم وادار.
در چنین هنگامی، اندیشه ای به مغزش آمد، اندیشه ای که لرزه بر تنش انداخت:
ـ سه شبانه روز است که برادرم، امور حکومتی را مهمل گذاشته است، به شکار رفته است، نکند تو هم در رکاب حارثی؟ بکتاش، به من بگو برای شکار کدامین غزال به کمین نشسته ای؟ زنجیر عشقت می خواهی بر پاهای کدامین آهو ببندی؟ این کار را مکن بکتاش، به صید هیچ دلی مرو، من تو را کفایت می کنم، تویی که صیاد عشق من بوده ای.
13
غیبت حاکم
ـ این چهارمین روز است که به این خراب آباد می آیم و سراغ حارث را می گیرم، مگر حاکم بلخ به شکار سیمرغ رفته است که چندین روز از او خبری نیست؟ یعنی در این کاخ، شخصی وجود ندارد که دادخواهی ام را به گوش گیرد؟ یعنی گوش شنوایی در این قصر نیست؟
حکیم شفیق درست می گفت، از لحظه ای که او خبر ربوده شدن دخترش را شنیده بود، آرام و قرار نداشت، وقت و بی وقت، سری به قصر حاکم بلخ می زد، تا از حارث مدد بخواهد برای یافتن دخترش، دختری که او را با اشک چشم و خون دل پرورده بود، رعنایش را به جبر برده بودند و حکیم پیر، نگرانی او را به دل داشت.
در روزهای اولب و دوم غیبت رعنا، لحن حکیم شفیق آمیخته به التماس بود، لحن یک مرد دردمند و یاری خواه، اما به تدریج اعتراض به وجودش راه یافته بود و بر کلامش اثر گذاشته بود.
نگهبانان دروازه ی کاخ بلخ، در آن چند روز با گفتن این عبارت:« حاکم به شکار رفته است، شاید همین امروز باز گردد یا فردا و یا شاید وقتی دیگر » او را نومید و دل شکسته...
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|