نمایش پست تنها
  #7  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

... به سرایش باز گردانده بودند؛ نومیدی بر نومیدی در آن چند روز در وجود مرد دلسوخته تلنبار شده بود و بر دل حکیم شفیق سنگینی می کرد و پریشان خاطری رنجه اش می داشت، اشک را بر چشمانش می نشاند، خوابش را آشفته می کرد و از هم گسیخته. مرد پیر برای مدد خواهی، نمی دانست به کجا برود، به چه کسی پناه ببرد که کاری از دستش برآید، به جز حاکم بلخ؟ حارث قدرتمند ترین مرد آن سامان بود، حکیم شفیق غیر از او مرجعی برای دادرسی نمی شناخت، او خبر نداشت آتش همه ی ماجراهای خیانت و جنایت آمیز، در کوره ی دل هرزه پسند حارث، شعله می گیرد.
روز چهارم، دیگر ذره ای شکیبایی برای حکیم پیر نماند. سه بار در آن روز به قصر سر زده بود، بار آخر در حوالی عصر هنگام؛ و هر بار ناشکیبایی و اعتراضش را بروز داده بود، اعتراضی که رفته رفته شدید تر می شد، حکیم شفیق، دیگر نرم زبانی به خرج نمی داد، گلایه نمی کرد، اعتراضش را به کلماتی کوبنده می آراست و ابراز می داشت:
ـ مردم به جان آمده اند و هیچ کس را پروای ناموس و زندگی آنان نیست، من آن قدر در برابر این خراب خانه می مانم تا گوش شنوایی بیابم.
یکی از دو نگهبان نیزه به دستی که بر آیند و روند افراد به قصر نظارت می کردند، سخنان حکیم شفیق را تاب نیاورد، خشونت را به کلامش آمیخت:
ـ زبان در کام بکش پیرمرد؛ تو را آن حق نیست که هر چه بخواهی ابراز کنی، لاطائل و یاوه بگویی، به سرایت باز گرد و منتظر بمان، وقتی که حضرت حاکم آمد، کسی را به سروقتت خواهیم فرستاد.
اما حکیم شفیق به این گفته ی آمرانه بی اعتنا ماند، در فاصله ی چند گامی در اصلی به درختی تکیه داد و چشم به در، منتظر ماند؛ با دلی که به دریای خروشان غم مبدل شده بود، دریایی مواج، هر لحظه غمی تازه به مبارک بادش می آمد و موج بر می داشت، موج بر موج می نشست، و چین بر چین دریای قلبش می انداخت.
ساعتی در همان حال ماند، اقبالش بلند بود که عفیفه، دایه ی سالخورده ی رابعه به ضرورتی از کاخ به در آمد، او حکیم را شناخت، حکیم شفیق را همگان می شناختند: حکیمی که بیماران را چنان درمان می کرد که گویی اصلاً هیچ مرضی در آنان نبوده است. اینک روان همین حکیمی که تندرستی به بیماران هدیه می داشت، صدمه دیده بود، بیمار شده بود.
عفیفه به سویش آمد، پیش از آن که سؤالی بر زبان آورد، پرسشی در چشمانش تجلی یافت:
ـ هان حکیم، تو را بر در قصر منتظر می بینم، چه روی داده است که چنین آشفته حالی؟
مرد پیر، سری به نشانه ی دریغ جنباند:
ـ بپرس چه روی نداده است، دخترم را ربوده اند، سه روز است که او را به نقطه ای مجهول برده اند، و در این کاخ، یک نفر هم وجود ندارد تا گوش به سخنم بدارد، به دادخواهی ام توجه کند، من که حکیم این دیارم نمی دانم به چه کسی ملتجی شوم، وای به حال دیگران.
اعجابی آمیخته به اضطراب، با این کلام به سینه ی عفیفه راه برد:
ـ چه می گویی حکیم، رعنا را ربوده اند؟ این آدم ربایان را شرمی نیست، به خانواده ی حکیم شهر هم رحم نمی کنند، اگر چاره ای عاجل اندیشیده نشود بعید نیست به کاخ هم بیایند و رابعه را که در ربع مسکون همتایی ندارد بربایند. [ قدیمی ها بر این باور بودند که سه ربع جهان آب است و یک ربع آن زمین و مسکونی؛ باوری که چندان هم نمی شود در درستی اش شک کرد، اهل جغرافیا بیش از اهل تاریخ از چنین مسایلی سر در می آوردند. ]
با شنیدن نام رابعه، برقی در چشمان حکیم شفیق درخشید:
ـ اصلاً از یاد برده بودم که دختر نازنین کعب از سفر هرات باز گشته است، دایه بانو،می توانی ترتیبی بدهی تا ملاقاتی با رابعه داشته باشم.
هر چند عفیفه برای کاری خارج شده بود، بر حال حکیم پیر رقت آورد، راه آمده را باز گشت، به سراغ رابعه رفت، کجا سراغش را بگیرد؟ جای رابعه مشخص بود. او یا در شبستانش به سر می برد، یا بر پشت بام بود.
عفیفه بر بام شد، چون دیگر اوقات، رابعه را در حال مطالعه یافت، بر زمینی بی فرش نشسته، پشت به دیواری داده، کتاب به دست، نگاه به در سرای بکتاش به پرواز در آورده، نگاهی کاوشگر، و در اندیشه فرو رفته، از خود به در شده، به دنیای رویا پیوسته و خود را به دست تند باد عشق سپرده.
صدای عفیفه، رابعه را از عالم خیال به در کشید:
ـ تو را چه شده است رابعه، محزون شده ای، دیگر نوش خندی بر لبانت نمی نشیند، دیگر کلام شیرین و زلال از چشمه ی دلت نمی جوشد، ساکت شده ای و مغموم، با کمتر کسی صحبت می داری و همه ی حرفهایت را به اختصار ابراز می کنی.
رابعه سرش را به جهت صدای دایه اش برگرداند، دیده به او دوخت و خاموش ماند، عفیفه سخنانش را پی گرفت:
ـ حکیم شفیق برای دادخواهی آمده است، حارث در قصر حضور ندارد، اگر از من می شنوی او را بپذیر به سخنانش گوش دار، سه چهار روز است که دخترش را ربوده اند.
تلخی این خبر را دختر جوان، با همه ی وجودش چشید، با این وجود گفت:
ـ چه کاری از من بر می آید؟ مرا نه قدرتی است نه سپاهی؛ یک تنه هم نمی توانم شمشیر به دست گیرم و به جنگ آدم ربایانی بروم که نه جایشان معلوم است و نه خودشان شناسایی شده اند.
دایه ی پیر گفته ی رابعه را تصدیق کرد:
ـ اینها را من هم می دانم، مع الوصف می خواهم با او صحبت بداری، به او امید دهی. از آن می ترسم که اگر گوش به دادخواهی شفیق نسپاری، حکیم جانش را از دست بدهد، به مرگ مفاجاة گرفتار آید... به او امید بده ولو بیهوده، بگذار بر غم جانگدازش زمانی بگذرد، شاید او با درد بزرگ زندگی اش کنار آید.
این گفته رقت قلب رابعه را برانگیخت، او صمیمانه بر حکیم شفیق دل سوزاند:
ـ چه دردی به جان این مرد پیر افتاده است، همه می دانند وقتی که دختری را می ربایند چه بلاها بر سرش می آورند، دختر حکیم نیز چون دیگر دختران، به چنین مخمصه ای دچار شده است، ولی پیشنهادت را می پذیرم، زبانم را به دروغ می آلایم تا آشفتگی حکیم را کلافه نکند.
سکوتی کوتاه، گفته اش را بدرقه کرد، آن گاه بر سخنانش افزود:
ـ باشد، حکیم را به تالار ضیافت رهنمون شو، من تا دقایقی دیگر به آنجا خواهم آمد.
همین که عفیفه تنهایش گذاشت، پنداری در مغز رابعه خلید، پنداری آزار برانگیز:
ـ سه چهار روز است که دختر حکیم را ربوده اند، و همین مدت از غیبت محبوبم می گذرد و از به شکار رفتن برادرم، یعنی می تواند ارتباطی میان اینها باشد؟
رابعه این توهم را از خود راند، از جایش برخاست، قبل از آن که راه تالار ضیافت را پیش گیرد، آخرین نگاهش را در آن روز به سرای بکتاش انداخت، و سرای خالی محبوبش را مخاطب قرار داد:
ـ نه بکتاش؛ خیالم باطل است، رذالت به تو نمی برازد؛ در وجودت، مردانگی و مروت خانه کرده است نه ستم و فساد... این را از صمیم قلب می گویم و بدون کمترین تردیدی باور می دارم.



***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید