
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
حکیم شفیق، گرفتار در گیر و دار امید و واقع بینی به سرایش باز گشت؛ تا رابعه فرصتی بیابد برای خلوت کردن با دل خود، برای آراستن اوقاتش با خیال بکتاش، برای زینت دادن افکارش با عشق.
رابعه به بام قصر رفت، پشیمان از وعده ای که به حکیم بلخ داده بود، وعده ای که تحققش، عقل پذیر نبود.
چشمان رابعه به سرای بکتاش بود، که ابتدا صدای سم کوبیدن اسبی را بر زمین شنید، صدایی که هر لحظه واضح تر می شد، صدایی که در واقع طنین زمزمه های عشق بود، دیری نپایید که در سرای بکتاش گشوده شد.
محبوبش پس از چهار روز غیبت، بازگشته بود، چه بازگشتی؟ با یک دختر به قشنگی پنجه ی آفتاب باز گشته بود.
14
رقیب خیالی
ـ ماجرا به چه قرار است بکتاش؟ هنوز عشقم را به تو ابراز نداشته، رقیب برایم تراشیده ای؟ این دختر کیست که با خود به همراه آورده ای؟ هرزگی هم حدی دارد بکتاش! چهار شبانه روز منتظر بوده ام تا چشمم به جمالت روشن شود، اکنون بازگشته ای تا به من بفهمانی غلامی هوسران دارم، آمده ای تا به من بنمایی، دیگر دختران و زنان تو را خواهانند؟
مطمئن باش بکتاش من میدان عشق را برای رقیبی خالی نخواهم کرد، این دختر زیبا را که به همراه آورده ای، تاب و طاقت آن را ندارد که با من پنجه در پنجه افکند، من او را در هم خواهم شکست، از پای در خواهم آورد، نابودش خواهم کرد.
حسد در وجود رابعه به فغان در آمده بود، حسد شرر به جانش زده بود، حالتی غریبه در او ظهور کرده بود، او می خواست فاصله ها را در نوردد، از بام بگذرد، با پروازی، خود را به سرای بکتاش برساند، به گیسوان دختری که همراه محبوبش آمده بود چنگ بزند، سر و سینه اش را با ناخن بخراشد، چشمانش را از کاسه در آورد. رابعه زانو زد، لرزه ای به تنش افتاده بود قدرت بر پا ماندن را از او ستانده بود، زانوان دختر عاشق، تا شد، بر روی زمین افتاد و پخش شد؛ سوزشی عجیب از قلبش سرچشمه می گرفت و به تمام تنش می دوید، در همه ی ذرات وجودش نفوذ می کرد، اشک بر چشمان او پرده کشیده بود.
آسمان تا به سیاهی نشستن، هنوز ساعتی مهلت داشت، با این وجود، رابعه آن دو را محو می دید، پرده ی اشک، در راه تماشا خلل وارد آورده بود، بکتاش به همراه دختر، از در سرای وارد شدند، به اتفاق به سوی عمارت رفتند، با خدمه ای که به استقبال شان آمده بودند، اندکی صحبت داشتند و بعد...
... و بعد حیاط، از بکتاش تهی شد، رابعه نگاه حسرت زده و آرزومندش را به حیاط دوخته بود و از اعماق قلبش، ناله های درد آلودش را سر می داد:
ـ با من چنین مکن بکتاش؛... دخترک را به عمارتت کشانده ای که چه شود؟
و خود به این پرسش خود، پاسخی اعصاب شکن داد:
ـ این کارها از تو بعید است نازنین من، تو چه سنگدل شده ای! عشق من را چنین جواب مگوی.
رابعه می نالید و می نالید، از محبوبش گله می کرد، حق هم داشت که چنین کند، چرا که از اصل ماجرا بی خبر بود، نمی دانست آن دختر کیست و چرا به همراه بکتاش آمده است. ماجرا بدین قرار بود:
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|