
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
چقدر رذالت می خواهد. دختر نجیب را از کانون خانواده اش دور کردن، چه دردناک است ناموس دیگران را محترم نداشتن، بر سر راهش دام گستردن، آبروی او و خانواده اش را به باد دادن و...
و چنین کارهایی ار حاکم بلخ و دوستان نابکارش بر می آمد. اما رعنا، دختری نبود که در برابر خواسته های ناپاکانه ی دیگران، تسلیم شود. او سرسختی می کرد و نه غذا می خورد و نه رضایت می داد کسی به او نزدیک شود، و نه در بزمی حضور می یافت که بی وقفه در آن باغ دایر بود، بزمی با حضور مردانی نقابدار؛ با حضور حارث و سرخ سقا و تنی چند از دیگر دوستان حاکم بلخ از آن جمله بزم ها که حارث و دوستانش به پا می داشتند، بزم هایی که در آنها به غیر از ناپاکی هیچ چیز نبود.
چنین بزم هایی، در واقع محل مشورت و برنامه چیدن ها هم بود، برای دست تاراج به اموال دیگران گشادن و منافع دیگران را فدای منافع خود کردن، حیثیت و شخصیت دیگران را پایمال کردن.
افسون ها راه به جای نبردند، وعده وعیدها، استقامت رعنا را در هم نشکستند، دخترک به مرگ جسمش راضی بود، ولی به مرگ نجابتش نه. او نمی خواست شرف و حیثیت پدرش را به باد دهد، در پیرانه سری بی آبرو و اعتبارش کند، نمی خواست کام هوسرانان و خوشگذران را شیرین کند.
زنان به ناچار نزد سرخ سقا به ناتوانی شان اعتراف کردند، گفتند اگر آن همه فسون و سخنان دلفریب را به گوش هر کس می خواندند نرم می شد، واکنشی نشان می داد ، رضایتش جلب می شد، اما این دخترک سرسخت است، استقامت سنگلاخی ترین کوه ها را دارد، به هیچ وجه راضی نمی شود، گاه با لابه و ناله می خواهد دست از سرش بردارند و او را به پدرش بسپارند، و گاه با فریاد می خواهد کاری به کارش نداشته باشند، به حال خودش بگذارند، اگر چند روزی دیگر بگذرد، گرسنگی او را از پای در خواهد آورد، و وای به آن زمان که حتی از نوشیدن جرعه ای آب سر باز زند؛ آن زمان است که جانش را از دست خواهد داد، بی آن که کام کسی را روا کرده باشد.
وقت تنگ بود، سرخ سقا بیش از این، صبوری را جایز نمی دانست، او مغز شیطانی اش را به کار انداخت، و به حارث پیشنهاد کرد:
ـ دیگر نمی توان زمان را از دست داد، بدان امید که رعنا نرمخو شود، چاره ای نمانده است به جز به خشونت گراییدن.
حارث که به اوج بی طاقتی رسیده بود، سؤال کرد:
ـ آنچه به سر داری بگوی، من هم می دانم بیش از این غیبت مان از قصر حکومتی جایز نیست، اگر قرار باشد برای هر کار کوچکی این قدر وقت صرف کنیم زمام امور از دست مان به در می رود. بگو چه نقشه ای داری؟
سرخ سقا، بی درنگ نقشه ای را که در مغزش خطور کرده بود، در پاسخ ابراز داشت:
ـ تنها یک راه مانده است، و آن همچنان که گفتم به خشونت گراییدن است، در این میانه نرمخویی و با زبان خوش صحبت داشتن، ما را به مقصد نمی رساند.
حارث و بکتاش، برق و درخشش یک تصمیم اهریمنی را که برای لحظه ای به چشمان مرد فاسد آمد به چشم دیدند، سرخ سقا ادامه داد:
ـ این دخترک، هنوز ما را نشناخته است، نمی داند ما چگونه سرسختی ها و مقاومت ها را در هم می شکنیم.
این گفته در نظر حارث، شگفتی انگیز آمد و بکتاش را تکان داد، تا آن زمان حارث و یارانش به بریدن زبان دختران ناموس از کف داده قناعت می کردند، چه شده بود که این بار می بایست تصمیمی حادتر درباره ی شکارشان بگیرند، سرخ سقا، می دانست با چنین پرسشی رو به رو خواهد شد، از این رو زحمت حارث و دیگران را کم کرد و گفت:
ـ این دختر سرکش، سوای دیگر دختران بلخ است، دختر حکیم شفیق از هوش بالایی برخوردار است، او خواندن و نوشتن می داند، اگر به بریدن زبانش اکتفا کنیم، با نوشتن آنچه که بر سرش آمده است، ما را به دردسر خواهد انداخت.
حارث برایش دلیل آورد:
ـ ولی ما که نقاب بر چهره داریم؟ او قادر به شناسایی مان نخواهد بود.
سرخ سقا دنباله ی سخنانش را گرفت:
ـ این درست است که ما نقاب بر چهره داریم، ولی صدایمان را شنیده است، به دفعات به نزدش رفته ایم، کافی است که او صدای یکی از ما را بشناسد، اگر بخواهیم احتمال هر خطری را از بین ببریم، باید علاوه بر بریدن زبان چشم هایش را از کاسه در آوریم و گوش هایش را کر کنیم. مرگ برای چنین موجودی، صد مرتبه از زندگی بهتر است.
بکتاش نتوانست بیش از این آرام بماند و زبان به اعتراض نگشاید:
ـ این چه رسمی است که در پیش گرفته اید، اگر مدتی اختیار کارها در دست سرخ سقا و افرادی چون او باشد، بلخ مبدل به شهر دختران لال و کر خواهد شد، گذشته از همه ی اینها، حکیم شفیق، عمری را به ما خدمت کرده است، منصفانه نیست خدماتش را چنین پاسخ گفتن.
حارث با همه ی پست نهادیش، گفته ی بکتاش را در دل تصدیق می کرد، او ساکت ماند تا ببیند، گفت و گوی دو غلام صمیمی اش به کجا می انجامد، بکتاش کلامش را دنبال کرد:
ـ با آن که برنامه هایتان با طبع من سازگاری ندارد، تاکنون خاموش مانده بودم، اما اینک دیگر نمی توانم، اگر گزندی به این دختر برسد، سرخ سقا با من مواجه خواهد شد، با شمشیر من.
سرخ سقا را تهدید بکتاش خوش نیامد، او مست باده ی غرور بود، هر برنامه ای که می چید با به به و تحسین حارث رو به رو می شد، خوش نداشت که هم بر حرفش حرفی بیاورند و هم سد راهش گردند، خشم در وجودش جاری شد، بی درنگ، شمشیرش را از نیام کشید و از جایش به پا خاست:
ـ من به کسی اجازه ی اخلال در خدماتم نمی دهم، ولو آن که چنان کسی یکی از ندیمان حارث باشد.
جای نشسته ماندن نبود و آرامش از کف ندادن، بکتاش نیز به سرعت از جایش کنده شد، شمشیر به دست و آماده ی مقابله با سرخ سقا دو غلام شمشیر در شمشیر هم انداختند، چکاچک شمشیر آن دو در فضا طنین انداخت، گاهی این، آن یکی را گامی دو سه به عقب می راند و گاه آن دیگری.
حارث و دیگر دوستانش نیز از جای خود برخاسته بودند و به شمشیر زدن آن دو دیده دوخته بودند و به رجزخوانی ها و ناسزاگویی هایشان گوش می دادند.
ندیمان حارث، لحظه ای را انتظار می کشیدند که حاکم بلخ به آنان دستور سوا کردن دو غلام را بدهد، ولی حارث بی میل نبود تا زورآزمایی غلامانش را ببیند و قدرت شان را بسنجد.
بکتاش و سرخ سقا، قصد جان هم کرده بودند، با همه ی نیرو و توان شان شمشیر می زدند، مبارزه شان از غرفه ای به غرفه ی دیگر می کشید، هر دو چابک و چالاک بودند، به موقع خود را از ضربات سهمگینی که به سویشان نشانه می رفت، دور می کردند، بارها شمشیرها فضای تهی را شکافتند، بر در و دیوار نشستند، بر آنها لطمه وارد آوردند، اما هیچ صدمه ای به آن دو وارد نیامد، دو حریف، روش مبارزه ی یکدیگر را می شناختند، برای هر فنی که یکی به کار می بست، دیگری ضد آن فن را به کار می برد و بی اثرش می کرد. شمشیر زدن آن دو حدوداً ساعتی ادامه داشت و به نزدیکی غرفه ای کشیده شد که رعنا در آن بود، سرخ سقا و بکتاش ، خسته لبه ی شمشیر خود بر شمشیر حریف برای لحظه ای فشردند، نگاه هایشان خشم بار بود، بکتاش همه ی نیرویش را در بازوانش گرد آورد و با فشار حریفش را به عقب راند تا میدان کافی برای شمشیر زدن و به کار بردن فنونی که می دانست بیابد، سرخ سقا هنگام به قفا رفتن، به شدت به در غرفه برخورد کرد، در را طاقت پایداری نبود، با صدایی گوش خراش، گشوده شد و کار مبارزه ی دو حریف به درون غرفه کشید.
رعنا که از مدتی پیش ، صدای همهمه ای شنیده بود، به ناگاه خود را با صحنه ای پر هیجان مواجه دیده، فریاد کوتاهی از سینه برآورد و به گوشه پناه برد، لرزان و هراسان.در پی دو حریف، دیگر نقابداران، نیز وارد غرفه شدند، غرفه ای که در میانش سفره ای دست نخورده، گسترده شده بود، دو حریف، دایم تغییر حالت می دادند و جا عوض می کردند. تا این که بر اثر یک غفلت پای بکتاش به مجمعه ای برخورد کرد که درون سفره بود. مجمعه لبریز از قاتقی سرد شده، خورش بر سفره ریخت، سفره را لیز و چرب کرد، و همین کافی بود تا سرخ سقا هنگام جا عوض کردن پایش به سفره برسد و نقش زمین شود، بکتاش فرصت مناسب را به دست آورد تا بر سینه ی حریفش قرار گیرد و لبه ی شمشیرش را بر گردن او بگذارد؛ او همین کار را کرد و با تهدید کلامش را رنگ زد:
ـ اینک مرا فرصت آن است که با اشاره ای رگ گردنت را ببرم سرخ سقا، تو را بکشم تا دیگر برای ناموس دیگران نقشه نچینی!
نام سرخ سقا، به گوش رعنا آشنا آمد، اما در آن لحظات او را آن تیزهوشی نبود که به خاطر آورد، چنین نامی را کجا شنیده است، او هراسان به صحنه ی ماجرایی می نگریست که در برابر چشمانش می گذشت؛ شاهد کشمکشی بود که به خاطر او در گرفته بود، یکی برای به دست آوردن و به ننگ آلودن دامانش، و دیگری برای...
« پایان صفحه 130 »
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|