نمایش پست تنها
  #6  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

بکتاش به سرایش باز گشت، دل مرده و افسرده، اسبش را به خدمتکارانش سپرد، تا اندکی راهش ببرند، عرقش را خشک کنند، قشو بر تنش بکشند، همه ی اعضایش را بشویند و او را تر دماغ کنند، آن گاه به سوی شبستانش به راه افتاد، تا خود را به بسترش اندازد و به مرور حوادثی بپردازد که در آن چند روز، در زندگی اش رخ نموده بودند.
غلام جوانمرد، در مقابل در اصلی عمارتش، پای سست کرد، نگاهی گذرا به اطرافش انداخت تا دریابد همه چیز بر جای خود هست یا نه، نگاهش از حیاط سرایش پر کشید، بر بام قصر بلخ رفت، بر بام قصری که در آنجا رابعه حضور داشت، با گیسوانی افشان، کتابی و قلمی در دست، تکیه داده به دیوار، نشسته بر زمین، و با نگاهی که در آن عشق و ملامت به هم آمیخته بود.
دومین باری بود که نگاه آن دو به هم گره می خورد، دومین باری که افسون نگاه رابعه، با قدرت هر چه تمام تر، به قلبش سرازیر می شد، احساسی ناشناخته در بکتاش به غلیان آمد، تاب آن نگاه را نیاورد، پای تند کرد و به درون عمارت رفت.
رابعه زبان به فغان گشود:
ـ چرا چنین شتابان؟ عشق گناهکار من؟ کام دلت را بر آورده ای و به غرفه ات می روی تا خود را با افکاری فرح بخش مشغول داری؟ بی توجه به من که در آتش هجر می گدازم، بی توجه به من که می سوزم، تو باید خوب تر از آن باشی که عصمت عشق را بیالایی؛ همه چیز تن نیست، آدمیان، روح هم دارند، روح عشق را به گنداب مکشان، به گنداب هرزگی و فساد.
بکتاش به غرفه اش رفته بود و چشمان مشتاق رابعه جایی را می کاویدند که تهی از محبوبش بود، ساعتی گذشت و رابعه با خود سخن ها داشت، ساعت ها گذشت و رابعه در همان حال بود، او گاه به آغوش عشق فرو می رفت، گاه خشم وجود چون برگ گلش را در خود می گرفت، و گاه اندوهی دیر پا بر سرش سایه می گسترد.
چه سخت است با تمامی وجود آکنده از عشق بودن و خیال های باطل به سر داشتن، محبوب را به هزار اشاره محکوم به بی وفایی کردن، او را فاسد خواندن، و در عین حال نتوانستن دل را از او بر گرفتن، بلکه لحظه به لحظه شیفته تر شدن، خود را زندانی عشق یافتن و تمایلی به رهایی از قفسی نداشتن که عشق برای آدمی برافراشته است.
در آن حال رابعه چنان بود، می خواست در همان حالت بماند، غم عشق را بچشد، دوری حبیب را بر خود هموار کند، با خیال محبوب، سخن بگوید، اشک به چشم آورد، لب به دریغ به دندان گیرد و احساس خود را بر کاغذ انعکاس دهد.
نیمروز گذشته بود و رابعه بر پشت بام قصر قرار داشت، چه قراری؟ سراپا بی قراری بود، و از خود به در شدن، در رویا به محبوب پیوستن.
اگر دایه اش عفیفه اورا به خود نمی آورد، شاید باز هم ساعت ها در چنان حالی می ماند. او به ناگاه دو پنجه ی پیر و استخوانی را بر شانه هایش احساس کرد، پنجه هایی که وظیفه داشتند، تکانی به او بدهند و او را از عالم خیال و رویا به در آورند.
عفیفه شانه های رابعه را تکان داد و در پی اش، صدای پیر و اعتراض آمیزش را در هوا رها ساخت:
ـ از دنیا بریده ای رابعه، از خود به در شده ای، کسی اگر نداند که الفتی با مطالعه و کتاب داری، دچار این پندار می شود که عاشقی، دل باخته ای.
رشته ی افکار دختر جوان از هم گسست، دیگر بار به عادیات زندگی پیوست، رابعه با اخمی بر پیشانی پرسید:
ـ چه خبرت است دایه؟... چه ضرورتی داشت که مرا چون بید مجنون بلرزانی؟
عفیفه در پاسخ گفت:
ـ به کنارت آمدم و چند بار بانگ برآوردم، ولی تو را گوش شنوا نبود... چنان در خود فرو رفته بودی که به هیچ چیز اعتنا نداشتی، اگر در نزدیکی گوش هایت، در برابر چشمانت یکی را سر می بریدند نه آخرین فریادهای درد آلودش را می شنیدی و نه کشته شدنش را می دیدی، درست مثل دلشدگان، مثل عاشقان.
رابعه می خواست، گفته ی دایه اش را تصدیق کند و بگوید: عاشق به غیر از محبوب هیچ نمی بیند، و به غیر از خیالش، هیچ سودایی را در سر نمی پروراند، رابعه می خواست بگوید تقصیر او نیست که چنین گرفتار شده است، عشق آمده است، عشق شتابان از راه رسیده است، تا او را به تحلیل ببرد، اما هیچ یک از این سخنان را بر زبان نیاورد فقط پرسید:
ـ چه روی داده است؟ ... نمی شد ساعتی دیگر مرا به حال خود می گذاشتی.
عفیفه، شانه های رابعه را رها کرد، در برابرش قرار گرفت:
ـ مهمانانی به دیدارت آمده اند، من آنان را به تالار ضیافت برده ام، تا تو در تالار در آیی و با آنان دیدار کنی.
و به دنبال مکثی کوتاه بر گفته اش افزود:
ـ چنان از مردم روی نهان کرده ای که نمی دانند چه کنند؟ به چه کسی پناه ببرند، آن از برادرت که چند روز به چند روز به شکار می رود، و این هم از تو، که هیچ جای را خوش تر از این بام نمی دانی.
رابعه به اکراه از جایش برخاست و سؤال کرد:
ـ برادرم هنوز از شکار برنگشته است؟
عفیفه نگاه سرزنش آمیزش را متوجه او کرد:
ـ اگر چیزی بگویم شاید به گوشه ی قبایت بر بخورد، برادر بازگشته است، کله ی صبح، با خرواری آهو بره و غزال و خرگوش شکار شده، موقع آمدنش قصر انباشته از سر و صدا شد، همه ی خواجه سرایان و خدمه به یکباره به استقبالش رفتند انگاری در خدمت رسانی و مجیزگویی به او با هم مسابقه داشتند، اما تو آمدن شان را خبر نشده ای، این به چه معناست؟ مگر غیر از این است که از همگان گسسته ای، و به خود پیوسته ای؟
رابعه به سرزنش مهربانانه دایه اش بی توجه ماند و پرسید:
ـ او اکنون چه می کند؟ آیا به هنگام ورود، سراغی از من گرفت؟
عفیفه شانه هایش را بالا انداخت:
ـ معلوم است که پس از هر شکار، او چند روزی را به استراحت می گذراند، اما بر این باورم که این دوره استراحتش کوتاه خواهد بود، چرا که من به گوش خود شنیدم که به مأمور تشریفات دستورهایی می داد، برای پاکیزه داشتن قصر و پختن طعام های خوش طعم، آخر می دانی تا دو روز دیگر امیرزاده مرحب، به مهمانی به بلخ می آید.
نام مرحب در گوش رابعه، طنینی رعشه برانگیز داشت، او گفت و گوی خود را با عفیفه دنبال نکرد و به سوی در پشت بام رفت، تا هر چه زودتر به شبستانش برود، دستی در چهره اش ببرد، نظمی به آرایشش بدهد و در مهمانی حضور یابد، در تالار ضیافت.



***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید