نمایش پست تنها
  #2  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

عمید، نامه ی رابعه را به دست داشت، با اشتیاق و دقت می خواند، گلشن در کنارش نشسته بود و حکیم شفیق و رعنا در برابرش، همگی چشم به او داشتند، انگاری نامه ی رابعه را در چشمان پیر او می خواندند! نگاه شان با نگاه عمید حرکت می کرد، گویی می خواستند آنچه در نامه منعکس بود، از حالات چهره ی مرد دانشمند جذب کنند. نامه از چند سطر فزون تر نمی شد، ولی مطالعه اش بیش از آن به درازا کشید که لازم باشد، عمید هر جمله را دوباره و چند باره می خواند و چون به امضای رابعه رسید، بار دیگر مطالعه ی نامه را از سر گرفت.
مطالعه ی نامه به درازا کشید، حکیم شفیق و رعنا را روی آن نبود که اعتراضی به حکیم بکنند، اما گلشن چنین حقی را برای خود قائل بود:
ـ مگر دخترمان چه نوشته است که چشم از نامه بر نمی گیری؟ از یاد برده ای که دو مهمان عزیز به سرایمان آمده اند؟
مرد دانشمند، به ناچار از نامه ی رابعه دیده بر گرفت، نگاهش را از روی حاضران گذر داد و گفت:
ـ عجیب است، به راستی عجیب است، چه تحولی در زندگی رابعه روی نموده است که چنین گرم و مؤثر می نویسد؟
گلشن پاسخ داد:
ـ هیچ تحولی روی نداده است، تو خود را دست کم گرفته ای، وگرنه همه ی شاگردانت به چنان فصاحت و بلاغتی از کلام می رسند که نامه هایشان، نوشته هایشان ارزش نگهداری می یابند.
چنین پاسخی، عمید را قانع نکرد، او برای همسرش و نیز برای مهمان توضیح داد:
ـ من هر چه را که می دانم به شاگردانم می آموزم، فصاحت و شیوایی و رسایی کلام شان را به اوج می رسانم، اما گرما و حرارتی که رابعه در کلامش به کار برده است، نتیجه ی آموزش های من نیست، می بایست تحولی در زندگی اش پدید آمده باشد، چنین واژه هایی فقط از زبان قلم عشق جاری می شود.
گلشن، همسرش را به این واقعیت توجه داد که مهمانانی دارند:
ـ دگرگونی و تحولی را که در رابعه به وجود آمده است، زمانی دیگر بررسی کن، اینک ما را وظیفه آن است که به فکر مهمانان بزرگوارمان باشیم.
این گفته، عمید را به خود آورد، نامه ی رابعه را تا زد و زیر تشکچه ای که بر آن نشسته بود، گذاشت و زبانش را به مهمان نوازی آراست:
ـ مرا ببخشایید از این که چندان در نامه ی دخترمان غرقه شدم که خود را از یاد بردم و نیز شما را، در هر حال موجب افتخار ماست که قدم رنجه کرده و به اینجا آمده اید.
و مکثی مختصر در میان کلامش انداخت و ادامه داد:
ـ به طوری که رابعه نوشته بود، بر شما ستمی رفته است که دل از خانه و کاشانه بر گرفته اید.
حکیم شفیق، با آهستگی به ارائه ی توضیحاتی پرداخت:
ـ من سالیان سال به بلخیان خدمت کرده ام،بارها افراد خانواده ی کعب را که بر اثر بیماری تا لب گور رفته بودند، مداوا کرده ام، حیثیتی و اعتباری برای خود فراهم آورده ام ولی حارث، به جای آن که خدمات مرا پاس بدارد ، برای بی آبرویی ام نقشه چیده بود و برای تیره بختی دخترم...
عمید به میان کلام حکیم آمد:
ـ من از ستم هایی که حارث می کند بی خبر نیستم، خوب شد به اینجا آمدید، به این باغ، اینجا کانون امن است، از وجود رابعه رونق گرفته است، درخت ها و سبزه های این باغ، خاطره ی دخترمان را حفظ کرده اند؛ اگر غرض خدمت باشد، زیر این آسمان که نه این کرانش پیداست نه آن کرانش، جایی برای خدمتگزاران واقعی یافت می شود؛ در اطراف این باغ چندین خانواده زندگی می کنند، خانواده هایی که در اصل به شمشیرزنان و سپاهیان تعلق دارند، اما آنان چنان به این محل خو گرفته اند که عطوفت و مهربانی را بر لبه ی اسلحه ی خود نشانده اند و پا به پا و شانه به شانه ی ما کار می کنند تا باغ عمید، صفایش را از دست ندهد، این افراد هم گه گاه بیمار می شوند و نیز همسایگان مان، مرض که خبر نمی کند، وجود شما در اینجا می تواند برای ما نعمتی بزرگ به شمار آید.
شفیق رو در بایستی کرد:
ـ ما زیاد مزاحم تان نمی شویم، هر چند که مصاحبت آدمی دانشمند چون شما برای همگان دست نیافتنی نیست، اما هر چه باشد ریشه در بلخ داریم و باید در اولین فرصت مناسب و مقتضی به شهرمان باز گردیم.
عمید چاشنی شوخی را به کلامش زد:
ـ همه با پای خود و با میل خود به اینجا می آیند، آمدن، دست خودشان است و رفتن شان دست ما، با شرحی که از کارهای حارث شنیده ام، به این زودی ها، بازگشت به بلخ برایتان میسر نمی شود، بمانید، به این کلبه و این باغ رونقی بدهید، از مصاحبت خود محروم مان مدارید، دخترتان جای خالی رابعه را برایمان پر می کند، همصحبت و همدمی شود برای گلشن.
حکیم شفیق نگاهی با دخترش رد و بدل کرد، با نگاهش، نظر او را جویا شد رعنا به حرف در آمد:
ـ با آن که در خاک بلخ ریشه گرفته ام، هیچ تمایلی به بازگشت به شهرمان ندارم، یا بهتر بگویم تا وقتی که حارث بر روی زمین است، نمی خواهم به آنجا باز گردم.
گلشن خود را وارد گفت و گوی آنان کرد:
ـ کلمه ی نه به کار نیاورید، تردید به خرج ندهید، هرات خاک دامنگیر دارد، ما در کنار هم می توانیم زندگی پر آسایشی داشته باشیم.
و دست رعنا را گرفت و در حالی که او را از جایش بلند می کرد، ادامه داد:
ـ بیا با هم برویم به فکر چاشت باشیم، ساعتی نمی گذرد که صدای عمید بلند می شود و از این غذایی که حاضر نیست، کلبه را بر سرش می گذارد.
رعنا همراه گلشن شد و پا به پای او از کلبه بیرون آمد و با زن پیر به گردش در باغ پرداخت، از کنار هر بوته ی گلی، هر درختی می گذشتند، به هر گوشه ای سر می زدند، خاطره ای از رابعه برای گلشن زنده می شد، هنگامی که به استخر رسیدند، گلشن زمین را با کف دستش صاف کرد، سنگ های بزرگ را به سویی زد و نشست و رعنا را کنار خود نشاند.
ـ آبی زلال که در این استخر وجود دارد، وسوسه گر است، به خصوص در ظهر های تابستان، تا زمانی که فقط من و عمید به تنهایی در این باغ زندگی می کردیم، می شد تن خود را به آب سپرد، اما اکنون چنین کاری شدنی نیست، در چهار طرف باغ ساختمان هایی بر پا کرده اند، هر چند که ساکنان شان، آدم هایی چشم و دل پاکند، احتیاط را نباید از دست داد.
رعنا گفته ی او را تأیید کرد و افزود:
ـ چنان است که می گویی، اما تو مرا از جمع پدرم و همسرت بیرون کشیدی تا تدارک خوراک ببینیم.
گلشن خندید و گفت:
ـ یک زن کدبانو، همیشه می داند چه کند، برای ناهار غذا را آماده کرده ام، اگر تو را به باغ آوردم، بدان خاطر بود که عمید و بابایت فرصت آن را بیابند که به تنهایی با یکدیگر صحبت بدارند.
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید