نمایش پست تنها
  #4  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

محبت در خود جای دهد.
برایتان چنان تنگ دلم که حدی برایش متصور نیست، اما چه کنم که عواملی مرا بر آن می دارد که در بلخ ماندگار شوم...
رابعه سطری چند دیگر نیز بر این نامه اش افزوده بود، سطوری که ارادت و محبتش را به استاد بابایش و گلشن می رساند، عمید صبور ماند تا حکیم شفیق مطالعه ی نامه را به آخر برد، آن گاه سؤال کرد:
ـ از این نامه چه دریافتی شفیق؟ چرا او که تشنه ی محبت است می خواهد در بلخ ماندگار شود؟
با آن که زمان زیادی از زمان ملاقات دو مرد پیر نمی گذشت، لحن شان صمیمانه شده بود و تکلف از میان برخاسته بود، حکیم شفیق جواب داد:
ـ تصور می کنم همان گونه که او نوشته است، می خواهد با بیدادگری های حارث مبارزه کند، برادرش را بر سر عقل و انصاف بیاورد.
لبان عمید به تبسمی پیرانه آراسته شد:
ـ این قسمتی از دلیل ماندگاری رابعه در بلخ است نه همه ی آن، گرمایی که در نامه اش موج می زند، اتکایی که او بر مهر و محبت می ورزد، نشان از تحولی دارد که عشق در او به وجود آورده است، خدا کند انتخابش درست باشد، هم خود خوشبخت شود و هم آرامش خاطری به ما ارمغان دارد.
و با توضیحی، کلامش را به آخر برد:
ـ من در نامه ی رابعه عشق را می یابم، عشقی مستتر در پوشش کلمات؛ باید کاری کرد، باید به یاریش شتافت، یک عاشق اگر تنها شود در وادی حیرانی، آواره خواهد شد.


***

خوشامدگویی ها و مهمان نوازی ها را پایانی نبود، دو روز از آمدن مرحب و همراهانش به بلخ می گذشت، او چندین صندوق زر ناب و بی رقیب ترین دُر و گوهرها را با خود به همراه آورده بود تا به پای رابعه بیفشاند، و نیز جامه ای که سر آستین ها و دور گریبانش، با رشته ای از مرواریدهای غلتان و یک دست، صیقل خورده، سفته شده و جلا افتاده زینت شده بود، جامه ای بلند، از پارچه ای حریر، که در جاجایش، جواهری نظر ربا کار گذاشته شده بود، مرحب می خواست در شب ازدواجش با رابعه، چنان جامه ای بر تن او کند.
علاوه بر اینها، هدایایی هم برای حارث آورده بود، هدایایی ارزنده. و حارث برای آن که به مهمانانش خوش بگذرد، بی دریغ خرج می کرد، برایشان برنامه های گونه گونی تدارک می دید، از رقص با شمشیرها گرفته تا زورآزمایی پهلوانانی که خاک گودها را با تن خود نرم می کردند، از چوگان بازی گرفته تا آتش بازی و رقص شمشیر و ...
همین که آسمان روی به سیاهی می نهاد، بلخ نورباران می شد، مواد آتش زا را به سوی آسمان پرتاب می کردند، گلوله هایی آتشین، گلوله هایی که پس از پرتاب شدن در هوا منفجر می شدند و هر گلوله ای به چندین گلوله تقسیم می شد، خوشه ای از نور و آتش را در فضا نقش می زد، سپس رو به خاموشی می نهاد و محو می گردید.
مرحب، بیش از همه ی برنامه ها، رقص شمشیر را دوست می داشت، رقصی که توسط سه مرد و یک زن انجام می شد، رقصندگان هنگام اجرای برنامه بالاتنه ای سرخ رنگ داشتند و شلواری به رنگ شب و فراخ، آنان چنان با نوای سازها، موزون حرکت می کردند که اعجاب حاضران را بر می انگیخت، بارها لبه های تیز شمشیرهایشان را با هم آشنا می کردند، چکاچکی گوشنواز به وجود می آوردند، گاه رقصان از این سوی تالار به آن سوی می رفتند، چنان به سرعت که تشخیص چهره شان ممکن نبود و از شمشیرهایشان فقط برقی به چشم می آمد. گاه نوک شمشیر را بر زمین می نهادند، شمشیر را ضامن می کردند و با ملایمت همه ی وزن بدنشان را بر شمشیرهایشان تحمیل می داشتند و پاهایشان را بالا می بردند، سر به زیر داشتند و پا در هوا، بدون آن که تعادل شان را از دست بدهند و بغلتند.
اما هیجان انگیز ترین قسمت برنامه شان زمانی بود که مردان شمشیرزن، با نوک شمشیرهایشان بدن همکاران شان را نشانه می رفتند، جامه شان را می دریدند، بی آن که کم ترین جراحتی بر بدن او بنشانند. چرا که آنان زرهی زیر جامه شان بر تن داشتند.
مرحب این قسمت از برنامه را نیز بیش از دیگر قسمت ها می پسندید و از حارث می خواست تا دستور دهد شمشیرزنان، بار دیگر آن برنامه را تکرار کنند.
در تمام مدتی که مرحب و همراهانش در بلخ بودند، رابعه یک بار هم، روی ننمود، نه در بزمی حضور یافت و نه به ملاقات خواستگار دولتمند و قدرتمندش آمد.
از آن روزی که او خود را به دست آبشار باران سپرده بود، تبی شدید به جانش افتاده بود، تبی که همه ی رمق را از تنش رانده بود و او را به بستر کشانده بود، ضعفی که در بدن دختر عاشق جریان داشت، حتی این اجازه را به او نمی داد که از بسترش به در آید، بر بام قصر برود، به سرای محبوبش نظر بدوزد.
حاذق ترین طبیبان و حکیمان بلخ را بر بالینش آوردند، هیچ یک از تدبیرها مؤثر نمی افتاد، با پاشویه و جوشانده ها، تب اندکی تخفیف می یافت، اما رمق و توان به تن رابعه باز نمی گشت.
حارث و مهمان والاقدرش، همچنان منتظر بودند تا دختر زیباچهره، از بستر به در آید. بزم ها پیاپی تکرار می شد و هر بار بیش از پیش غیبت رابعه به چشم می آمد، غیبت دختر جوان چندان ادامه یافت که مرحب به شک دچار شد و در یکی از بزم ها زبان به گلایه گشود:
ـ ما فرسنگ ها فرسنگ را از زیر پا در نکرده ایم تا در بزم ها شرکت جوییم، چنین بزم هایی را می توانستیم در شهر و دیارمان بر پا داریم، غرض ما از چنین سفر دور و درازی، چیز دیگری بوده است.
حارث، شرمسار، حق را به مهمانش داد:
ـ می دانم برنامه ها به دلخواه پیش نرفته است، خودت انصاف بده، در واقعه ای که روی داده است قصوری متوجه ما نیست. بیماری خبر نمی کند، گاه اتفاق می افتد که آدمی در نهایت صحت و سلامت، بر اثر بیماری مرموزی به بستر می افتد، حال نیز از بخت شما چنین وضعی پیش آمده است، پزشکان درمانده اند که چگونه سلامت را به رابعه بازگردانند.
مرحب با بی حوصلگی اتمام حجت کرد:
ـ در هر صورت، من تا دو روز دیگر منتظر می مانم، اگر رابعه سلامتش را باز یافت و به دیدارش نایل آمدم که هیچ، در غیر این صورت، او را پس از بهبودی به نزدم بفرست؛ شاید مقدر چنین است که ازدواج مان، در جایی غیر بلخ جشن گرفته شود. این اتمام حجت اثر خود را بخشید، حارث بار دیگر همه ی طبیبان شهر را گرد آورد و از آنان خواست، هر تدبیری که می دانند در کار کنند، تا خواهر صاحب جمالش از بستر به در آید و چون کبک بخرامد.
مهلتی که مرحب قایل شده بود به سر آمد و تغییری در حال رابعه حاصل نشد، مسافرانی که با خروارها هدایای گرانبها به بلخ آمده بودند، ناچار دل از سفر بی حاصل شان برگرفتند و به دیار خود بازگشتند.
برای نخستین بار، حارث در زندگی اش، نگران حال خواهرش شده بود، نه این که پیوند خونی در این نگرانی نقشی داشته باشد، بلکه او با چشمان خود می دید، برنامه ها و نقشه های زیاده طلبانه اش به عهده ی تعویق افتاده است.
در تمام مدتی که رابعه بستری بود، عفیفه دمی او را تنها نمی گذاشت، همه ی حاجاتش را بر می آورد، دلسوزانه و صمیمانه خدمتش می کرد، چون مدت بیماری از دو هفته گذشت، یکی از طبیبان به این پندار دچار شد که نکند بیماری رابعه، یک بیماری نفسانی باشد، او در آخرین عیادتش از رابعه، عفیفه را به کناری خواند و گفت:
ـ ما هر چه در چنته داشتیم عرضه کردیم، سرمازدگی هفته ها به طول نمی انجامد و چنین پیامدهایی ندارد، به گمانم یک بیماری دیگر او را می آزارد.
عفیفه با شنیدن چنین سخنی، گوش تیز کرد تا بقیه ی سخنان طبیب را بشنود، ولی چون خواسته و انتظارش برآورده نشد، گفت:
ـ حکیم آصف، منظورتان را بی پرده بگویید، مسأله ای را از من پوشیده ندارید، باور کنید من او را چون دخترم دوست دارم.
حکیم آصف، ملاحظه را به سویی نهاد:
ـ رابعه از عارضه ی جسمانی رنج نمی کشد، عارضه ای روانی رنجه اش می دارد، عارضه ای چون یک عشق آتشین.
عفیفه ناباورانه، حکیم را نگریست و دلیل آورد:
ـ رابعه چنان با من صمیمی است که همه ی اسرارش را با من در میان می نهد، چگونه ممکن است عشقی به دلش راه برده باشد و او از من پنهان بدارد؟
حکیم آصف سری تکان داد و پیرانه به سخن در آمد:
ـ عشق، یگانه مسأله ای است که عاشقان از دیگران فرو می پوشند، حتی از محرم ترین کسان شان. وظیفه ی تو آن است که در کنارش بنشینی، حدیث هایی از عشق در گوشش فرو خوانی، این آمادگی را در او به وجود آوری که خود زبان به ابراز عشقش بگشاید.
و با تأکیدی بر کلامش، آب پاکی بر دستان عفیفه ریخت:
ـ اگر حدس من صائب باشد، بانویت نجات می یابد، راه درمانش به دست می آید، در غیر این صورت، هیچ کاری از دست مان ساخته نیست، و بریده باد زبانم، رابعه به سوی مرگ سوق داده خواهد شد.
تصور مرگ رابعه، بر عفیفه گران آمد، علاقه ای که زن پیر به دختر گل بدن داشت، در هیچ حد و مرزی نمی گنجید، او دیوانه وار رابعه را دوست می داشت، حاضر بود جان به قربانش کند، از هستی اش بگذرد و رابعه را برپا و سرحال ببیند.
عفیفه در زندگی اش تجربه ها اندوخته بود، با چشمان خود دیده بود که عشق و هجران، چه بر سر آدمی می آورد، مع الوصف حالات دختر جوان برایش تازگی داشت، او به دفعات خاطره ی روزهایی که به تازگی رابعه از هرات باز گشته بود، برای خود زنده کرد، رابعه هنگام مرگ کعب، غمگین بود، ولی خیلی زود به غم بزرگ زندگی اش خو گرفت، پس از آن بود که به ناگاه تغییر وضع داد، هر روز و هر عصر به پشت بام قصر می رفت، ظاهراً برای مطالعه و سرودن شعر.
عفیفه هرگز نپنداشته بود که این بر بام شدن ها، گرسنگی را به فراموشی سپردن ها، از خود به در شدن ها، می تواند غیر عادی باشد، اما هنگامی که حکیم آصف، او را متوجه کرد شاید آتش عشقی به جان دختر جوان افتاده است، از غفلتش شرمنده شد؛ از این که دورادور، نظارتی بر وضع و حال رابعه نداشته است، خود را به باد سرزنش گرفت.
با این وجود،عفیفه بر پشت بام قصر بلخ، موردی برای عاشق شدن رابعه نمی یافت، او می دانست در یک سوی قصر، سرخ سقا خانه دارد و در دیگر سویش بکتاش، دو غلام نمک پرورده، و هر دو ناسزاوار برای عشق امیرزاده ای به زیبایی رابعه بنت کعب.
به ناگاه فکری به مغزش خلید:
ـ نکند رابعه عاشق یکی از این غلامان شده باشد؟ شاید به همین خاطر است که این راز را از من پنهان داشته است؛ این غلامان با همه ی یال و کوپال شان، بندگان خاندان کعب اند؛ رابعه عاقل تر از آن است که به غلامی دل ببندد، او اگر جمال پسند بود، اگر بر یکی از این غلامان عاشق بود، چه نیازی داشت که ساعت ها وقتش را بر پشت بام بگذراند، کافی بود در یکی از بزم های برادرش حضور یابد، در جایگاهی مخصوص قرار گیرد، پشت پرده ای از حریر، و فارغ البال به آنها بنگرد... نه! نه! ... قضیه، چیز دیگری است. من باید کاری کنم که او خود زبان بگشاید و پرده از رازش برگیرد.
ساعت ها عفیفه مترصد فرصتی مناسب بود و یافتن کلامی متناسب، تا باب گفت و گو را با رابعه بگشاید، او نمی توانست ابتدا به ساکن، بی هیچ پیش زمینه و مقدمه ای، به بالین رابعه برود و بگوید: دستش را خوانده است، پی به عشقش برده است و می داند که او در ورطه ی عشق غرقه شده است. اگر چنین می کرد از کجا معلوم که دختر جوان، از حاشا دستاویزی نمی ساخت برای پنهان داشتن مکنونات قلبی اش؟ از کجا معلوم که او عشق خود را تکذیب نمی کرد؟ نه، این راهش نبود، عفیفه می بایست ماهرانه تر و مدبرانه تر از این عمل می کرد.
او سرانجام، بر آن شد تا با توسل جستن به قصه و حادثه، با آمیختن واقعیت و خیال به هم، رابعه را به حرف درآورد. عفیفه روز بعد از ملاقاتش با حکیم آصف به بالین رابعه رفت، کنار بسترش، کنار تختش زانو زد، و مهربانانه دست بر پیشانی اش گذاشت:
ـ هنوز از تب می سوزی دخترم، چه بر سرت آمده است که فرسنگ ها از تندرستی به دور افتاده ای؟... نه قدرتی در تنت مانده است و نه گل خنده بر لبانت می شکند؟
رابعه را برای چنین پرسش هایی، پاسخی نبود، به همین جهت عفیفه ادامه داد:
ـ با آن که رساندن اخبار ناگوار برای بیماران، با عقل سازگار نیست، می خواهم خبری را به تو بدهم، فقط دلم می خواهد قوی باشی و آن را تاب بیاوری.
رابعه خاموش گوش به او داشت، عفیفه داستانی پرداخت و بر زبان آورد:
ـ این روزها، خبر مرگ صدیقه در بلخ پیچیده است.
دختر بیمار سؤال کرد:
ـ کدام صدیقه؟ من اول بار است که نامش را می شنوم.
عفیفه بی درنگ، دنبال سخنانش را گرفت:
ـ تا مدتی پیش، کسی او را نمی شناخت، عشق او را بلند آوازه کرده است، عشق به یک مرد پیله ور، عشقی که او به بستر کشاند و درست در شبی که محبوبش یا دختر دیگر پیمان زناشویی می بست، جان باخت، در حالی که هنوز نام آن مرد بر زبانش بود.
رابعه خود ندانست که چگونه تحت تأثیر این کلام قرار گرفت و لب به سخن گشود:
ـ چنین مرگی، انتظار مرا هم می کشد، سرنوشت من نیز چون سرنوشت صدیقه خواهد بود.
عفیفه چشمانش را دراند، خیره به دختر بستری نگاه کرد و با شگفتی پرسید:
ـ چه می گویی رابعه؟ تو هم عاشقی؟ عشق تو را بدین پایه ذلیل و زبون کرده است؟ ... نه باور نمی دارم، عشق را زَهره و جرأت آن نیست که به زندگی ات پای بگذارد؛ تو تواناتر از آنی که به پای عشق در افتی،با جمال و کمالی که داری، این عشق است که باید خود را در پایت اندازد، تو هر که را که بخواهی می توانی به دست آوری؛ هر امیرزاده و شاهزاده ای را.
لبان رابعه لحظه ای چند لرزید، بی آن که صدایی از میان شانبیرون بزند، انگاری بغضی در گلویش گره خورده بود، بغضی که راه بر کلامش می بست، شاید دقیقه ای به درازا کشید تا عقده ی بغضش گشوده شد و به هق هق گریه ای جانسوز پیوند خورد، عفیفه نگران از او خواست:
ـ زبان در کام مکش رابعه، حرف دلت را بگوی و خودت را آسوده کن، قلب آدمی اگر استحکام کوهستان های سنگلاخی را داشته باشد نیز در برابر غم عشق، در هم می شکند.
با هر زحمتی که بود، رابعه لب به سخن گشود، چه سخن گفتنی، ناله ای آمیخته به هق هق گریه:
ـ قول می دهی راز عشقم را بر کسی برملا نکنی؟... قول می دهی عفیفه؟
عفیفه به او اطمینان خاطر داد:
ـ کدام یک از رازهایی که با من در میان نهاده ای جایی باز گفته شده است که این دومی اش باشد؟... مطمئن باش رابعه، هر چه تو بگویی بین خودمان می ماند.
با این همه رابعه مردد بود، هنوز شهامت آن را در خود نمی دید که پرده پوشی را به کناری نهد و از عشقش بگوید، دیگر بار عفیفه به سخن درآمد و دختر عاشق را به صحبت داشتن تشویش کرد:
ـ هر غمی که به دل داری رابعه، برای دایه ات بگو، به خدا سوگند که نه رازت را جایی باز خواهم گفت و نه مرا آن قدرت هست که تو چنین نزار ببینم.
رابعه زبانش را از اسارت تردید به درآورد و گفت:
ـ دایه، رابعه ات عاشق شده است، به عشقی چندان آتشین گرفتار آمده است که همه ی تار و پود وجودش می سوزد.
ـ به عشق که؟ این کدام مرد بلند اقبالی است که توانسته دل از زیباترین و بهترین دختر زمانه برباید؟
چنین کلامی بر زبان عفیفه آمد، کلامی که از تحسین، رگه برداشته بود، اما پاسخ دختر جوان، بر خلاف انتظار او بود:
ـ آن مرد بلند اقبال، شاهزاده نیست، امیرزاده نیست، یک غلام زرخرید است!
این عبارت، طنینی صاعقه آسا در گوش عفیفه یافت، دایه ی پیر با شگفتی گفت:
ـ خدایا چه می شنوم؟ رابعه عاشق یک غلام شده است، غلامی که او از بازار برده فروشان خریداری کرده اند، غلامی که صدها چون او، خدمت بزرگان و قدرتمندان می کنند؟
عفیفه بی آن که متوجه باشد، صدایش اوج می گرفت، رابعه با ناتوانی دستان لرزانش را به سوی دهان دایه ی پیر برد و بر آن نهاد:
ـ صدا بلند مکن دایه، می خواهی رابعه ات را رسوا کنی؟
عفیفه با ملایمت، دستان رابعه را کنار زد و با لحنی که دلسوزی و نگرانی در آن موج می زد، رشته ی سخن را به دست گرفت:
ـ عشق به یک غلام، نابودت می کند رابعه، زندگی ات را بر باد می دهد، آخر یک غلام چه دارد که دیگر مردان ندارند؟ به غیر از داغ بردگی؟
رابعه کوشید از جایش برخیزد، عفیفه یاریش داد، و بالشی پشتش گذاشت و سؤال کرد:
ـ کیست این غلام که خواب و خوراکت را آشفته کرده است؟
دختر جوان پاسخ داد:
ـ او بکتاش است دایه، غلام برادرم، هر گاه که او را می نگرم، وجودم آکنده از عشق می شود، گرمایی می یابد، من بی او زیستن نتوانم دایه.
عفیفه زبان به اندرز گشود:
ـ این عشق، خانه خرابت می کند رابعه، اگر روزی ماجرای عشقت از پرده به در افتد، رسوای خاص و عام خواهی شد، خودت فکرش را بکن چنین عشقی با کدامین اصول می خواند؟ با کدامین آیین و رسمی سر سازگاری دارد؟
دختر زیباروی و بیمار، با بی حوصلگی سرش را تکان داد:
ـ پندم مده دایه؛ من پند ناپذیرم، اگر می خواهی رابعه ات زنده بماند، پیغام عشق مرا به بکتاش برسان، به او بگو در همسایگی اش، دختری به آتش عشقش می سوزد، به او بگو رابعه دیوانه ی تو است، به او بگو دوستم بدارد، چنان که من دوستش دارم، بی هیچ ناپاکی!
عفیفه، شگفت زده بانویش را نگریست:
ـ این چه عشقی است؟!...
رابعه درمانده و به جان آمده از دردی که به جان داشت گفت:
ـ نمی دانم دایه، نمی دانم، فقط از تو می خواهم که صدای عشقم را به گوشش برسانی.
آن دو مدتی را به گفت و گو گذراندند، یکی اندرز می گفت و دیگری رد می کرد، یکی گذرگاه عافیت را نشان می داد و دیگری بیراهه را ترجیح می داد، یکی عشق به غلام را زهر می خواند، زهری که بر همه ی اجزای تن آدمی رسوب می کند و از بینش می برد، و دیگری خواهان چنین زهری بود و ... نتیجه ی همه ی صحبت ها تسلیم شدن عفیفه بود:
ـ حالا که با هیچ افسونی به راه نمی آیی، باشد. می روم و راز دل تو را بر بکتاش فرو می خوانم.
این گفته، رابعه را سبکبار کرد، نفسی از سر آسایش کشید:
ـ چه گاه به نزد محبوبم خواهی شتافت؟ چه زمانی او را از عشقم، خبر خواهی داد:
ـ دایه ی پیر در پاسخ گفت:
ـ همین فردا، همین که خورشید سر از مشرق به در کند.
رابعه اشتیاقش را به صد زبان، بروز داد:
ـ من هم خواهم آمد!
چشمان عفیفه آکنده از اعجاب شد، زن پیر بر خود لرزید، چرا که پنداشت با رفتن رابعه به منزل بکتاش، رسوایی به بار آید، دختر جوان متوجه شگفتی دایه اش شد، به همین جهت بر کلامش افزود:
ـ من هم خواهم آمد، اما نه به سرای بکتاش، بلکه بر پشت بام قصر خواهم شد، در جایگاه همیشگی ام قرار خواهم گرفت، وظیفه ی تو آن است که محبوبم را به حیاط بکشانی، می خواهم با گوش های خودم، صدایش را بشنوم.


19
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید