نمایش پست تنها
  #55  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

ای شب، کی به صبح می پیوندی؟ کی خورشید بر می دمد تا دیدگانم، هم به روز روشن شود و هم به جال یارم. نمی دانی چه تلخ روزگاری داشته ام بکتاش! تب عشق و بیماری به جانم افتاده بوده است،اینک بیماری رفته است، دست از سرم برداشته است، ولی هنوز تب عشق بر جاست.
فردا فرخنده روزی خواهد بود، روز دیدارت، از عشق پای راهوار خواهم ساخت، بر بام قصر خواهم شد و گوش به سخنانت خواهم داد، من به امید فردا زنده ام، شادمانه زندگی را از سر خواهم گرفت، و اگر عشقم را نپذیری...
دختر عاشق به این سر ماجرا تا آن زمان نیندیشیده بود، راستی اگر بکتاش چنان عشقی را نمی پذیرفت، چه می شد؟ اگر او از عشق حارث می هراسید و پروای جان خود می کرد، چه بلایی بر سر رابعه می آمد؟ رابعه افکارش را پی گرفت:
ـ و اگر عشقم را نپذیری، خواهم مرد، چه خوش است جان دادن در راه عشق! در راه عشق تو! چه خوش است دست در دست تو داشتن و سر بر شانه ی مرگ نهادن!
بیم و امید، هنگامه ای در دل رابعه به راه انداخته بودند، پا به پای هم سلانه سلانه پیش می رفتند، تا شب را به صبح بکشانند.
... و سرانجام خورشید بر دمید، رابعه از بسترش در آمد و نگاهی به آن انداخت، هنوز یادگار تنش بر بستر به جا بود، گامی دو سه پیش رفت، ضعفی به تن داشت، گام هایش استوار نبود، اشتیاق دیدار یار، اشتیاق گوش فرادادن به سخنانش، انگیزه ای شده بود برای پای پیش نهادن.
رابعه دست به دیوار شبستان گرفت و به راهش ادامه داد، از خوابگاهش خارج شد، نسیم سحرگاهی، سر در گریبانش کرد و سرمایی بر تنش نشاند، سرمایی دلپذیر.
دختر جوان، سینه اش را از هوای تازه انباشت، دست به دیوار، از پله ها بالا رفت، در جایگاه همیشگی اش قرار گرفت، به دیوار تکیه داد و چمباتمه زد و منتظر ماند. منتظر چه؟ منتظر این که عفیفه به در سرای بکتاش بیاید، کوبه ی در را به صدا درآورد.
تا انتظارش برآید، دقایقی چند طول کشید، عفیفه کوبه بر گل میخ فلزی در سرای بکتاش کوفت، چند بار، پیوسته و بی فاصله، قلب رابعه در سینه اش فرو ریخت، التهاب ره شناس دلش شد، تپش قلبش سرعت گرفت:
ـ هم اینک در عمارت گشوده خواهد شد و یارم پای به حیاط خواهد نهاد.
در عمارت گشوده شد، اما آن که پای به حیاط نهاد بکتاش نبود، خدمه ای پیر بود، مردی که فزون بر شصت سال داشت، خدمتکار، آمدم گویان به کنار در رفت و آن را گشود، عفیفه درنگی به خرج نداد، پای به سرا گذاشت و در گوشه ای از حیاط ایستاد، گوشه ای که هم فاصله اش با بام قصر بلخ، زیاد نبود و هم کاملاً در معرض دید رابعه قرار داشت، آن گاه به مرد خدمتکار که با شگفتی او را می نگریست و حرکاتش را با نگاه دنبال می کرد گفت:
ـ برو به اربابت بگو، یکی او را منتظر است.
خدمتکار قدری این پا و آن پا کرد و پرسید:
ـ اگر خواب باشد چه؟... او تا زمانی که به ما توصیه ای نکرده باشد، ما مجاز به بیدار کردن او نیستیم.
عفیفه نگاهش را تند کرد و به لحنش حالت آمرانه ای داد:
ـ توصیه ی بیدارکردنش، هم اکنون در برابرت ایستاده است، وقت از دست مده، برو بیدارش کن، وگرنه ناچار خواهم بود، خود به این کار دست بزنم.
مرد خدمتکار، لحظه ای چند را در تردید گذراند، سپس به سوی عمارت به راه افتاد، اما هنوز به در امارت نرسیده بود که به یکباره در گشوده شد و هیکل ورزیده و مردانه ی بکتاش فاصله ی دو لنگه در را پر کرد:
ـ چه کسی صبح به این زودی به دیدارم آمده است؟
مرد خدمتکار، خود را به سویی کشید، از مقابل راه بکتاش دور شد و جواب داد:
ـ یکی از پیرزنان کاخ بلخ به دیدارت آمده است، به گمانم عفیفه باشد، این را از صدایش می گویم، وگرنه او چنان چهره اش را پوشانده است که نمی شود او را به آسانی شناخت.
بکتاش وارد حیاط شد و شوخ مشربانه به غلامش گفت:
ـ بامدادی که با دیدن روی پیرزنان آغاز شود، معلوم است چه شامگاهی در پی دارد! تو برو و به کارهایت برس تا من ببینم این زن را با من چه کار است.
مرد خدمتکار به درون عمارت رفت و بکتاش به نزد عفیفه آمد، زن پیر شوخی بکتاش را به دل گرفته بود:
ـ همیشه زنان پیر، بدقدم نیستند، قدمم را به فال نیک گیر بکتاش، چرا که عشق، مرا به دیدارت فرستاده است!
فاصله ای که میان آن دو بود، بکتاش با گام هایی استوار پیموده بود، او به عفیفه رسید، مقابلش قرار گرفت و به شوخی اش ادامه داد:
ـ من از چنین عشقی هراس دارم، عشقی که سن و سال نشناسد، فرقی نمی کند مردی پیر به زنی جوان دل ببازد یا بالعکس، چنین عشق هایی عاقبت به خیر نمی شوند ثمر نمی دهند، چنین پیوندهایی فرخنده نیست، درست به این مانند است که شاخه ی سیب سرخ را به درخت بید پیوند بزنند.
عفیفه مقنعه از صورت بر گرفت و گفت:
ـ به چهره ام بنگر، با آن که خطوط سالخوردگی بر آن نشسته است، هنوز حکایت از زیبایی هایی می کند که در جوانی از آن برخوردار بوده ام.
رابعه، گوش هایش را تیز کرده بود، تا همه ی مکالمه ای که میان محبوبش و دایه اش می گذشت بشنود، می شنید و به خود می پیچید، رابعه در دل عفیفه را مورد ملامت گرفت:
ـ نه وقت چنین سخنانی است دایه، پیام عشقم را به او برسان و کار را یکسره کن... بار دیگر صدای عفیفه به گوشش نشست:
ـ اما من برای خود، سنگ عشق را به سینه نمی زنم، تو مرا بسان فرزندی هستی، آمده ام ابتدا نظرت را درباره ی عشق بشنوم و بعد از عشق دختری خبرت دهم که در این روزگار، یگانه است، همتایی ندارد.
بکتاش هنوز دست از مزاح نکشیده بود، او به شوخی از عفیفهدعوت کرد:
ـ بر پا ایستادن و از عشق سخن راندن، درباره ی عشق بحث کردن، کار ساده ای نیست،
بهتر است به درون سرا برویم و در آنجا، چنین بحثی را پی گیریم؛ اگر این هراس را به دل نداری که بودن یک زن و مرد در محیطی خلوت عواقبی در پی دارد!
عفیفه به این شوخی بی توجه ماند و اصرار ورزید:
ـ بهتر است همین جا بمانیم و با یکدیگر صحبت بداریم، پیشنهادم بی حکمت نیست.
مرد جوان، از طنز پراکنی دست کشید و عفیفه پرسشی به لب آورد:
ـ به پرسشم جواب بده، بگو عشق را می شناسی؟
بکتاش قدری اندیشید، آن گاه پاسخ داد:
ـ سعادت آن را نداشته ام که عشقی در زندگی ام چهره بنماید، اگر عشقی واقعی را بیابم جان فدایش می کنم؛ به او وفادار می مانم و تا آخرین قطره ی خونم را به پای چنین عشقی می ریزم، دست یابی به چنین عشقی، به راستی سعادتی است که نصیب همه کس نمی شود.
عفیفه پیرانه خندید و به مرد جوان نوید داد:


« پایان صفحه 190 »
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید