نمایش پست تنها
  #57  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

شانه ای از عاج فیل در دست عفیفه بود و او به آرامی بر سر رابعه می کشید، رابعه در شبستانش در برابر آینه ای قدی، آینه ای که از کف زمین تا سقف امتداد می یافت، بر دو زانو نشسته بود، خیره شده در آینه، به خود شیفتگی رسیده از دیدن جمالش، با دلی سپاس مند از پروردگار که از نعمت زیبایی، هیچی برایش کم نگذاشته بود.
عفیفه با ملایمت دندانه های شانه را از فرق سر رابعه به زیر می آورد، دو سه جای شانه گیر می کرد، تا از میان موهای پر پشت دختر جوان به نوک موها می رسید، دایه نتوانست به آن همه زیبایی، آن موی براق و درخشنده بی اعتنا بماند و زبان به تحسین نگشاید:
ـ ماشاءالله، انبوهی از تارهای جوانی بر سر داری، موهایی شانه شکن و پر پشت، حتی شانه ی عاج فیل را هم استقامت آن نیست که در موهایت گردش کند و تأثیر نپذیرد، دندانه هایش نشکند.
اغراقی در کلام عفیفه بود و رابعه با چنین اغراق هایی آشنایی داشت، مع الوصف خاموش ماند و دایه اش را به حال خود گذاشت تا هر چه دلش می خواهد بگوید، عفیفه به گفته اش ادامه داد:
ـ خودت گلی، و اکنون که با عصاره ی خوش بوتر تن گل، خودت را شسته ای، عطری پایدار بر وجودت نشسته است، هر کس که به کنارت بیاید، بی شک دچار این پندار خواهد شد که به گلستانی پای نهاده است که در همه ی گوشه و کنارش، بهترین و معطرترین گل ها غنچه کرده اند؛ درختانش از صفایی بهشتی برخوردارند و پرندگانش خوش ترین الحان را...
رابعه به میان سخنان دایه اش آمد:
ـ سخنان امید بخش می گویی دایه. اما من به پوشیدگی ام وفادار خواهم ماند، موهایم را با ایازی خواهم پوشاند و جامه ای بلند خواهم پوشید.
عفیفه با خنده پاسخ داد:
ـ کارها را به من واگذار، من در این پنجاه و چند سالی که به خاندان امیر کعب خدمت می کنم، ده ها دختر را به خانه ی بخت فرستاده ام و شاید در صدها جشن عروسی شرکت جسته باشم.
به ناگاه فکری به خاطر رابعه خطور کرد:
ـ بکتاش چگونه بر بام قصر می آید؟ چه تدبیری به کار می برد که کسی متوجه آمدنش بر فراز بام نشود.
دایه ی پیر، به او اطمینان خاطر بخشید:
ـ گفتم که کارها را به من واگذار، او با نردبانی به بالای بام، بر خواهد شد.
خودت می دانی، دو سوی قصر که به سرای بکتاش و سرخ سقا، مشرف است، هیچ نگهبان و محافظی ندارد، نیازی هم به این کار نیست، چرا که اگر خدای ناکرده روزی دست توطئه از آستین خارج شود، باید از آن دو سرای بگذرد و بعد به کاخ بلخ برسد، مسلماً سرخ سقا و بکتاش، می توانند تدابیری بیندیشند و توطئه ها را از نیمه راه برگشت دهند.
رابعه دیگر بار پرسید:
ـ گیرم که سخنانت درست باشد و هیچ محافظی در حوالی میعادگاه مان پرسه نزند، خدمه ی سرای بکتاش چه؟ آنان اگر دریابند نردبانی را بر دیوار قصر استوار کرده اند، کنجکاو خواهند شد، و از آن واهمه دارم که همین کنجکاوی زمینه را برای رسوایی مان آماده کند.
دایه ی پیر، کار شانه زدن سر رابعه را به پایان برد، دست از کار کشید و با لحنی شماتت بار رابعه را مخاطب قرار داد:
ـ این قدر افکار پریشان به خود راه مده، مردی که خود را برای یک ملاقات عاشقانه آماده می سازد، بدون شک فکر همه جا را می کند، بی گدار به آب نمی زند تا پایش بلغزد و دستخوش امواج خروشان شود.
رابعه برای دقایقی ساکت شد، چهره و اندامش را از زوایای مختلف، در آینه نگریست، و در دل گفت:
ـ بکتاش، به عشقم صادقانه، جواب مثبت بگو تا روحم مال تو شود، روحی که با تعلیمات دانشمندی چون استاد بابایم عمید، صیقل یافته است، و نیز قلبم مال تو شود، قلبی که زنی بزرگوار چون گلشن، در آن عاطفه نهاده است و آن را جلا داده است.
و آخرین سؤالش را بر زبان آورد:
ـ نمی شد گیسوانم، ده ها بار بلندتر از این می شد؟
عفیفه با شگفتی او را نگریست:
ـ گیسوانت از این بلندتر بشود؟! گیسوان پر پشتت؟! تو را نیازی به این نیست که از مویی بلندتر برخوردار شوی، هم اینک موهایت چنان افشان است و چندان بلند که چون جامه ای همه ی تنت را در خود می گیرند! در واقع با این موها تو همواره دو جامه به تن داری!
دختر عاشق، خنده ی شیرینش را در فضا رها کرد:
ـ نمی خواهم با داشتن موهای بلندم، پوششی برای تن خود بسازم، بلکه در قصه ها و حکایات خوانده ام، بعضی از دخترها چنان موهای بلندی دارند که آنها را از دریچه ی سرایشان، به بیرون می افشانند تا معشوق شان از آن موهای بلند، کمندی بسازند و از دیوار بالا بروند و خود را به خلوتگاه یار برسانند.
اخمی پیرانه و مهربان بر پیشانی عفیفه نشست:
ـ همان گونه که خود گفتی، چنین مطلبی در قصه ها و افسانه ها می آیند و باور داشتن شان مشکل است: به نظرم محال می آید که موهای دختری را آن نیرو باشد که به هیأت کمند درآید و بتواند برای دقایقی سنگینی تن مردی را تاب بیاورد.
و ضمن فراخواندن رابعه به تعویض لباسش، بر کلامش افزود:
ـ به افسانه ها دل خوش مدار، واقعیت را باور بدار لباس هایت را تغییر بده، لحظه ی دیدار نزدیک است.
رابعه به توصیه ی دایه اش عمل کرد، با کمک او جامه ای سپید پوشید، بر چهره اش مقنعه زد، و عفیفه ایازی را بر سر او گذاشت و موهایش را پوشاند، او عمداً این قسمت از آراستن بانویش را به عهده گرفته بود تا رابعه متوجه رشته ی دراز و سیاه رنگی نشود که بر قفای ایازی دوخته شده بود.
آن گاه هر دو، پای در رکاب کردند، رابعه پیش افتاد و عفیفه به دنبالش.



20
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید