نمایش پست تنها
  #8  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رابعه ده ها بار جان داد و جان گرفت، تا شب از نیمه گذشت و لحظه ی دیدار فرا رسید.
قصر بلخ به خواب فرو رفته بود، در همه ی غرفه ها و شبستان هایش، عده ای سر بر بالین نهاده بودند، از پردگیان گرفته تا خواجه سرایان، از حارث و وابستگانش گرفته تا خدمتکاران، کنیزان و غلامان، و در این میانه حارث و یارانش، احوالی دیگر گونه داشتند، خستگی چندین ساعت کار بی وقفه، خدمتکاران را به بستر کشانده بود، چرا که انتظار دیدار حاکم بلخ برایشان بیهوده می نمود از این رو زنان پرده نشین را بر آن داشته بود که نومیدانه، دل از ملاقات حاکم بلخ برگیرند و بیارامند و فردا را انتظار بکشند به امید آن که حارث به نزدشان بیاید.
آنان با طبع حارث آشنایی داشتند، می دانستند حاکم بلخ فقط هنگامی در حرمخانه حضور می یابد که بزم هایش، رونقی نداشته باشد، و یا نوازندگان چیره دست نتوانند، توقعش را برآورند و با هنرنمایی خود، توجهش را جلب کنند.
زنان پرده نشین قصر بلخ، به غیبت های مکرر و چند روزه ی حاکم شان خو گرفته بودند.
در تالار ضیافت قصر، حارث تن به خوابی مستانه سپرده بود، در برابرش سفره ای نیم خورده، چندین ساغر تهی و نیمه تهی قرار داشت و در اطرافش یارانش، که در مستی چیزی از او کم نداشتند، و همگی مغلوب خوابی مستانه و سنگین شده بودند، به غیر از آنان، نوازندگان و رقصندگان نیز، نزدیک در ورودی تالار، پخش و پلا شده بودند، چرا که درخواست اذن خروج شان، به تصویب حاکم نرسیده بود، حارث به آنان تکلیف کرده بود بمانند تا هر گاه که چشم از خواب گشود و باده ای به کام ریخت، به فرمانش هنرنمایی شان را از سر بگیرند.
تالار وضع غریبی داشت، صدای خرناس خواب آلودگان، در آن مکان رها می شد، خرناسی همانند تیشه کشیدن بر درختان سست عنصر و کهنسال!
شهر بلخ نیز خفته بود، شبی آرام و نجیب در شهر جریان داشت، شبی که هیچ حادثه ای را به خود ندید، به جز دیدار عاشقانه ی یک امیرزاده و یک غلام.
شب زنده داران بلخ، گزمه هایی بودند که در راسته ها و کوچه پس کوچه ها، گام می زدند و هر از چند گاه بانگ بر می آوردند:
ـ آسوده بخوابید، شهر در امن و امان است.
و نیز نگهبانانی که از دروازه ی اصلی و دیگر درهای قصر بلخ محافظت می کردند، در چنین شبی، در چنین شب آرام و نجیبی، عشق به ترنم پرداخته بود.
بر پشت بام کاخ بلخ، حادثه ای تکوین می یافت که تار و پودش از عشق بافته شده بود: دقایقی از نیمه شب گذشته بود که رابعه بر بام قصر حضور یافت، او و دایه ی پیرش عفیفه، اما هنوز از بکتاش، خبری نشده بود، رابعه در جایگاه همیشگی اش قرار گرفت، همان جایی که او تکیه به دیوار می داد، می نشست، کتابی به دست می گرفت، کتاب را می گشود ولی به جای نظر کردن به مطالبی که در صفحات کتاب منعکس شده بود، نگاه مشتاقش را به سرای بکتاش پرواز می داد.
چند دقیقه به انتظار گذراندن، بر دختر عاشق گران آمد، زیر لب غرید؛ غرشی که برای عفیفه مفهوم نبود:
ـ این هم یک ضربه ی دیگر؛ بکتاش به خرد کردن و در هم شکستنم قصد کرده...


« پایان صفحه 200 »
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید