
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
است؛ آن از اصرارش برای شنیدن انگیزه ی عشق از زبان من، و این از به انتظار گذاشتنم!
عفیفه، فقط غریدن رابعه را شنید و در نیافت که او با خود چه مطلبی را واگویه می کند، به همین جهت پرسید:
ـ تو را چه حال است رابعه؟ گویا زمین و زمان را به باد ناسزا گرفته ای؟
دختر گل رو، با دل مردگی پاسخ داد:
ـ مرا با زمین و زمان کاری نیست، بکتاش را سرزنش می کنم، او بازی عذاب آوری را با دلم آغاز کرده است، معمولاً مردان در میعادگاه زودتر حضور می یابند و به انتظار محبوب می نشینند و بکتاش مرا چشم به راه گذاشته است.
رابعه را با زمان، سر و کار بود، او می خواست چنان قدرتی می داشت که بتواند بر زمان فرمان براند، شتابانش کند و لحظات تلخ انتظار را به آخر برساند.
عفیفه رشته ی سیاهی که به ایاز رابعه پیوند داده بود، پنهانی دور انگشت اشاره اش پیچید و دستش را زیر چادر خود مخفی کرد و دلیل آورد:
ـ شاید حارث او را به بزم خود کشانده باشد، خودت می دانی وقتی که برادرت نوشابه ها را به کام خود می ریزد، سمج می شود، لجوج می شود و بی دلیل به دیگران پیله می کند، من احتمال می دهم بکتاش نتوانسته است از بزم برادرت بگریزد.
عفیفه هنوز کلامش را به آخر نبرده بود که متوجه شد در اصلی عمارت بکتاش، بر پاشنه اش چرخید و در پی آن مرد جوان پای به حیاط نهاد.
تقریباً همزمان ، هر دو متوجه بیرون آمدن بکتاش از عمارتش شدند.
ستاره ها بر دل آسمان، خال کوبیده بودند، ماه نیمه تمام بود و شهر تاریک، فقط در فاصله ای دور، در حوالی درهای قصر، هاله ای از نور به چشم می آمد، عفیفه بقیه ی کلامش را فرو خورد، به لحنش رنگ امید زد و آن گاه شادمانه به دختر عاشق نوید داد:
ـ انگاری یکی از عمارت خارج شده است، در این ظلمت، چشمانم را قدرت آن نیست که او را باز شناسم، ولی دلم گواهی می دهد که او است.
بکتاش پس از خروج از عمارت، با رعایت نهایت احتیاط به سوی نردبانی رفت که در دیگر سوی حیاط قرار داشت، غلام جوان نردبان را از جایش کند ، بر سر دست گرفت، به سوی دیواری آورد که به قصر می پیوست ، نردبان را به طور عمودی بر دیوار تکیه داد و استوار کرد.
دیگر بر رابعه و عفیفه مسلم شده بود، آن کسی که دارد محتاطانه، پله ها را یکی یکی از زیر پا در می کند، کسی غیر از بکتاش نیست.
با هر پله ای که بکتاش ، فراز می آمد، تپش قلب رابعه شدیدتر می شد، دختر جوان به قلبش فرمان داد:
ـ آرام بمان دل من، خودت را به سینه ام مکوبان، رسوایم مکن.
دل دختر خوب چهره را گوشی شنوا نبود، چون پرنده ای گرفتار آمده، خود را به قفسه ی سینه ی رابعه می کوفت.
بکتاش بر لبه ی بام ظاهر شد، رابعه از جایش برخاست، عفیفه به او تأسی کرد و در کنارش ایستاد، مرد جوان، پای بر بام نهاد، با پوزشی بر زبان:
ـ مرا ببخشایید از این تأخیر، تنی چند از خدمه ام را برای کمک به دیگر خدمتکاران، به بزم حاکم فرستاده بودم، تا آنان بازگشته و خفتند دیرگاه شد.
در هوای تاریک، چهره و اندام بکتاش، سایه وار به نظر رابعه و دایه اش می آمد، عفیفه به سخن در آمد:
ـ دیر آمدن از نیامدن، به هر جهت بهتر است. تأخیرت را نادیده می انگاریم، مشروط بر این که اگر ملاقاتی دیگر میان تو و این گل نورسته دست داد، تکرار نشود.
بکتاش به آرامی، به آنان نزدیک شد:
ـ مطمئن باشید دیگر تأخیری در کار نخواهد بود.
زبان رابعه بند آمده بود، همه ی سخنانی را که در ساعات تنهایی در مغزش ردیف کرده بود تا به وقت ملاقات محبوبش ابراز دارد، فراموشش شده بود، دایه ی پیر دیگر بار رشته ی کلام را به دست گرفت:
ـ وقت تنگ است، شما دو نفر را فقط تا زمانی فرصت گفت و گو هست که خروس های بلخ، بانگ برآرند، تنهایتان می گذارم، گامی چند دور می شوم، در گوشه ی دیگر بام می نشینم تا با خاطری آسوده با هم صحبت بدارید، در واقع من به غیر از تنها گذاشتن تان، وظیفه ای دیگر هم دارم، من مراقب اوضاع خواهم بود و اگر غریبه و نامحرمی پیدایش شد، خبرتان خواهم کرد.
رابعه ملتمسانه در دل نالید:
ـ تنهایم مگذار عفیفه، مرا قدرت آن نیست که با یک مرد، آن هم در شبی سیاه به صحبت بنشینم، مرا آن شهامت نیست که با مردی از عشق بگویم.
لرزه ای، رعشه ای غریب، سراپای دختر عاشق را در خود گرفته بود، به راستی او را استعداد آن نبود که با مردی تنها بماند، مردی که دلش را ربوده بود، اگر عفیفه اندکی تأمل به خرج می داد، شاید رابعه، با دستان لرزانش، بازوان دایه ی خود را می گرفت و او را به ماندگاری می خواند، ولی عفیفه درنگ نکرد، وا پس گشت، و گام در راه نهاد و به همراه خود، رشته ای را که به ایازی رابعه، پیوند داشت کشید.
رابعه مبهوت و درمانده، پشیمان و پریشان، در برابر بکتاش قرار داشت، پشیمان از پذیرفتن خواهش او برای دیدار، و پریشان از این که همه ی سخنانش را به یکباره از دست داده بود، دختر خوب روی اسیر بهت و حیرت بود که ناگاه احساس کرد ایازی از سرش به پرواز درآمده است، بی اختیار دست پیش برد تا ایازی را بگیرد، دستش فضای تهی را شیار زد و به ایازی نرسید.
نسیم ملایمی که می وزید، به غارتگری در شاخ و برگ درختان می پرداخت و برگ های خشکیده را از شاخ ها جدا می کرد و در هوا معلق می ساخت، جوان برد، افشان و پریشانش کرد و موهای بلند و شبگون رابعه را به اهتزاز وا داشت.
عفیفه از تمهیدی که در کار کرده بود، خوش دل شد و خنده ی رضایتمندانه و پیرانه اش را در فضا رها کرد.
***
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|