نمایش پست تنها
  #10  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

هر دو در پیله ی سکوت به سر می بردند، شاید افزون بر نیم ساعت بود که آن دو، بر بام قصر رویاروی یکدیگر نشسته بودند، یک دنیا حرف برای ابراز داشتند و یک دریا خواهش در دل.
رابعه خجلت زده، سر به زیر گرفته بود، نمی توانست سر بالا کند، او به زیر چشمی نگریستن ها اکتفا می کرد و با خودش مکالمه ها داشت:
ـ سخنی بگو رابعه، خموشی چرا؟ آن که زانو به زانویت نشسته است، آن که دیده ی تحسین به جمالت گشوده است، می خواهد شهد کلامت را بچشد، می خواهد نوش خندهایت را شاهد شود، وقت دارد می گذرد، عشقت را اظهار کن، تو سلاح زیبایی ات را به روی او کشیده ای، فصاحت و بلاغتت را هم به خدمت گیر، از پایش درانداز، کاری بکن که او هم به استقبال عشقت بیاید، خود را بر پایت دراندازد و زنجیر از زبانش برگیرد. تو سخنوری رابعه، شاعره ای، کمتر کسی را توان آن هست که کلمات را چون تو، با ظرافت هر چه تمام تر بر کاغذ انعکاس دهد، تو را در شاعری، حریف و ردیفی نیست، به سخن درآ رابعه، چیزی بگو.
اما واژه ها تا درگاه دهانش می آمدند و اجازه ی خروج نمی یافتند، رابعه به مکالمه اش با خود ادامه داد:
ـ تو مردی بکتاش، تویی که چشم ستایش بر من دوخته ای، همت مردان با تو است، جسارت و شهامت مردان نیز! تو سخنی بگو، مگذار زمان شتابان بگذرد و سخنان مان نا گفته بماند.
پنداری این گفته ی رابعه را بکتاش به گوش دل شنید، سخنی که از دل دختر عاشق تراویده بود، بر دلش نشست، بکتاش با ملایمت سر بالا گرفت و پیله ی سکوت را شکست:
ـ وقتی که سخنانت را می شنوم، دلم از شادمانی آکنده می شود، دلم می خواهد همیشه در کنارم باشی و با من صحبت بداری.
رابعه جرأت به خرج داد، مهربانی را به نگاهش آمیخت و نثار مرد جوان کرد، مهربانی ای که در تاریکی گم شد و به چشم بکتاش نیامد؛ بار دیگر غلام ترک، زبان به گفتار گشود:
ـ با من حرف بزن رابعه، به من بگو چه عاملی، عشق را به دلت راه داده است.
رابعه اندیشناک لحظه ای چند سکوت کرد، سپس همه ی نیرویش را در زبانش تمرکز داد و با لحنی لرزان گفت:
ـ عشق را دلیلی نیست، این خصومت است که انگیزه و دلیل می طلبد.
بکتاش، گفته ی او را تصدیق کرد و افزود:
ـ چنان است که می گویی، باور بدار من هم تو را عاشقم، از آن روزی که تو را بر بام دیدم، از آن لحظه ای که برای نخستین بار نگاهمان در هم گره خورد، عشق در من جوشید، چنان چشمه ای.
چه شیرین بود سخنان بکتاش، چقدر امیدآفرین و دل انگیز بود اعترافش، اعتراف به عشق، آن هم عشقی که با یک نگاه، نطفه بسته بود. رابعه خاموش ماند، به غلام خاندان کعب، مجال داد تا باز هم، شهد کلامش را در گوش او بیفشاند، بکتاش سخنانش را پی گرفت:
ـ به تو دل باخته بودم و از تو پرهیز می کردم، شایستگی آن را در خود نمی یافتم که خود را در دام عشقت به زنجیر ببینم، به بهانه های گوناگون به حیاط سرایم می آمدم ، حسی عجیب، مرا بر آن می داشت که خود را به رخت بکشانم. از مستقیم نگریستن به تو خودداری می ورزیدم، اما این را اعتراف می کنم که به تو دیده نمی دوختم و می دیدمت. نگاه های حرارت بخشت را احساس می کردم.
ـ چه بی انصافی تو! همه ی وجودت، به سویم پر می کشید و تو خود را بی اعتنا می نمایاندی؟
بی اختیار، چنین اعتراضی بر لبان رابعه جان گرفته بود، بکتاش برای موجه قلمداد کردن کارش، خود را ناگزیر به استدلال دید:
ـ نه رابعه! با من چنین سخن مدار، بی انصاف نبوده ام، هراس داشتم، این را آشکارا می گویم، هراس داشتم که زیبنده ی عشق تو نباشم، من در هیچ حال فراموش نکرده ام که یک غلامم. غلامی که حارث او را از بازار برده فروشان خریده است، غلامی که بلند اقبال بوده است، در دل حاکم چنان جای گرفته است که منزلتی به او داده است و در همسایگی قصرش، سرایی برایش تدارک دیده است؛ اما داغ بردگی به هیچ وجه از پیشانی ام زدوده نمی شود...
دختر جوان، او را از سخن گفتن باز داشت و از او خواست که خود را کم نگیرد:
ـ این قدر غلام بودنت را به میان مکش بکتاش، حلقه ی غلامی را از گوش برون کن و در عوض حلقه ی غلامی عشق را به گوش بگیر، غلام عشق من شو تا من نیز کنیز عشقت شوم.
و ادامه داد:
ـ در عشق فقط خسته دلی خریدار دارد نه ملاحظه و پای بندی به آداب و سنت ها. منزلت عشق، برتر از همه ی منزلت ها است. عشق را با تشریفات سر و کاری نیست، عشق سلسله مراتب نمی شناسد.
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید