نمایش پست تنها
  #2  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

... این اتفاق به کلی دگرگونش کرده بود، او را منزوی و گوشه گیر ساخته بود، طعم زندگی را در کامش به تلخی حنظل کرده بود و مردم آبادی را به دشمنی با او کشانده بود.
آن قدر سنگ بر سر راه زندگی اش انداخته بودند که او ناچار به کوچ از شهر و دیارش شده بود، در روستایی دوردست، بارش را بر زمین گذاشته بود، یک پسر خوش سیما را، پسری که از حال و روزش خبر نداشت، اگر زنده بود، قاعدتاً می بایست هم سن و سال بکتاش باشد، یا یکی دو سال بزرگ تر از آن. او فرزندش را به خانواده ای روستایی سپرده بود، خانواده ای که در حسرت داشتن فرزند می گداختند، بی هیچ منتی، بی هیچ مبلغی، عفیفه چنین کاری را کرده بود تا خود را از رسوایی برهاند و بتواند در گمنامی ، زندگی اش را دنبال کند.
و اکنون سال ها می شد که به این باور رسیده بود، عشق را باید تناسب هایی باشد، باید برای ماندگاری عشق، شرایط زمانه را در نظر گرفت و نیز شؤون خانوادگی را.
عفیفه می دید روزگار یک اشتباه عشقی دیگر را فرارویش قرار داده است، اشتباهی که رابعه مرتکب می شد، منتها درست بر خلاف اشتباه خود او، این بار دختر امیرزاده بود و پسر، غلام. فاصله ی طبقاتی این عشق بسی افزون تر از فاصله ای بود که او به محبوبش داشت.
عفیفه می خواست بر چنین عشقی نظارت داشته باشد، نگذارد کار رابعه و بکتاش بالا گیرد، زیرا چندان امیدوار نبود که چنین عشقی به سادگی به شادکامی بکشد و روی سعادت را ببیند؛ تا زمانی که حارث زنده بود محال به نظر می رسید که به پیوند این دو روح رضایت دهد و به یگانه شدن دو تن.
شب ها بر پشت بام می نشست، تکیه بر دیوار، غرقه در افکاری دور و دراز، خسته از کار روزانه، و به طور غیر مستقیم مراقب حالات و حرکات رابعه و بکتاش، در بیشتر شب ها خواب، برای دقایقی چند بر او مسلط می شد و سرش بر روی سینه می افتاد، اما با فروافتادن سر و خم شدن گردنش، شیرازه ی خوابش از هم می گسست و بیدار می شد و نظر به عشاق جوان می دوخت.
یک بار که از خوابی کوتاه دیده گشود، دریافت رابعه و بکتاش از فرصتی که به دست آورده اند، نزدیک به هم نشسته اند، نزدیک تر از پیش، و سعی دارند سخنان شان را در لفافه ی نجوا و زمزمه فرو ببرند و برای هم بازگو کنند، ولی عفیفه بر آنها بانگ زده بود، هشدار داده بود و تهدیدشان کرده بود که اگر حد خود را نگه ندارند، نه تنها زمینه را برای دیدار مجددشان فراهم نمی آورد، بلکه موضوع را به حاکم بلخ اطلاع می دهد تا خود او، تصمیمی را که ضروری می بیند اتخاذ کند.
هر چند رابعه این اطمینان را به دل داشت که عفیفه چنین کاری را نخواهد کرد، از بکتاش، اندکی فاصله می گرفت تا زن پیر را از گله گزاری باز دارد.
بار آخر، یعنی درست بعد از یک هفته از دیدارهای مکرر شبانه رابعه و بکتاش، زن پیر گلایه اش را جدی تر از همیشه مطرح کرد:
ـ همه اش به خودتان می اندیشید، مروت به دل ندارید، نمی دانید که ملاقات های هر شبه تان چه به روزم می آورد، حداقل هفته ای یک بار، دوبار به دیدار هم بشتابید، تا مرا هم مهلتی برای استراحت باشد.
و دستانش را به کمرگاهش زد و ادامه داد:
ـ شما جوانید، سرما و گرما را تاب می آورید، اما همین که بادی بر من می وزد، استخوان هایم از درد به فغان می آید، چنان دردی در بدنم می پیچد که قدرت تحملش را ندارم؛ باور بدارید اگر چند گاه دیگر به همین منوال بگذرد، وصله ی بستر بیماری خواهم شد، شاید ندانید بیرون آمدن پیران از بستر بیماری با خداست.
سخنان عفیفه بیراه نبود، شب زنده داری های مدام، نه تنها برای او، که برای رابعه و بکتاش نیز زیانمند بود، عقل با این گونه گفته ها سازگار بود و تصویب می کرد که عشاق محدودیتی در کارشان ایجاد کنند، اما دل این محدودیت در ملاقات را تجویز نمی کرد.
آن دو در پی هر ملاقاتی احساس می کردند که بیشتر به یکدیگر نیازمندند، و اشتیاق استنشاق هوایی که به تنفس شان آغشته بود برایشان افزون تر می شود؛ از سوی دیگر این واقعیت را باور داشته بودند که عفیفه را توانایی آن نیست که همواره، چون محافظی کنارشان باشد، در ده بیست گامی شان به سر ببرد و هر چند گاه به چند گاه یادآورشان شود که دست از پا خطا نکنند!
حضور عفیفه بر پشت بام، موقعیت مغتنمی برایشان فراهم می آورد، برای دیدار و نجوا کردن سخنان عاشقانه، اما آن دو موقعیتی دیگر را طالب بودند، می خواستند در خلوت شان، کسی دیگر حضور نداشته باشد، هر چند سایه وار؛ هر چند مانند یک ناظر مهربان.
آن دو می دانستند دیر یا زود، تهدیدهای عفیفه خواه ناخواه عملی خواهد شد، گذشته از اینها، تا کی می توانستند بر فراز بام قصر با هم وعده ی دیدار بگذارند، مسلم بود که این دیدارهای پنهانی، روزی از پرده به در می افتاد و آن زمان بدترین شکنجه ها و مجازات ها، انتظارشان را می کشید، شاید همگان را قدرت آن نبود که به دختر عاشق صدمه ای برسانند، ولی حارث آن قدرت و اختیار را داشت که بدترین سزاها را در حق خواهرش روا دارد، او را محکوم سازد که قصر را، محیطی ناپاک پنداشته است و به کارهایی دست زده است که با شؤون امارت نمی خواند، گفت و گو داشتن با یک غلام، در نظر حارث گناهی نابخشودنی می آمد و او می توانست رابعه را به بند بکشد ، قطعه قطعه اش کند، و چنین کارهایی از حاکم بلخ بر می آمد.
رابعه در اثر معاشرت با مردم، محبوبیتی به دست آورده بود، او در اوایل ورودش به بلخ، بیشتر در اجتماع ظاهر می شد و با دردمندان صحبت می داشت، و پس از عاشق شدنش کمتر، مع الوصف مردم به او دل بسته بودند، می دانستند اگر در قصر بلخ گوش شنوایی وجود داشته باشد، فریادرسی وجود داشته باشد، آن رابعه است و نه هیچ کس دیگر.
حارث از محبوبیت رابعه در میان مردم خبر شده بود، این محبوبیت آزارش می داد، او خطر را در کمین می دید، اگر رابعه با استفاده از محبوبیتش ، مرد جنگاوری را بر آن می داشت تا دست توطئه از آستین به در کند، بدون شک هزاران نفر با او همکاری می کردند، این خطر، امکان پذیر بود، برای همین هم، حاکم بلخ در صدد بود هر چه زودتر رابعه را به ازدواج مرحب درآورد، او را از بلخ دور کند، او پی برده بود که برنامه های فاسدانه اش، دیگر بر رابعه پوشیده نیست، و همین دانستن بر آنش می داشت، تصمیمی عاجل اتخاذ کند.
هر سه نفر، احساس خطر می کردند، هم رابعه، هم بکتاش و هم حارث، رابعه از آن می ترسید که راز عشقش به در افتد و گرفتار انتقام و مجازات برادرش شود، بکتاش از آن هراس داشت که عشق او به رابعه را با هوس به اشتباه بگیرند و او را به گناه نشناختن قدر نان و نمک، به گناه نظر داشتن به ناموس حاکم به مجازات بکشانند، و حارث که از این عشق بی خبر بود، هم از بکتاش دلگیر بود، چرا که با نجات دادن رعنا دختر حکیم شفیق، گوشه ی پرده را از روی کارهایش کنار زده بود، و هم نسبت به محبوبیت رابعه در بین مردم حسادت می ورزید، و به نوعی تلاش داشت تا خارهایی که بر سر راهش بودند را از پیش روی بردارد.
دو عاشق هنگامی که عفیفه دم از ناتوانی اش می زد، دچار اضطراب می شدند، عفیفه ، پرده دار عشق شان بود، او تنها کسی بود که همه چیز را درباره ی آن دو می دانست، سن و سالی بر عفیفه می گذشت و همین امر، او را در شناخت حالات افراد یاری می داد، به خصوص افرادی را که از دیرباز می شناخت، از جمله رابعه که او را از کودکی در دامان مهر خود پرورده بود.
دل عفیفه طالب سعادت آن دو بود، گر چه می دانست اصول اجتماعی بلخ، فاصله ی طبقاتی را نمی پذیرد، گر چه می دانست چنین عشقی، قاعدتاً عاقبت به خیر نخواهد شد، و نیز می دانست هیچ کس باور نخواهد داشت که آن دو فقط به دیدار و گفت داشتن با یکدیگر اکتفا کرده اند، او روحیه ی مردم شایعه ساز و مضمون پرداز را خوب می شناخت. مردم اگر از چنین دیدارهایی خبر می شدند، طبع قصه پردازشان را به خدمت می گرفتند و بس داستان ها می پرداختند که برای خودشان جالب و هیجان انگیز بود، مردم بر توسن شایعه سوار می شدند و عشق پاک را به ورطه ی بدنامی می کشاندند، و عفیفه پرده دار چنین عشقی بود: او می خواست اگر خودش در ایام جوانی ، ناکام مانده است، حداقل رابعه، نور چشمانش به خوشبختی برسد، اما زمانه را با چنین خواسته ای سر سازگاری نبود.
آخرین باری که دایه ی پیر، از شب زنده داری نالید و عشاق را به محافظه کاری و محدودکردن برنامه های دیدارشان فرا بخواند، شرنگ جدایی، هر چند کوتاه مدت، در کام آن دو ریخته شد. آنان آرزو کردند شب و روز با هم باشند، همه ی ساعات و همه ی لحظات را کنار هم باشند ولی اوضاع به گونه ای پیش می رفت که چنین آرزویی ، از تحقق یافتن فاصله می گرفت؛ رابعه با دلی تنگ از دایه اش پرسید:
ـ راهی دیگر نیست؟ راهی که هم خدشه ای در دیدارهایمان پدید نیاید و هم تو از بی خوابی و شب زنده داری رنجه نشوی؟
عفیفه پس از لحظاتی سکوت، اندیشناک پاسخ داد:
ـ راه هایی دیگر وجود دارد، اما خطر آن راه ها افزون تر است، مثلاً در روزهایی که در بازار و کوی و گذر حضور می یابی تا با مردم صحبت بداری، بکتاش هم بیاید!
چشمان دو عاشق از شنیدن چنین سخنانی گرد شد، عفیفه ادامه داد:
ـ آری بکتاش هم بیاید، اما نه با سر و وضعی مردانه، بلکه در جامه ی زنان فرو رفته، جامه ی بلند زنان پوشیده، چشمان را سرمه کشیده و مقنعه بر چهره زده، تا مردم در ماهیتش شک نکنند!
رابعه از چنین پیشنهادی برآشفت:
ـ این چه حرفی است عفیفه؛ ما اگر به چنین کاری راضی شویم، قد و بالای بلند بکتاش، سینه ی فراخ و بدن عضلانی اش، رسوایش خواهد کرد.
عفیفه که خود هنگام آخرین کلماتش متوجه شده بود که سخنی نامعقول بر زبان آورده است، گفت:
ـ یک کار دیگر هم می شود کرد، تو لباس مردانه به تن کنی و در شهر حضور یابی، مثلاً در باغ های خارج از شهر.
رابعه در مقام توضیح برآمد:
ـ من ابایی ندارم از این که لباس مردانه به تن کنم، حتماً شنیده ای هنگامی که در باغ استادبابایم به سر می بردم، استاد عمید برای سوارکاری و شمشیرزنی، آموزگارانی برایم استخدام کرده بود. در هنگام تمرین من لباس مردانه به تن می کردم.
این بار نوبت بکتاش بود که زبان به مخالفت بگشاید:
ـ رابعه وقتی که برابر دیدگانم تجسم می کنم که تو لباس مردانه ای به تن داری، مثلاً گیسوان قشنگت را زیر کلاه خود مخفی کرده ای و اندامت را در زره پوشانده ای، و شمشیری به یک سوی کمرت بسته ای و عمودی یا خنجری به دست گرفته ای، به تصور شاعرانه و عاشقانه ای که از تو دارم خلل وارد می آید.
عفیفه به جانبداری از بانویش برخاست:
ـ اگر من به جای رابعه، عمود را به دست بگیرم چطور است؟! زره بپوشم و ... ما این پیشنهادها را به بررسی می کشانیم تا بهترین راه را بیابیم تا ملاقات هایتان، به وقت روز صورت پذیرد نه به وقت شب تا بیداری، دمار از روزگارمان درآورد.
گفت و گوی بی حاصلی در گرفته بود، به ناگاه برق شیطنتی دخترانه در چشمان رابعه درخشید، او نقشه ی شیطنت آمیزش را بر زبان آورد:
ـ چه طور است به برادرم بگویم، فکرهایم راکرده ام و حاضرم با مرحب ازدواج کنم!
و با چنین نقشه ای او را از بلخ دور سازم تا ما بتوانیم روزی چند، شاید هم ماهی چند، مخفیانه در گوشه ای دنج با هم به راز و نیاز بپردازیم.
بکتاش آزرده دل سؤال کرد:
ـ واقعاً تو به ازدواج با مرحب رضایت داری؟
رابعه خنده ی شیرین و دل انگیزش را در فضا رها کرد:
ـ تو چه ساده دلی بکتاش؛ به غیر از تو هیچ مردی در زندگی ام ظهور نخواهد کرد، این را می گویم، به خاطر آن است که حارث را از بلخ دور سازم و ما بتوانیم آزادانه دور از چشم مردم، روزها در سبزه زاران دوردست و جاهای دنج با هم ملاقات داشته باشیم.
و در پی اندکی سکوت، بر کلامش افزود:
ـ وقتی که چند روزی از رفتن حارث گذشت، پیکی مخصوص به بامیان خواهم فرستاد و به برادرم خواهم گفت، فعلاً مرا تمایلی به ازدواج نیست؛ باز گرد و امور حکومت را به دست گیر!
در یک لحظه به طور همزمان، بکتاش و عفیفه آهی از سر تعجب از دل برآوردند، بکتاش به محبوبه اش یادآور شد:
ـ می دانی چکار می کنی رابعه؟ این نقشه ی تو جنگ در پی دارد، مرحب که مضحکه ی ما نیست که یک زمان آمادگی ات را برای ازدواج ابراز داری و زمانی دیگر دم از مخالفت بزنی، این کار تو حارث و مرحب را به دشمنی می کشاند.
رابعه بی هیچ درنگی، نفرتش را از برادرش و مرحب بر زبان آورد:
ـ بگذار این هرزگان به جان هم بیفتند، با هم به نبرد بپردازند، هر کدام شان کشته شوند به نفع ما و مردم است، باور کن بکتاش از زمانی که پی برده ام برادرم به همراه سرخ سقا و دیگر دوستانش، به کارهای غیر انسانی تن می دهد و پروای آبروی مردم را ندارند، کینه ی حارث را به دل گرفته ام.
بکتاش در فکر فرو رفت، لحظه ای چند خاموش ماند و سپس اندیشناک گفت:
ـ اغلب این نقشه های اهریمنی را سرخ سقا می چیند.
رابعه به او مجال نداد تا کلامش را به آخر برد:
ـ برای او هم برنامه هایی دارم، کاری خواهم کرد که سرنوشتش به رنگ اسمش درآید، به رنگ خون سرخ!
عفیفه دلسوزانه و نگران به حرف درآمد:
ـ چنین کاری مکن رابعه، به آبرویت بیندیش، چند صباح بی خیالی را ارزش نیست که زندگیت را به خطر بیندازی... از کجا معلوم حارث هنگام سفر به غور، بکتاش را هم به همراه خود نبرد؟
اضطرابی به دل دختر عاشق راه گشود، اگر چنان که دایه اش گمان برده بود می شد، نقشه ای که او چیده بود، نه تنها درد فراق و دوری را درمان نمی کرد، بلکه سبب می شد درگیری هایی به وجود آید و بی جهت بر مشکلات شان افزوده شود، بکتاش نگذاشت اضطرابی که به دل رابعه راه برده بود، دوامی بیابد، او این نکته را تذکر داد:
ـ از روزی که کار من و سرخ سقا به خصومت و اختلاف کشیده است، حارث ترجیح می دهد، هیچ گاه ما دو نفر را در کنار خود نداشته باشد، او در بزم هایش، سرخ سقا را حضور می دهد، و زمانی که می خواهد پیرامون مسایل مملکتی تصمیمی اتخاذ کند، مرا به مشورت می خواند، هر چند که پس از همه ی مشورت ها هم، تصمیم خود را به اجرا در می آورد.
عفیفه دیگر بار، دم از مسایلی نومید کننده زد:
ـ اگر نقشه ی رابعه به اجرا درآید و حارث تن به سفر بسپارد، از کجا معلوم که سرخ سقا را در بلخ نگذارد، و تو را با خود به سفر نبرد؟
و با دستش به سوی بکتاش اشاره رفت، رابعه تنگ حوصله پاسخ داد:
ـ مسلماً بکتاش را به همراه نمی برد، زیرا حارث جانوری است که من او را بهتر از هر کس می شناسم، او اگر به غور برود، در بزم های هرزه شرکت خواهد جست، بزم هایی که به او و سرخ سقا بیشتر می برازد تا بکتاش.
سپس با اعتراض کلامش را بر زبان برد:
ـ همه ی وقت مان به بحث های نگرانی زا گذشت، از برای خدا دایه، اندکی ما را به حال خود بگذار تا از دل بگوییم، وقت زیادی برایمان نمانده است.
عفیفه زیر لب غرید و از آنان فاصله گرفت.


22

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید