نمایش پست تنها
  #63  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

حال که مرحب رنجیده خاطر از نزدمان رفته است، آمادگی خود را برای ازدواج با او اعلام می داری رابعه؟ او امیرزاده است، مضحکه ی دست ما نیست که روزی او را با خیر و خوشی استقبال کنیم و روز دیگر او را برانیم، محترمانه برانیم و بگوییم آن را که به خواستگاریش آمده ای، بیماری را بهانه کرده است و روی نهان می کند.
حارث به بزم نشسته بود، بزمی با حضور چند تن از دوستان یک رنگش، تالار ضیافت هیچ گاه چنان شور و رونقی را به یاد نداشت، که رابعه به بزم آمد، و با آمدنش شگفتی برانگیخت، با پوششی کامل آمد، یک راست به سوی برادرش که در صدر مجلس قرار داشت رفت، کنار او لمید.
حاضران به خاطر نداشتند که دختر خوب روی کعب، هیچ گاه در بزمی حضور یابد، به نوای دل انگیز نوازندگان گوش فرا دارد، همگی شان، از این رو به اعجاب دچار شدند و شگفتی شان زمانی به اوج رسید که رابعه به برادرش پیشنهاد کرد:
ـ دستور بده هر چه زودتر، بزم را برای ساعتی به تعطیلی بکشانند، تا من حرف هایم را به تو باز گویم، سخنانی که مشتاقانه انتظار شنیدن شان را می کشی.
ابتدا حارث راضی نمی شد که دل از بزم برگیرد، خستگی کار روزانه اثر رخوتناک و سیالش را در او جاری کرده بود، اما هنگامی که رابعه برایش دلیل آورد:
ـ مسأله ای که می خواهم برایت بگویم مهم تر از همه ی مسایل است، مربوط به من می شود و به امیرزاده مرحب.
مرحب با آزردگی خاطر و دلی شکسته بلخ را ترک کرده بود، احترامی که می بایست ندیده بود و این را حارث می دانست و از آن بیمناک بود که دوستی او با مرحب به اختلاف بکشد، حمایت ها و مساعدت های دوجانبه بر باد برود و جنگی پیش آید، او با شنیدن نام مرحب، دستانش را به هم کوفت و گفت:
ـ دست از ساز بردارید، کارتان را نیمه کاره بگذارید و بروید تا من به سخنان خواهرم گوش فرا دارم و آن گاه اگر میلی به بزم داشتم فرا بخوانمتان.
نوازندگان ساز به دست از تالار ضیافت خارج شدند همچنین و دیگر مهمانان حاضر در بزم. وقتی که آن دو تنها شدند، حارث علت آن که رابعه بزم را به تعطیلی کشانده است جویا شد، و چون شنید که خواهرش برای ازدواج با مرحب، رغبتی نشان می دهد، با شگفتی به گفته های رابعه برخورد کرد و به او یادآور شد:
ـ مرحب نه مضحکه ی ماست، و نه بازیچه ی دست ما. او از سفری دور و دراز آمده بود، فقط برای دیدار تو، برای خواستگاری تو؛ آن گاه تو حتی گوشه چشمی به او نشان ندادی، حال چه شده است که به ازدواج با او تمایل یافته ای؟
رابعه را برای چنین پرسش هایی، دلایلی محکم در آستین بود:
ـ خوب است که خودت در قصر زندگی می کنی و بارها دیده ای که هنگام آمدن مرحب، چه تبی به جانم افتاده بوده است. اگر بیمار نبودم، مسلماً به دیدارش می آمدم. با مرحب سخن می داشتم، شرایطم را می گفتم، یا با شرایطم کنار می آمد و یا نمی آمد. اصول و آداب چنین کاری را تجویز می کند، اما این بار به نزدت آمده ام، تا اختیارم را به دستت دهم، از تو بخواهم باز با مرحب ارتباط برقرار کنی تا بیاید و...

« پایان صفحه 220 »

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید