نمایش پست تنها
  #4  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مرا به خانه ی بختم ببرد.
حارث برای لحظه ای چند در فکر فرو رفت، سپس اندیشناک سؤال کرد:
ـ می توانم از تو بپرسم، علت این تغییر شیوه و رویه چیست؟ یادم می آید وقتی به تو می گفتم مرحب تو را خواستار است، مانند اسپندی که بر آتش نهند به جوش و خروش در می آمدی، چه شده است که اکنون حاضر به ازدواج با او شده ای؟
رابعه خندان، دلیلی دیگر ارائه کرد:
ـ هیچ آدمی همیشه به یک حال نمی ماند، روزگاری زندگی ام فقط کتاب بود و مطالعه، شاید شنیده باشی، بیشتر اوقاتم بر پشت بام قصر می گذشت، به مطالعه و سرودن شعر.
حارث سرش را به نشانه ی دانستن تکان داد:
ـ آری، اینها را شنیده ام، حتی شنیده ام شب ها را تا صبح بر پشت بام قصر می گذرانده ای، با آن دایه ات، یکی دو باری می خواستم بر بام قصر آیم و به تو گوشزد کنم که اندازه نگه نداشته ای؛ اما نمی دانم چه عاملی موجب می شد که سرزدن به تو را به عهده ی تعویق بیندازم.
تصور این که اگر حارث بر بام قصر می آمد و او را با بکتاش می دید، با غلامش، که نوای عشق را زمزمه می کنند، نفس را برای لحظه ای در سینه ی رابعه حبس کرد، و لرزه ای خفیف به تنش انداخت، اگر دختر جوان، خیلی زود بر اعصابش مسلط نمی شد، مسلماً حاکم بلخ پی به تغییر حالاتش می برد، رابعه در دل از بخت مساعدش سپاسمند شد و گفت:
ـ از این که در همه حال، به یاد من بوده ای، قلبم را از امتنان لبریز می کند، اما شاید ندانی جوشش شعر در آدمی وقت نمی شناسد، آدمی نمی تواند بگوید فردا صبح شعری خواهم سرود، گاه اتفاق می افتد، شبان و روزان از پی هم می گذرند و سروده ای در آدمی نطفه نمی بندد و پاره ای اوقات، نیمه شبان، گل طبع شاعران می شکفد، شکوفه می دهد.
حارث با دقت گوش به سخنان رابعه داشت، او نیز قسمت اخیر سخنان خواهرش را تأیید کرد:
ـ حضور عفیفه بر پشت بام، شاید یکی از عواملی باشد که به من اطمینان خاطر می بخشید و موجب می شد خلوت شاعرانه ات را بر هم نزنم.
آن گاه با پرسشی، کلامش را پی گرفت:
ـ نگفتی چه روی داده است که تو به ازدواج با مرحب راضی شده ای؟
رابعه خنده ی خوش طنینش را در فضا رها کرد:
ـ من به سادگی به چنین نتیجه ای نرسیدم، روزها همه ی فکرم بر محور ازدواج با مرحب دور می زد، حاصل همه ی اندیشه هایم این بود که هر دختری باید روزی نصیب مردی شود، یک دختر که نباید تا واپسین لحظات عمرش تنها بماند؟ و چه کسی بهتر از مرحب؟ هم امیرزاده است، هم حاکم است، هم با شؤون خانوادگی مان می خواند، البته مسایلی در زندگی او وجود دارد که من باید برطرف شان کنم.
حاکم بلخ، نگاه پرسشگرش را به خواهرش دوخت:
ـ چه مسایلی؟... من با او دوستی دیرینه دارم، ولی مسأله ی خاصی در زندگی اش نیافته ام.
دیگر بار رابعه خنده ی شیرینش را سر داد:
ـ بسیار کسانند که برای بعضی مسایل اهمیتی قائل نیستند، حال آن که چنان مسایلی اهمیت خاصی دارند، مثلاً شنیده ام مرحب، اهل شب زنده داری است، از بزم های ساز و آواز دل بر نمی گیرد، شاید این مسأله در نظر بسیاری از مردم مهم نیاید، اما برای من اهمیت بسیار دارد، و قاطعانه بر کلامش افزود:
ـ من تصمیم نهایی ام را گرفته ام، بر آن شده ام اگر به ازدواج مرحب درآیم، با مهربانی کردن، با عشق را نثار او داشتن، او را اصلاح کنم و از او آدمی بسازم که به درد زندگی بخورد.
حارث لبخندی معنادار به لب آورد و مصلحت را در آن دید که موضوع صحبت را تغییر دهد چرا که می دانست، اگر بحث درباره ی چنان مسایلی دامنه یابد، نیشتر انتقاد متوجه خود او هم خواهد شد:
ـ خوب، تصور می کنی چگونه پاسخ مثبت تو را به مرحب بدهیم؟ چگونه او را به بلخ فرا بخوانیم؟
رابعه در پاسخ این پرسش ها گفت:
ـ بهترین روش، فراخواندن احترام آمیز او به بلخ است، اگر از من می شنوی پیکی چابک به نزدش گسیل داری، آن گاه خود تو و گروهی از بزرگان بلخ به نزدش بروید، شخصاً او را به اینجا فرابخوانید.
حارث، گفته ی خواهر گل چهره اش را سبک و سنگین کرد، با چنین فراخواندنی، کدورت از دل مرحب زدوده می شد، رشته ی دوستی که در حال گسستن بود دوباره پیوند می خورد، او پیشنهاد رابعه را پذیرفت و خود پیشنهادی در قالب پرسشی بر آن افزود:
ـ چه طور است تو هم در چنین سفری همراه من باشی؟
چشمان رابعه آکنده از عتاب شد، او چاره را در آن دید که با صراحت هر چه تمام تر چنین پیشنهادی را نپذیرد:
ـ نه برادر، ما می خواهیم به مرحب، احترامی به سزا بگذاریم، اما نباید کاری کنیم که ارج خودمان کاستی پذیرد، اگر من در این سفر همراه تو شوم، مردم به غلط درباره مان به داوری خواهند پرداخت، همه جا پر خواهد شد از شایعات ناروا، مردم خواهند پنداشت که من چنان بی قرار شوهر بوده ام که پای در رکاب کرده ام و تن به چنین سفری داده ام، یا بدتر از این خواهند پنداشت که عیب و ایرادی در کار بوده است که دست به دامان مرحب شده ایم، چنین کاری نه تنها مرا در نظر مردم خفیف خواهد کرد، بلکه هنگام رفتن به خانه ی بخت نیز شوربخت خواهم شد، در سرای همسر ارج و قربی نخواهم دید و ای بسا ممکن است دیرزمانی نگذرد که از چشم مرحب بیفتم.
هر چه رابعه می گفت، ریشه در منطق و دوراندیشی داشت، برای حارث راهی نماند جز پذیرفتن پیشنهادهایش. او به دو دلیل شایق بود که چنان وصلتی سر گیرد، نخست برای برقراری روابط دوستانه با مرحب و بهره گیری از حمایت های لشکری اش، و دیگری دورکردن رابعه از مقر فرماندهی اش، چرا که او به تجربه دریافته بود، خواهرش به دل مردم راه برده است، محبوب همگان شده است و همین دانستن حسادت را در او بر می انگیخت.
حارث گفته ی خواهرش را تأیید کرد:
ـ باشد همین فردا، پیکی را به نزد مرحب خواهم فرستاد، او را در جریان سفرم قرار خواهم داد، به او خواهم گفت خود را آماده کند برای آمدن به بلخ و به همراه بردن زیباترین دختر زمانه! به او خواهم گفت بزمی برپا دارد از مقر فرماندهی اش تا مقر فرماندهی من! آن گاه من هم بی درنگ راهی غور خواهم شد.


***

پیغامی که عفیفه از سوی رابعه برای بکتاش برد، چندان به مذاق مرد عاشق خوش نیامد، دختر زیباروی برای محبوبش پیغام فرستاده بود، چند روزی دندان بر جگر بگذارد و صبر پیشه کند، از دیدار او بپرهیزد و منتظر خبرش باشد.
رابعه برایش پیغام فرستاده بود که ملاقات هایشان در شرایط کنونی، خطرناک است، ای بسا امکان دارد، برادرش حارث، برای نظرخواهی و مشورت به میعادگاه شان بیاید و پی به راز عشق شان ببرد.
پیام رابعه معقول بود، با اصول حزم و احتیاط می خواند، اما آنان به گفت و گو با یکدیگر خو گرفته بودند و مسایل زندگی خود را برای هم می گفتند و مشکلات شان را یک به یک بر می شمردند.
هر دو، آرزوی مشترکی به دل داشتند، آرزوی این که حارث، شتابی در کار کند، از تعلل و تأخر خودداری ورزد، تا مشکلی در کارشان پدید نیاید.
حارث را برای سفر به غور، چندان شتابی نبود، او می خواست کاروانی پرشکوه تدارک ببیند، کاروانی متشکل از ده ها شتر که پشت هم قطار شده باشند، و بر هر شتر، کجاوه ای باشد، کجاوه هایی سایه بان دار، برای او و یارانش، و نیز برای اهل دوستانش، چرا که حارث، بدون آنان نمی توانست اوقاتش را شادمانه به سر آورد... و همچنین شترانی برای حمل هدایایی گران بها، حارث دو گروه چابک سواران را نیز در نظر گرفته بود تا چنین کاروانی را همراهی کنند، چابک سوارانی جنگاور، آراسته به لباسهای پر زرق و برق، مسلح به شمشیرها، سپرها و نیزه های جواهرنشان. سوارانی که لباس هایشان، به وقت حرکت، بر اثر تابش خورشید، درخشندگی خیره کننده ای بیابد؛ دهنه و لجام اسبان شان نیز از زر باشد.
حارث می خواست با شکوه و جلال هر چه تمام تر پای در راه کند، هم ثروت و مکنتش را به چشم مرحب بکشاند و هم این نوید را به او بدهد:
ـ مرحب: آن که با کاروانی از نور به نزدت آمده است، بشارتی با خود به همراه دارد و آن رضایت رابعه است برای وصلت با تو.
حاکم بلخ امور ولایتش را میان سرداران و بزرگان تقسیم کرد، به بکتاش مأموریت هایی داد و به سرخ سقا هم وظایفی محول کرد، غافل از آن که بکتاش به غیر از عشق، برای خود هیچ وظیفه و مأموریتی نمی شناخت.
رابعه هم موظف شد تا در غیاب برادرش، به امور مردم رسیدگی کند و همچنین برای خود جامه های رنگین، خوش دوخت و مزین به انواع دُر و گوهرها تدارک ببیند، حارث در نظر داشت به ظاهر جشن هایی برای خواهرش بر پا دارد، جشن هایی چندین و چند روزه، تا رابعه هر روز با جامه ای خاص و آرایشی متفاوت با دیگر روزها در چنان جشن هایی شرکت جوید.
همه ی این برنامه ها را حارث چیده بود، به ظاهر برای گرامیداشت خواهرش، ولی در واقع برای رفتن او، برای حذف شدن رابعه از زندگی اش، زیرا او به فراست دریافته بود اگر دختر خوب روی در کاخ بلخ ماندگار شود، به کامرانی های فاسدانه اش خلل وارد خواهد آورد، او می دانست رابعه به هرزگی هایش پی برده است و بعید نیست برای رهایی مردم از شر ستم های بی کرانش، تدابیری بیندیشد.
تقریباً یک ماه به سر آمد، تا همه ی شرایط برای سفر حارث مهیا شد و بزرگان ولایت، سران سپاه، به بدرقه ی کاروانی تا دروازه ی اصلی شهر رفتند که بیش از پنجاه شتر در آن بودند، و بیش از یکصد و بیست اسب. بر شتران، حارث و همراهانش جای گرفته بودند و بر اسبان مردانی جنگ آزموده، میدان های خونین را دیده، شمشیر در شمشیر دشمنان انداخته، در جنگ تا پای جان پیش تاخته و سالم بازگشته.
حارث و همراهانش، هنوز از دروازه ی بلخ خارج نشده بودند که عفیفه خود را به جمع مشایعت کنندگان رساند، عفیفه این پرده دار عشق رابعه و بکتاش، زنی که راز عشق آن دو را در گنجینه ی اسرار سینه اش جای داده بود.
مشایعت کنندگان، هزاران تن را بالغ می شدند، کوچک و بزرگ ، مردم عامی و خواص، شخصیت های بانفوذ ولایتی و افراد بیکاره ای که در هر ازدحامی حضور می یابند.
یافتن بکتاش در خیل مشایعت کنندگان آسان نبود، با این وجود، عفیفه او را دریافت، چرا که می دانست مرد جوان، در میان بیکارگان و مردم عادی نیست و باید در صفوف مقامات ولایتی باشد. عفیفه صف های مشایعت کنندگان را شکافت، خود را به صفی رساند که در آن بزرگان مملکتی، کنار هم قرار گرفته بودند، او وظیفه داشت که پیام رابعه را به بکتاش برساند و باز گردد، چنین هم کرد، از فاصله ی چند گامی، زبان ایما و اشاره را به خدمت گرفت، با همین زبان به مرد جوان فهماند که دختر گل چهره، او را منتظر است، در همان میعادگاه همیشگی.
دایه ی پیر می پنداشت، توجه همگان به کاروان جلب شده است، هیچ کس به او توجهی ندارد، غافل از این که یک جفت چشم کنجکاو او را می پایید، چشمان سرخ سقا!
پس از آن که، عفیفه قصد بازگشت کرد، سرخ سقا از خود پرسید:
ـ دایه ی رابعه را با بکتاش چکار است؟ حتماً باید رازی در کار باشد.
لبخند رضایت بر لبان سرخ سقا نقش گرفت، او دریافت که زمان انتقام فرا رسیده است، انتقام از مردی که پشت او را در برابر چشمان حاکم بلخ با زمین آشنا کرده بود، انتقام از مردی که رعنا دختر حکیم شفیق را از چنگالش به در آورده بود، و انتقام از مردی که در برنامه ها و نقشه های اهریمنی اش اخلال می کرد.



***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید