
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
چه دیر آمدی عزیز! از رفتن برادرم، شاید بیش از سه ساعت می گذرد.
رابعه پس از بر زبان آوردن این عبارت گلایه آمیز ادامه داد:
ـ کاروانیان پیش از نیم روز، پای در رکاب کرده اند، بر شتران و جمازه ها جای گرفته اند، از همان زمان من بر بام قصر آمده ام و به انتظارت، لحظه شماری کرده ام.
دختر گل چهره راست می گفت، او به محض خروج حارث از قصر، عفیفه را در پی بکتاش فرستاده بود و خود به بام آمده بود تا هر چه زودتر، دیداری با محبوبش داشته باشد، بکتاش در مغزش به گفته هایش نظمی داد تا با ابرازشان، اندکی رابعه را آرامش دهد، اما دختر جوان، چنین فرصتی را به او نداد و مجدداً به سخن درآمد:
ـ سنگینی همه ی روزها و شب های هجران یک طرف، و این سه ساعت انتظار یک طرف؛ افکارم، هزاران راه رفت، گاه این تصور در من پدید آمد که یک ماه دوری، برودتی به قلبت راه داده باشد، عشقت را به زمهریر [ یخ بندان، جای بسیار سرد ] برده باشد، مهرم را از دلت بیرون رانده باشد.
بکتاش خیره نگاهی به رابعه انداخت و او را به سکوت واداشت:
ـ این چه سخن ها است که بر زبان می رانی؟ عاشق دیوانه ی من! اگر بخواهم شرح عذابی را بدهم که بر من گذشته است، دلت به درد خواهد آمد، من چگونه می توانم فراموشت کنم؟
لبان رابعه، جنبش خفیفی کرد، اما خاموش ماند تا محبوبش باز به کلام درآید به راحتی گفتنی ها را برایش بگوید:
ـ ازدحامی در حوالی دروازه ی شهر بود، نمی توانستم شتابان راه سرایم را در پیش گیرم، نمی توانستم بی هیچ گفت و شنودی، مقامات ولایتی را ترک گویم، اکنون که به نزدت آمده ام، عرق بر تنم نشسته است، عرق ظهر تابستان، من فرصت آن را نیافته ام تا سر و صورتی صفا دهم و آبی بر بدنم بریزم. آشفته و خسته به دیدارت شتافته ام.
ـ به سخنانت ادامه بده بکتاش!
این را رابعه گفت، بی آن که تکلفی به سخنش راه دهد، صمیمانه حرف دلش را ابراز کرد.
یک ماه می گذشت که همدیگر را ندیده بودند، با یکدیگر همکلام نشده بودند، هر دو حکایت ها داشتند از دوران تلخ فراق؛ حکایت هایی که در کلام نمی گنجید، برای ابرازشان به زبانی نیرومندتر از زبانی که در دهان آدمیان می گردد، نیاز بود، و چه زبانی نیرومندتر از زبان منطق!
آن روز، عفیفه بر بام نیامده بود، او می پنداشت که غیبتش در آن موقع روز در قصر، برای دیگر خدمه کنجکاوی برانگیز و محسوس باشد. از این رو در کاخ بلخ مانده بود، نه این که بیکار باشد، او همه ی هوش و حواسش را معطوف یک مسأله کرده بود: نگذاشتن کسی برای پای نهادن بر پله هایی که به پشت بام می پیوست. در نتیجه، عشاق را این فرصت فراهم آمده بود تا با خاطری آسوده، دم از روزهای فراق بزنند و فصل های شیرین را از دیوان عشق بر یکدیگر فرو خوانند. رابعه گفت:
ـ اینک ما را مجال و اقبال آن است که برای مدتی، هر روز به دیدار هم بشتابیم، همدیگر را در روشنایی روز ببینیم، در زیر نور خورشید؛ میعادگاه عشق مان را از پشت بام، به جایی دیگر انتقال دهیم، به میان گل ها و سبزه ها برویم، تا گل ها، عشق پاک مان را جشن بگیرند تا به کوهساران و جویباران برویم تا جویباران زمزمه در زمزمه ی عاشقانه مان بیندازند.
بکتاش هم برای هر کلام شیفته وار رابعه، کلامی عاشقانه داشت:
ـ دیگر نیازی نیست در تاریکی شب ها، به یکدیگر دیده بدوزیم، جمال هم را ببینیم، ما در زیر نور خورشید سخاوتمند، قادریم چنان که هستیم، چنان که آفریده شده ایم خود را به دیگری بنمایانیم.
و رابعه سرخوشانه از موقعیتی که به دست آورده بود، به بکتاش نوید داد:
ـ دیگر محدودیت زمانی از ملاقات هایمان برداشته شده است، هر گاه که بخواهیم می توانیم دیدارهایمان را تجدید کنیم، چه وقتی که بلبلان بر شاخ درختان، نغمه های صبحگاهی شان را سر داده اند، و چه به وقت نیمروز که خورشید نگاه خیره اش را بر زمین می دوزد و چه شامگاه که روی نهان می کند؛ تو همیشه منتظر پیامم بمان تا عفیفه به نزدت بیاید، میعادگاه را به تو بشناساند و زمان دیدار را بگوید.
سعادتی به آن دو روی کرده بود، سعادت با هم بودن، با هم به گلگشت و تماشا رفتن بکتاش به وجد آمده از اقبالی که به او روی کرده بود گفت:
ـ جای عاشقان در بهشت است، ما بهشت را از آسمان به زمین آورده ایم، ای کاش در چنین بهشتی ماندگار شویم، و ای کاش همیشه روزگار به کام مان بماند.
جملات اخیر مرد جوان، ناخواسته بوی ناپایداری می داد، این جملات فضای شاعرانه و عاشقانه ای که برایشان به وجود آمده بود، مخدوش کرد، رابعه به ناگاه به یاد آورد که آغازگر چه بازی پرخطری شده بود، به یاد آورد برادرش را به بازی گرفته است، او را به سفری فرستاده است تا بتواند با محبوبش خلوت کند، در یک لحظه این اندیشه در او پدید آمد:
ـ این بازی تا کی ادامه خواهد داشت؟ تا چه زمانی راز عشق مان در پرده خواهد ماند؟
چنین اندیشه ای را اندیشه هایی دیگر در پی بود، اندیشه هایی روان پریش و نگرانی زا:
ـ اگر برادرم بازگردد و با خود مرحب را بیاورد، اگر مرا تحت فشار بگذارد و به ازدواج او درآورد، چه خاکی بر سر کنم؟ تا چشم بر هم ننهاده ام، حارث باز می گردد و ما را از بهشتی که در آنیم بیرون می آورد، و شهد عشق را در کام مان به شرنگ تبدیل می کند.
این اندیشه ها، لرزه ای بر تن رابعه انداخت، لرزه ای که از چشمان ستایشگر بکتاش مخفی نماند، او انگشتانش را در میان انگشتان ظریف رابعه فرو برد و گره زد:
ـ این چه حالتی است که در تو ظهور کرده است رابعه؟ به یکباره لبخند از لبانت سفر کرده است و غم در چشمانت به رسوب نشسته است.
رابعه با نگرانی، به سخن درآمد:
ـ آغازگر بازی خطرناکی شده ام، کمکم کن بکتاش!...
« پایان صفحه 230 »
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|