نمایش پست تنها
  #7  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

باغی که بس یادها و یادگارها، از ستم های حارث و یارانش به گل چهرگان بلخ داشت، میعادگاه جدیدی شد برای دو عاشق.
دو عاشقی که اصول را نادیده انگاشته بودند، طبقات اجتماعی را نادیده گرفته بودند و به سلسله مراتب موجود در بارگاه ها و قصرهای حکومتی پشت پا زده بودند.
باغی که در زمانی نه چندان دور، شاهد بی آبرویی ها بود و درختان، گل ها و سبزه هایش، هر چند گاه به چند گاه، شاهد فجایعی می شدند و ضجه ی بی گناهان را می شنیدند، تغییر وضع داد، آن باغ، بلند اقبال شد، سبزه ها و گیاهان، خنده ی شادمانی به لب آوردند، چرا که بیشتر روزهای هفته، یک زوج عاشق را می دیدند، زوجی که عشقی پاک داشتند.
پس از مدتی سخنان رابعه تبدیل به شعر و ترانه شد، رابعه عشق را به رشته ی شعر می کشید و به معشوقش ارمغان می داشت، ولی بکتاش را قدرت آن نبود که کلام را به خدمت گیرد، به دلخواه در قالب های موزون فرو ببرد و تحویل محبوبه اش دهد؛ همین ناتوانی، خجلت زده اش می کرد، رابعه این شرمساری را در چشمان و حالات بکتاش ملاقات کرد و به او گفت:
ـ نیازی به شاعر بودن نیست، باران شو و ببار، عشق را به من و دیگران نثار کن، به هر کس به نوعی، اما این را به خاطر بسپار که بیشترین سهم از باران عشقت، باید نصیب من شود.
روزها از پی هم می گذشتند و عشق در آن باغ، جریانی زلال داشت، دو عاشق از در جوار هم بودن، سخنان مهرآمیز را مکرر گفتن خسته نمی شدند، دو هفته به همین منوال گذشت، تا این که ماجرایی بر سر راه عشق شان، سنگ تفرقه انداخت.
در یکی از آن روزها، سرخ سقا به آن باغ آمد، نه برای آن که پی به راز عشق شان ببرد، بلکه برای بهره بردن از عمارتی که در باغ بود، برای به هرزگی کشاندن دختری که او و دوستانش ربوده بودند. دختری تازه سال، به باغ آورده بودند، با دستانی به کمر بسته، و با چشمانی در پارچه ای سیاه پوشیده، و دهانی که در آن گلوله ای پارچه ای قرار داده بودند تا راه فریادش بسته شود.
دو عاشق در پشت درختی در کنار هم بودند که سرخ سقا و یارانش به همراه صید گل پیکرشان، سواره از برابر دیدگانشان گذشتند!

24

شکاری دیگر

سواران از اسب هایشان به زیر آمدند، در عمارت را گشودند، دختر تیره بخت را با خشونت به سوی عمارت کشاندند، دختری که به سان طعمه ای لذیذ گرفتار آمده در چنگال گرگ های گرسته، خونخواره و درنده خو.
رابعه لحظه ای چند، آنان را نگریست، به چهار مرد نقاب پوش، که دختری را کشان کشان، به داخل عمارت می بردند و زیر لب غرید:
ـ باز امروز و فردا است که اولیای این دختر به دادخواهی به کاخ بیایند! و باز روزی نمی گذرد که دختری بر تعداد زنان و دختران زبان بریده ی شهر افزوده می شود.
و رویش را به سوی بکتاش گرداند:
ـ چه کسانی اند این نامردان رذل؟ این نقاب به چهرگان؟
بکتاش شانه هایش را بالا انداخت و پاسخ داد:
ـ می خواستی چه کسانی باشند، سرخ سقا است و یارانش، این ناجوانمرد اگر صورتش را با ده نقاب هم بپوشاند، من او را می شناسم!
اندوهی گران در دل دختر جوان، زنجیر گسست:
ـ ما روزها با همیم و نگذاشته ایم صفای باغ عشق مان خدشه ای بپذیرد و این نامردان، می خواهند در باغ عشق ما، چنین بی آبرویی ها به بار دارند! نه بکتاش، چنین ستمی از تحمل من فزون است.
غلام جوان پیشنهاد کرد:
ـ می خواهی به درون عمارت بروم، رویاروی آنان بایستم و یک بار دیگر، ضرب شستی به آنان نشان بدهم و ناکام شان بگذارم؟
دختر زیبارو، محبوبش را برانداز کرد و پیشنهادش را نپذیرفت:
ـ تو را اسلحه ای به همراه نیست، یک تنه و با دستان تهی به مصاف افراد مسلحی رفتن شرط عقل نیست، آن بار که تو و سرخ سقا به روی هم شمشیر کشیدید، جنگ تان تن به تن بوده است، ولی اینک کفه ی ترازو به نفع او می چربد.
بکتاش به فکر فرو رفت، اما نتیجه ای نگرفت:
ـ می گویی چه کنیم، دست به روی دست بگذاریم و منتظر بمانیم تا فریادهای تضرع آمیز دخترک ، گوش فلک را کر کند؟
برق اندیشه ای در چشمان سیاه و درشت رابعه درخشید:
ـ چه کسی گفته است دست به روی دست بگذاریم؟ با آدم هایی نیرنگ ساز باید نیرنگ کرد، برخیز و بر پشت مرکب هایشان، مقداری چوب خشک بگذار، آن گاه چوب ها را بیفروز، آتش شان بزن و وارد عمارت شان کن!
مرد جوان با شگفتی او را نگریست، رابعه ادامه داد:
ـ حضور اسبانی که آتش به کمر دارند و از سوزش به جان آمده اند، بزم فاسدانه شان را از هم می پاشد؛ برخیز چنین کن تا فکری مناسب برای سرخ سقا و یاران هوسرانش بکنم.
بکتاش، وقت از دست نداد، از گوشه و کنار باغ، شتابان، برگ ها و شاخه های خشکیده را گردآوری کرد و بر زین اسب های سرخ سقا و همراهانش نهاد و با سنگ چخماق، برگ ها و شاخه ها را به آتش کشید، آنها را یک یک به کنار در عمارت آورد، در را گشود و اسب ها را به درون عمارت راند و سپس در را بست و نزد رابعه آمد:

« پایان صفحه 240 »


پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید