
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
دیگر چه باید کرد؟ آیا باید منتظر ماند و دید کار به کجا می انجامد؟
رابعه تبسمی شیرین به لب آورد:
ـ بهتر است خود را پشت درخت ها مخفی کنیم و دورادور به تماشا بنشینیم.
***
سرخ سقا و یارانش، خود را برای بزمی آماده کرده بودند که با صحنه ای غریب مواجه شدند، درون عمارت در یک لحظه نور باران شد! آتشی که بر پشت اسب ها زبانه می کشید، فضا را از روشنایی خیره کننده ای آکنده کرد.
همهمه ای آمیخته با شیهه ی اسبان گر گرفته، فضای عمارت را انباشت، اسب ها به هر سو تاخت می زدند، خود را به در و دیوار می کوبیدند، و با هر کوشش خود، مقداری آتش را به دیگر جاها سرایت می دادند.
سوزشی که بر کمر اسب ها افتاده بود، لحظه به لحظه شدیدتر می شد. آتش بیشتر زبانه می گرفت و اسب ها را به اوج جنون می کشاند، اسب هایی که دیگر رام پذیر نبودند، نمی شد مهارشان را به دست گرفت و از تاخت و تاز، از حرکات دیوانه آسایشان ممانعت به عمل آورد. اسب ها به هم برخورد می کردند، هر چه در برابر پایشان بود، به هم می ریختند و می شکستند، حاضران هرگز با چنین صحنه ای مواجه نشده بودند، هنوز اضطراب گریبانگیرشان بود و از آن بدتر آتشی که عمارت را به تدریج در خود می گرفت.
سفره ای که گسترده بودند، در همان دقایق اول ورود اسبان، آتش گرفته، آشفته شده بودند. ظرف شکسته محتویات شان ریخته و خوراک ها به این سو و آن سو پراکنده شده.
حاضران از بیم جان، خود را باخته بودند، هر گاه اسبی را می دیدند که شیهه کشان و فریادکنان روی به آنان می آورد، از سر راهش دور می شدند، ولی به کجا می توانستند بروند؟ هنوز خود را از برابر مسیر اسبی دور نکرده بودند که با اسبی دیگر مواجه می شدند، اسبی با همان حالات، با همان لگدپرانی ها، با همان دیوانگی ها، با همان بر دو پا ایستادن ها و دو دست خود را بر زمین کوفتن ها.
بیم جان، سرخ سقا و یارانش را بر آن داشت که هر جور شده، خود را از مخمصه نجات دهند، اما این کار برایشان دشوار شده بود، اسبان با غلت واغلت زدن بر زمین، سبب شده بودند که فرش ها نیز شعله بگیرند.
دیگر صدای استغاثه و استمداد دختر گرفتار، به گوش هایشان نمی رسید.
سرخ سقا و یارانش همه ی تلاش شان را به خرج دادند، به سوی در خروجی عمارت عقب نشستند، دری که آتش به جانش افتاده بود، چارچوبش از هم گسسته بود، او و یارانش، با بدنی به عرق نشسته، با دلی آکنده از اضطراب و با پوستی به سرخی گراییده از هرم آتش، یک یک خود را از در اصلی بیرون انداختند، هر یک به سویی رفتند و برای نجات خود پای به گریز نهادند.
... و در پی آنان، اسبان نیز راه فرار را یافتند، از در خروجی به محاصره ی آتش در آمده بیرون زدند و دیوانه وار در فضای باغ به تاخت درآمدند.
مردان هوسران را چاره ای نبود، به جز خروج از باغ، به جز راه گریز را در پیش گرفتن و خود را از دسترس اسبان آتش گرفته رهانیدن.
سرخ سقا و همراهانش، چنان کردند، از باغ خارج شدند، تا از مردم آبادی های اطراف، کمکی بگیرند، کدام آبادی؟... تا فرسنگ ها، کنار باغ خبری از خانه و کاشانه ای نبود، و آنان بالاجبار می بایست پای در راه بگذارند، تن خسته و به عرق نشسته شان را با هر فلاکتی هست به نزدیک ترین آبادی برسانند، نفسی تازه کنند و از اهالی آنجا کمک بگیرند.
***
... عمارت می سوخت، شعله هایی که آن را در خود گرفته بود، لحظه به لحظه بیشتر زبانه می گرفت و در گوشه و کنار باغ، اسبی افتاده بود، اسبی که زخم آتش را بر تن داشت و به شدت نفس می زد، واپسین نفس ها...
رابعه و بکتاش در چنین هنگامی به باغ باز گشتند، آنان دورادور، همه ی این صحنه ها را دیده بودند، به فرار سرخ سقا و دیگر هوسرانان خندیده بودند، بکتاش و رابعه سوار بر اسبان شان، گشتی در باغ زدند، غلام جوان گفت:
ـ آتش به زندگی تان بگیرد هرزگان پست، میعادگاه عشق ما را به چه حال و وضعی انداخته اید... نگاه کن رابعه، هم عمارت سوخته است، هم گل و گیاه ها، سم کوب اسبان شده اند، باغ دود زده است، درخت ها کم و بیش سوخته اند، اسبان نیز به همچنین، تصور نمی کنم در این بحبوحه ی آتش و دود، هیچ جانداری زنده مانده باشد.
به ناگاه پرسشی آمیخته به اضطراب، خود را بر لبان رابعه آویخت:
ـ راستی آن دختری را که شکار کرده بودند، کجا است؟... من به چشم خود ندیدم که او را از این هنگامه ی آتش و دلهره ی دود به در آورده باشند.
بکتاش ضمن تأیید گفته ی محبوبش، گفت:
ـ من هم ندیده ام، ظاهراً او را با دستان بسته در عمارت به جای نهاده اند، و از یاد برده اند، حتماً تاکنون، خاکستری هم از او به جای نمانده است.
رابعه عنان اسبش را کشید، نگران دیده به مرد محبوبش دوخت:
ـ ما باید هر طور شده، به درون عمارت برویم، خدایی که شیشه را در کنار سنگ سالم نگه می دارد، شاید لطفش را شامل حال آن دخترک کرده باشد.
جای کمترین درنگی نبود، و نیز جای دلیل آوردن و به قانع کردن یکدیگر کوشیدن، بکتاش به سرعت از اسبش به زیر آمد، شتابان جامه از تن برگرفت، چرا که امکان داشت با مختصر تماس لباسش با شعله ها، او نیز در آتش گرفتار آید، فقط شلواری به پا داشت.
بکتاش دوان به سوی عمارت رفت، آن را دور زد و از منفذی که کمتر در محاصره ی آتش درآمده بود، خود را به درون انداخت.
دقایقی چند گذشت و از بکتاش خبری نشد، رابعه خودش را لعنت کرد:
ـ لعنت بر تو رابعه! این چه نقشه ای بود که چیدی؟ هم میعادگاه عشقت را به ویرانی کشاندی، هم اسبان بادپا و رهواری را به کشتن دادی و هم شاید جان دخترک را به خطر انداخته باشی و از همه بدتر جان بکتاش را !... راستی اگر بکتاش در خرمن های دم افزون آتش، بسوزد، مسؤول کیست؟ همه ی مسؤولیت ها به تو باز می گردد... تو در اولین مراحل عشق، خود را بیوه کرده ای... اگر بکتاش نباشد، تو هم زنده نخواهی ماند، از بین می روی، جانت را از دست می دهی، اگر هم زنده بمانی، زندگی ات از مرگ هم بدتر خواهد شد، لعنت بر تو رابعه! با این نقشه چیدن و کارهایت!
ملامت ها، حضوری مؤثر بر زبان دختر زیبا یافته بودند:
ـ محبوبت، بکتاش عزیزت دارد در میان آتش می سوزد، جزغاله می شود و تو بر اسب مانده ای، خود و اسبت نگاه نگران تان را به عمارت دوخته اید که چه می شود؟! اگر عاشق صادقی، از اسب به زیر بیا، به سوی عمارت برو، مگر همیشه به خود نگفته ای، در کنار معشوق مردن، سعادتی بزرگ است؟ بجنب دختر، تکانی به خود بده.
رابعه تصمیمش را جزم کرد، پای از دهنه ی رکاب به در آورد و از پشت اسب بر روی زمین جست تا به سوی عمارت برود، به کام آتشی برود که یک دختر بی گناه را به همراه معشوقش در خود گرفته بود، اما هنوز گامی بر نداشته بود که بکتاش را دید، که دختری بر دو دستش گرفته و از یکی از منفذهای عمارت بیرون پرید، لحظاتی بعد، عمارت استقامتش را از دست داد و قسمت اعظمش فرو ریخت، تا آن زمان، بوی آتش، بوی سوختگی فضای باغ را در خود گرفته بود، با فرو ریختن ساختمان، بوی خاک نیز به آنجا افزوده شد.
***
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|