نمایش پست تنها
  #9  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

معجزه ای روی داده بود، دختر گرفتار، با دست های بسته، خود را به کنج تالار عمارت کشانده بود، در زاویه ای که از پیوستن دو دیوار ایجاد شده بود، جایگاهی که کمتر آسیبی به خود دیده بود.
در زمان هرزه تازی اسب ها، میدانی برای جنبش های پر واهمه شان می جستند و کنج عمارت، چنین امکانی برایشان فراهم نمی آورد، آتشی که بر فرش ها افتاده بود، میانه ها را هدف قرار داده بودند و باید چندان پیش می رفتند تا نوبت به زاویه هایی می رسید که حالت تکیه گاهی داشتند برای تحمل بار سنگین سقف ها.
زمانی که بکتاش به درون عمارت دوید، آتش هنوز به زاویه ها و ستون ها نرسیده بود، او دخترک بخت برگشته را دید، از هوش رفته، عرق کرده، کف بر لب آورده، با دستان بسته در گوشه ای کز کرده، فریاد در دهانش مرده و بی خبر از آنچه که در اطرافش می گذشت.
بکتاش از دو سه توده ی آتش، با سرعت و مهارت جهیده و خود را به دخترک رسانده بود زمان چنان حساس و تنگ بود که او نمی توانست دقیقه ای را صرف به هوش آوردن دخترک کند، به همین جهت وقت را از دست نداده بود گوشه ای از دامان دخترک را گرفته بود و از مسیرهایی که کمتر از آتش تأثیر گرفته بودند، جسد دخترک را به دنبال خود کشانده.
چوب ها و تیرهایی که در ساختمان به کار رفته بودند، تاب مقاومت بیشتری را نداشتند، ناله هایشان را سر داده بودند، بکتاش می دانست مسأله ی مرگ و زندگی در کار است، اگر زود و به موقع بجنبد، هم خودش رهایی می یابد و هم دختر مدهوشی که بر دستان خود داشت، اگر لحظه ای تأمل کند، لحظه ای کوتاه، همه چیزش را از دست خواهد داد، سلامت جسمش، زندگی اش را و بالاتر از همه عشقش را.
بکتاش از میان توده های آتش، بهترین راه را برگزید و درست زمانی از عمارت به در آمد که دیوارها در برابر آتش تاب نیاوردند و در هم فرو ریختند.
رابعه که خود را برای پیوستن به محبوبش آماده کرده بود، با دیدن چنین صحنه ای لبخندی به لب آورد، لبخندی که مشابه تبسمی بود که بر لبان نومیدان پدید می آید، درست در هنگامی که یأس شان تبدیل به امیدواری شده است.
مرد جوان، گام به گام به رابعه نزدیک شد، بدن مدهوش دخترک را به پهلو روی زمین، قرار داد و خود، بی رمق با پوستی از گرما به سرخی گراییده و به عرق نشسته کنار او بر زمین پخش شد، رابعه زبان به ستایش او گشود.
ـ آفرین بکتاش، کاری مردانه کردی.
بکتاش، چشمان به سرخی نشسته اش از هرم آتشی که دقایقی پیش او را در خود گرفته بود گشود و فقط به تحویل دادن لبخندی گذرا اکتفا کرد، لبخندی که فقط زمانی بر لبان آدمی ، حضور می یابد که از کردار خود راضی است.
رابعه به سوی دخترک مدهوش رفت، گلوله ای پارچه ای را که در دهانش قرار داده بودند تا مانع داد و فریادش شود از دهانش خارج کرد، حتی آن گلوله پارچه ای هم در لحظات بحرانی نتوانسته بود راه را بر فریادهای ناشی از ترس، بر بندد.
گلوله ی پارچه ای کاملاً از بزاق دهان دخترک خیس شده بود، چند خراشیدگی سطحی بر اعضای بدن دختر مدهوش به چشم می خورد، فقط در ناحیه ای که دستانش را محکم با طناب به هم بسته بودند، خراشیدگی ها، عمق یافته بود و در ناحیه ی مچ دست ها تبدیل به زخم شده بود.
رابعه، قید بند را از دستان دخترک گشود، سپس فشاری به یکی از شانه هایش وارد آورد تا بر کمر بخسبد.
دختر مدهوش، از نا افتاده و ناتوان، بر زمین قرار داشت، چهره اش در هم بود و چشمانش فرو بسته، با هر دم و بازدم سینه اش می جنبید، قفسه ی سینه اش بر می آمد و فروکش می کرد، اما نامنظم. رابعه پرسید:
ـ برای به هوش آوردن این دخترک چه باید کرد؟... به گمانم بهتر باشد، او را از چنین مکانی دور کرد، دودی که در فضا پیچیده، هم در تنفسش خلل وارد کرده است، و هم چشمان مرا به سوزش انداخته است.
بکتاش، کف دستانش را بر زمین فشار داد، سنگینی بدنش را به آرنج هایش تحمیل کرد و نیم خیز شد و گفته ی محبوبش را تأیید کرد:
ـ چنان است که می گویی، باید او را از این محوطه ی دود زده و آتش گرفته دور کرد، آبی بر سر و رویش پاشید، گل های خوش بو برابر بینی اش گرفت تا هوش او به جا آید.
بی درنگ از جایش برخاست، دخترک مدهوش را به دوش گرفت و به همراه رابعه از عمارتی که در آتش می سوخت و در هم می ریخت، دور شد.
شاید مسافتی حدود پانصد گام را از زیر پا در کردند تا به تالابی رسیدند که در آن باغ قرار داشت، تالابی با آبی کدر و تیره، پیدا بود مدت ها آب آن را عوض نکرده اند.
بکتاش، دخترک را کنار تالاب بر زمین خواباند، او و رابعه، خزه هایی را که وزغواره بر سطح آب قرار داشتند، به کناری زدند، چندین مشت آب بر چهره ی دخترک پاشیدند، رابعه به مالش شانه های او پرداخت، بکتاش گل های عطرآگین را برابر حفره های بینی اش می گرفت و گاه با ملایمت، با کف دست، ضرباتی بر گونه هایش می نواخت و...
دقایقی چند به درازا کشید، تا دخترک به هوش آمد، بسان آدمی کابوس زده، نگاه خیره و مبهوتش را از روی رابعه و بکتاش گذراند، اولین واکنش او، فریاد بود، فریادی ممتد، انگاری خاطرات تلخ و شوم چند ساعت پیش، در ذهنش احیا شد، و این توهم برایش به وجود آمد که فاجعه ای ننگ آلود بر او رفته است، فاجعه ای در حد بی آبرویی.
رابعه او را به سکوت فرا خواند:
ـ زبان در کام بکش دختر! چه خبرت هست؟
دخترک را به این هشدار توجهی نبود، سکوت و خاموشی نمی شناخت، بی اختیار فریاد می کشید و هر فریادش به فریادی دیگر می پیوست؛ چگونه ساکت شود دختری که او را به جبر از خانه و خانواده اش دور کرده بودند؟ و بالاتر از همه چگونه خاموشی گزیند دختری که تا پیش از مدهوش شدن، لبه ی پرتگاه پیش رفته بود؟ اسبان آتش گرفته دیده بود؟ و زبانه های آتش را شاهد شده بود که به در و دیوارها سرایت می کردند؟ کمترین موردی برای خوش بینی اش وجود نداشت، چرا که او را ربوده بودند تا کام دل از او بستانند، او را جابرانه ربوده بودند، در نتیجه امکان این هم وجود داشت که در زمان مدهوشی اش، او را مورد ایذا و آزار قرار داده باشند و...
رابعه، دیگر بار او را به آرامش خواند:
ـ بس است دختر، تا مرز بلا پیش رفته بودی ولی سالم باز گشته ای.
به ناگاه فریاد دخترک، فروکش کرد، تبدیل به ناله شد، ناله ای نامفهوم، پنداری مطالبی را با خود واگویه می کرد: رابعه سر او را بر سینه گرفت، ناله ی دخترک به گریه ای سوزناک انجامید. اشک ها از چشمانش، بی وقفه رمیدند و بر جامه ی رابعه نشت کردند. رابعه دستی به نوازش بر سر او کشید و تسلایش داد:
ـ غم به خود راه مده، خدا را شاکر باش که من و بکتاش در اینجا بوده ایم وتو را در بحرانی ترین لحظات زندگی ات، از چنگال جانورانی آدم نما رهایی بخشیده ایم، حال برای ما بگو که هستی و چگونه به دام این نامردان افتاده ای؟
دخترک گریه اش را فرو خورد، ناله اش را در گلویش کتمان کرد و پاسخ داد:
ـ ماجده نام دارم... دختر سعید آسیابان؛ مدت ها بود که عده ای در تعقیبم بودند، پیغام ها دریافت داشتم، چون روی خوش نشان ندادم، شب گذشته نقابدارانی به کلبه مان ریختند و پس از بستن دست و پاهای من و پدرم، مرا ربودند.
اشک دیگر بار به چشمان ماجده بازگشت:
ـ نمی دانم بر سر پدرم چه آورده اند، او مردی پیر است، تحمل سختی ها را ندارد.
رابعه ضمن دلداری دادن به او گفت:
ـ نگرانی به خود راه مده، من کاری خواهم کرد که بار دیگر به نزد پدرت بشتابی، اما چنین کاری یک شرط دارد.
ماجده چشمان گریان و پرسشگرش را به دختر جوان دوخت، رابعه ادامه داد:
ـ تو باید یک شب را در نزد من بمانی، همین امشب را ! فردا تو را به نزد پدرت خواهم فرستاد.
و نگاهی دقیق بدرقه ی این گفته اش کرد تا به تأثیر سخنانش پی ببرد؛ در یک لحظه، دو اندیشه ی متفاوت در او ظهور کرد:
ـ چه زیبا است این دختر! چه پوست صاف و شفافی دارد، سرخ سقا آن قدر سلیقه دارد که بهترین ها را برگزیند.
و اندیشه ی دیگرش این بود:
ـ من برای نجات ماجده، خودم را به خطر انداخته ام، خودم را رسوا کرده ام، اکنون به غیر از عفیفه، این دختر هم به عشق من و بکتاش پی برده است؛ هر کسی که مختصری عقل به سر داشته باشد می تواند متوجه شود، یک مرد و یک زن، به گوشه ای دنج نمی آیند، مگر آن که عاشق یکدیگر باشند تا به تنهایی صحبت بدارند.



***

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید