نمایش پست تنها
  #70  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رابعه و بکتاش، هنگام بازگشت به سکونت گاه هایشان، ماجده را هم به همراه داشتند، ماجده بر ترک اسب رابعه نشسته بود. از میان راه، غلام جوان، راهش را کج کرد تا کسی نداند او ساعت ها با عشقش به سر آورده است، بکتاش قبل از آن که از رابعه جدا شود، سؤال کرد:
ـ آخرین میعادگاه مان از بین رفت دیگر چه جایی را برای ملاقات هایمان بر می گزینی؟
دختر جوان پاسخ داد:
ـ در حال حاضر نمی دانم، تصور می کنم چند روزی باید دوری یکدیگر را تاب بیاوریم.
بکتاش، نگاهی به محبوبه اش انداخت و به ماجده، که برای حفظ تعادلش، شانه های رابعه را گرفته بود، بر لبان ماجده تبسمی معنی دار نقش گرفته بود، با این وجود مرد جوان بی تابی و بی قراریش را ابراز داشت:
ـ چند روز؟... من حتی طاقت چند ساعت دوری ات را ندارم، به گمانم قصد ستاندن جانم را کرده ای؟
رابعه لب زیرینش را به دندان گزید و شماتتش کرد:
ـ حیا کن مرد! مگر نمی بینی دختری چشم و گوش بسته بر ترک اسبم نشسته است؟
پیش از آن که بکتاش موفق شود کلامی بر زبان آورد، ماجده به سخن درآمد:
ـ با چشم و گوش بسته هم می شود عشق را شناخت!
رابعه سر برگرداند، نیم نگاهی به ماجده انداخت:
ـ از کلامت چنین بر می آید که تو را هم از عشق نصیبی است.
شرم بر گونه های دخترک گل رخسار انداخت، رابعه لبخندی مهربان تحویل او داد و کلامش را پی نگرفت.
هر دو به سویی تاختند، امیرزاده ی کعب به سوی کاخ بلخ و بکتاش در مسیری دیگر، تا ساعتی را نزد یارانش به سر آورد.
همین که به در اصلی کاخ رسیدند، از دیگر سوی خیابان، درست در برابر در قصر بلخ، مردی سالمند، شتابان خود را به ملک زاده رساند، در هنگامی که رابعه دستانش را به کمک ماجده فرستاده بود تا در به زیر آمدن از اسب کمکش کند دخترک از اسب به زیر آمد. بر لباس مرد آسیابان، لایه ای از آرد نشسته بود، حتی بر سر و صورتش نیز گرد آرد دیده می شد، سعید آسیابان با دیدن آن صحنه، هر چه شکایت، گله و اعتراض داشت از یاد برد، کلامش را با خرسندی رنگ زد:
ـ بارها برای دادخواهی به قصر آمده ام، حارث در سفر است و از تو خبری نبود ملک زاده، به شکایت آمده بودم و دادخواهی، ولی اکنون فرزندم را در کنارت می بینم.
رابعه به ماجده اشاره کرد تا به پدرش نزدیک شود و او را در آغوش بگیرد:
ـ این هم دختر نازنین تو... می بینی صحیح و سالم است، اما چند روزی به دوریش رضایت بده، ماجده باید مهمان من باشد.
مرد آسیابان، خوشحال از این که گمشده اش را باز یافته است، دخترش را می بویید، می بوسید، و در دل سپاسگزار خداوند بود که مصیبتی بر او نازل نکرده است، او نمی توانست با پیشنهاد رابعه مخالفت ورزد، سعید خود را مدیون امیرزاده ی بلخ می دید، اما دلش، می خواست حداقل برای چند ساعتی با دخترش باشد، اضطراب از وجودش رفته بود و به جایش کنجکاوی به جانش افتاده بود.
اشتیاقِ در کنار فرزند بودن، با او صحبت داشتن، دست نوازش کشیدن بر سر او، در سعید آسیابان هنگامه می کرد، رابعه این اشتیاق را خیلی سریع و به خوبی شناخت، مع الوصف به سعید گفت:
ـ بودن با ماجده، حق تو است، او دختر تو است و می دانم به ظاهر چندان پیشنهاد جالبی به تو ارائه ندادم، اما اگر به سلامت ماجده علاقمندی و می خواهی دیگر خطری تهدیدش نکند، بگذار مهمان من باشد، به تو قول می دهم، پس از مطمئن شدن از امنیت شهر، او را به تو باز خواهم گرداند.
سخنان رابعه، معقول به نظر می رسید، سعید آسیابان خواه ناخواه پذیرفت و ناخواسته و به اکراه رد کارش رفت، رابعه هم دست ماجده را گرفت و بی توجه به نگهبانان حیرت زده ی قصر که از دقایقی پیش آن دو را می نگریستند، به درون کاخ رفتند، به شبستان امیرزاده ی بلخ.
عفیفه در شبستان حضور داشت، او با دیدن رابعه و ماجده، اضطراب را از خود راند و شوخی به کلامش زد:
ـ ماشاءالله هزار ماشاءالله، هنوز چندان وقتی نمی گذرد و تو صاحب فرزندی چنین رعنا و دلربا شده ای!



25
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید