نمایش پست تنها
  #72  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

روز دیگر، رابعه کس در پی سرخ سقا فرستاد، او را به تالار اجتماعات کاخ بلخ خواند، تا ساعتی با او گفت و گو بدارد.
در آن روز، رابعه در تالار اجتماعات تنها نبود، دختری در کنار خود داشت، دختری که رویش را کاملاً پوشانده بود.
سرخ سقا، پس از حضور در تالار، درود بر لب، بر گوشه ی فرشی سبز رنگ که سراسر تالار را می پوشاند، بوسه زد و دست بر سینه پیش آمد تا به دو گامی رابعه رسید.
امیرزاده بر تختی از مرمر نشسته بود، تختی که به اندازه ی پذیرش دو تن گنجایش و وسعت داشت.
و در کنار رابعه، دختری سراپا پوشیده. امیرزاده با اشاره ی دست، سرخ سقا را به نشستن در برابرش دعوت کرد:
ـ از چه برپایی سرخ سقا؟ در برابرم بنشین با تو کلی حرف دارم.
سرخ سقا، خاموش، ابتدا زانوانش را تا کرد و در مقابل امیرزاده بر فرش نشست
رابعه سؤال کرد:
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید