روز دیگر، رابعه کس در پی سرخ سقا فرستاد، او را به تالار اجتماعات کاخ بلخ خواند، تا ساعتی با او گفت و گو بدارد.
در آن روز، رابعه در تالار اجتماعات تنها نبود، دختری در کنار خود داشت، دختری که رویش را کاملاً پوشانده بود.
سرخ سقا، پس از حضور در تالار، درود بر لب، بر گوشه ی فرشی سبز رنگ که سراسر تالار را می پوشاند، بوسه زد و دست بر سینه پیش آمد تا به دو گامی رابعه رسید.
امیرزاده بر تختی از مرمر نشسته بود، تختی که به اندازه ی پذیرش دو تن گنجایش و وسعت داشت.
و در کنار رابعه، دختری سراپا پوشیده. امیرزاده با اشاره ی دست، سرخ سقا را به نشستن در برابرش دعوت کرد:
ـ از چه برپایی سرخ سقا؟ در برابرم بنشین با تو کلی حرف دارم.
سرخ سقا، خاموش، ابتدا زانوانش را تا کرد و در مقابل امیرزاده بر فرش نشست
رابعه سؤال کرد:
|