نمایش پست تنها
  #73  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

می دانی از چه رو، به احضارت فرمان داده ام؟
علت اخضار، بر سرخ سقا پوشیده بود، در نتیجه ناآگاهی اش را ابراز داشت:
ـ نمی دانم امیرزاده ی گرامی، به چه جهت مرا فراخوانده اید، ولی من که غلام این خاندانم، با جان و دل، حاضرم همه ی فرمان هایتان را به جان بخرم.
در هنگامی که سرخ سقا این عبارت را بر زبان می راند، دختر پوشیده روی به لرزه افتاده بود، او صدای سرخ سقا را شناخته بود، رابعه دخترک را به آرامش خواند:
ـ بر خود مسلط بمان، آرام و خاموش بمان، تا من صحبتم را با این مرد به آخر ببرم. سپس رویش را دوباره به سوی سرخ سقا گرداند و گفت:
ـ پیش از آن که فرمانی بر زبان آورم، به من بگو برادرم تو را به چه جهت در بلخ نگه داشته و همراه خود نبرده است؟
سرخ سقا را آن کیاست بود که دریابد، دختر جوان بی هیچ مقصود، چنین کلامی را بر زبان نرانده است، با این وجود شانه هایش را به نشانه ی ندانستن بالا انداخت و پاسخ داد:
ـ نمی دانم، شاید برای این که در غیاب حارث، اوضاع بلخ و بلخیان را زیر نظر داشته باشم، اگر مشکل و مسأله ای برایشان پدید آمد رفع کنم.
رابعه میان کلامش آمد و طعنه را به کلامش آمیخت:
ـ نه! حارث تو را در بلخ گذاشته است تا آتش به باغش بزنی، تا کارهای فسادآمیزی که او بالاجبار ناتمام گذاشته است به آخر ببری.
مرد هرزه، انتظار چنین کلامی را نمی کشید، تصور این که پیش از به سر آمدن ساعتی چند، خبر ماجرای آتش سوزی باغ دور افتاده ای، به کاخ بلخ رسیده باشد، برایش مشکل بود، سرخ سقا در ذهنش به دنبال بهانه ای می گشت، بهانه هایی که به هیأت دلیل درآورد و تحویل شان دهد؛ رابعه سخنانش را پی گرفت:
ـ تو را چه به این که پروای جان مردم را داشته باشی؟ تو را غم جان و مال مردم نیست، باغ را به آتش می کشی، ثروت مردم را به یغما می بری، آبرویشان را به باد می دهی، این همه پستی و دنائت که در وجود داری، عاقبت برادرم را، برادر ساده لوحم را به خاک سیاه خواهد نشاند، حارث را می گویم که در دستان تو، حالت موم را یافته است، مبدل به بازیچه شده است، و تو نقشه های شومت را توسط او به اجرا در می آوری.
با هر کلامی که دختر جوان بر زبان می آورد خشم او افزون تر می شد و اضطراب و بیم سرخ سقا. رابعه دستانش را به سوی مقنعه ی ماجده پیش برد، ماجده ای که حالتی منقلب داشت، می لرزید، دختر جوان به یک حرکت، مقنعه را از روی چهره ی ماجده دور کرد، ایازی را از سرش برگرفت دست در خرمن موهایش برد، پریشانش کرد و به تندی پرسید:
ـ این دختر را می شناسی سرخ سقا؟... خوب نگاهش کن، آیا پیش از این او را دیده بودی؟
به طور همزمان ماجده و سرخ سقا، دگرگون شدند، ماجده از یادآوری خطری که تا یک گامی اش آمده بود، به گریه افتاد، و سرخ سقا از این که رسوا شده است بر خود لرزید، اگر حارث و دیگر سرداران، سر از کارش در می آوردند، چندان برایش اهمیتی نداشت، چرا که آنان، کمابیش چون او بودند و در نقشه هایش شراکت داشتند، ولی باخبر شدن رابعه، از کارهای فسادآمیز او، برایش تحمل پذیر نبود.
رابعه ادامه داد:
ـ جایی برای حاشا نمانده است سرخ سقا، مأموران من دیشب هنگام گشت زدن در شهر، یکی از باغ هایمان را دیدند که در آتش می سوخت و این دختر را که به اسارت شعله ها در آمده بود.
و به لحنش چاشنی غضب و غیظ داد:
ـ چگونه دلت آمد دختری را به آن باغ بکشانی و بعد بر اثر بروز حادثه ی آتش سوزی، او را به حال خود رها سازی تا بسوزد، خاکستر شود و اثری از کارهای ناهنجارت باقی نماند؟
سرخ سقا، سر به زیر داشت، خاموش بود و شرم چون دریایی در وجودش می خروشید، جای انکار نبود، با این وجود زبان به دروغ آلود:
ـ بانوی من باور بفرمایید، از آنچه می گویید مرا هیچ اطلاعی نیست...
چشمان رابعه توفانی شد، خشمی که در وجود داشت، شدت گرفت:
ـ بی حیایی را به کناری بگذار سرخ سقا، تو رسوای منی؛ اگر باور نمی داری، به این دختر خواهم گفت زبان بگشاید و هر چه بر او رفته و در باغ گذشته است، مو به مو بیان دارد.
سرخ سقا خجلت زده، بالاجبار زبان به اعتراف گشود:
ـ خطایی از من سر زده است، ناچارم آن را به گردن گیرم، بانوی گرامی مطمئن باشید دیگر چنین خطاهایی از من سر نخواهد زد.
خشم رابعه، اندکی تخفیف یافت، او صدایش را آهسته کرد و گفت:
ـ این نخستین گامی است که در راه جبران خطایت برداشته ای، اعتراف به گناه کار کوچکی نیست، به من بگو چگونه می خواهی چنین خطا و گناهی را جبران کنی؟
سرخ سقا پاسخ داد:
ـ با تکرار نکردن شان!...دلم می خواهد باور بدارید که بعد از این، مرتکب چنین اشتباهاتی نخواهم شد، اگر مایل باشید پیمان می سپارم، پیمانی مردانه.
رابعه سرش را جنباند و برای نخستین بار در آن روز، لبخندی معنادار بر گوشه ی لبش نشاند:
ـ پیمانت را باور می دارم، از صمیم قلب هم باور می دارم، اما تو باید کاری دیگر را هم به انجام برسانی تا رضایتم را جلب کنی.
مرد فاسد، نگاه استفسار کننده اش را به او دوخت و منتظر بقیه ی سخنان دختر جوان ماند، رابعه اقزود:
ـ تو باید پای در رکاب کنی، به نزد برادرم بروی، مانند یک پیک، تند بتازی و پیش از آن که کار از کار بگذرد به برادرم خبر برسانی که من از تصمیم سابقم انصراف داده ام و دیگر به هیچ روی حاضر نیستم با مرحب ازدواج کنم.
این گفته شگفتی سرخ سقا را موجب شد، او نزد خود اندیشید اگر گفته ی رابعه واقعیت داشته باشد، به آتش اختلافات دامن زده خواهد شد و کار دو امیر به جنگ خواهد کشید، تصور عاقبت کار حارث و مرحب، چنین اندیشه ی نگرانی زایی را با دلش آشنا ساخت:
ـ جسارت است بانوی من، از چنین تصمیمی بوی خون می آید.
رابعه گفته ی او را برید و قاطعانه، به او گوشزد کرد:
ـ هر بویی که از تصمیم من بیاید، اهمیتی ندارد، من با مرحب ازدواج نخواهم کرد، برو، از همین حالا به فکر تدارک وسایل سفر باش، به نزد حارث برو و به او خاطرنشان کن، در بلخ، مرد شایسته کم نیست که او می خواهد از شهر و ولایتی دیگر برایم همسری بیابد.
و مهربانی را به چشمانش راه داد و نگاهی به سرخ سقا انداخت، نگاهی که راه را بر چون و چراها بست! مرد هرزه به دنبال یکی دو دقیقه سکوت تفکرآمیز، به سخن درآمد:
ـ باشد، فرمان تان را می برم، ولی اگر اجازت فرمایید پس از تعمیر عمارتی که در باغ سوخته است.
رابعه او را به شتاب خواند:
ـ این چه پیشنهادی است؟! می خواهم هر چه زودتر بروی، پیش از آن که قول و قرارهای حارث و مرحب، قطعیت بیابند، از بابت عمارت ویران نیز غمی به دل راه مده، من خود ترتیبی خواهم داد تا به حالت اولیه اش باز گردد و کسی از حادثه ای که در آن گذشته است خبر نشود، فقط شتاب کن، وقت از دست مده؛ بامداد دیگر روز، پای در رکاب کن، به سوی برادرم برو، به تنهایی یا با سوارانی چند، در این مورد اختیار با خود تو است.
دیگر درنگ جایز نبود، سرخ سقا، این را به خوبی دریافته بود، او از امیرزاده، رخصت رفتن گرفت، و از تالار خارج شد تا هر چه زودتر وسایل سفرش را مهیا کند.
پس از رفتن سرخ سقا، رابعه به ماجده گفت:
ـ تو هم خودت را آماده کن، می خواهم تو را به خانه ی بخت بفرستم، خیلی زود، شاید دو سه روزی دیگر... راستی نام پسر عم تو چیست؟
ماجده پاسخ داد:
ـ نامش مهدی است، ما از خُردینگی با هم بزرگ شده ایم، رشد کرده ایم، رشد کرده ایم.
رابعه مهربانانه به روی دخترک تبسم کرد:
ـ مسلم است هم اینک، مهدی در تب و تاب دوری از تو است، شاید هم به اضطراب از دست دادنت دچار باشد... او نمی داند در همین دقایق، برای سعادت و شادکامی اش برنامه چیده می شود، مسلماً او از ترفندهای چرخ بازیگر ناآگاه است.



***

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید