
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
عزیز دلم! می دانستم چند روزی دوری ام را تاب نمی آوری، از این رو دلم نیامد تو را به فراق خود گرفتار کنم، عفیفه را به سراغت فرستادم تا بر بام قصر درآیی تا شب مان را با حدیث عشق بیاراییم.
آن شب، یکی از زیباترین شب های بلخ بود، یا حداقل در نظر بکتاش چنین می آمد، تا حوالی ظهر او به خود پیچیده بود، سردرگم و کلافه بود، دست و دلش به هیچ کاری نمی گرفت، نه میلی به خروج از سرای خود داشت و نه طاقت ماندگاری در سرایش.
اگر به وقت نیمروز، عفیفه به نزدش نمی آمد و به او خبر نمی داد که پاسی از شب رفته، رابعه او را بر بام پشت بام بلخ منتظر است، بی شک بکتاش ذله می شد. از لحظه ای که دیده از خواب گشوده بود، همه ی وجودش بهانه ی محبوبه اش را می گرفت، دلش برای شنیدن سخنانش، برای نوازش های او تنگ شده بود، ولی وقتی که پیغام رابعه را دریافت داشت، روزش نورباران شد، نوری که به شب هم سرایت کرد، اوقاتش دلپذیر شد و زودتر از شب های دیگر، بر بام حضور یافت و بی تابانه انتظار رابعه را کشید.
شب های مهتابی بلخ، همواره جلوه ای نظرگیر داشت، ولی آن شب به چشمان بکتاش به گونه ای دیگر می آمد، شادمانه تر از هر شب، انگار مهتاب به او خنده می زد: انگار آسمان با ستارگانش، برای او جشن گرفته بود.
انتظار بکتاش، دیری نپایید، رابعه بر بام آمد و با کلام شیرینش او را نواخت، مرد جوان، خرسندی اش را از دیدار او ابراز داشت:
ـ باور بدار رابعه، اگر مرا به هجرانت مبتلا می کردی، از من چیزی نمی ماند؛ مسلم بدان در هم می شکستم، وجودم ذره ذره، قطره قطره ذوب می شد.
رابعه با نویدش به او مسرت بخشید:
ـ نمی دانی چه تدابیری در کار کرده ام، از این پس، باز هم می توانیم در کنار هم باشیم، ساعت ها، چه شب و چه روز، دیگر تو نمی توانی از فراق و هجران گله کنی.
بکتاش نگاه شگفت زده و در عین حال آکنده از شادیش را به او دوخت:
ـ مگر چه کرده ای که چنین با اطمینان سخن می رانی؟...
رابعه بی درنگ در پاسخ گفت:
ـ مزاحمی دیگر را از سر راه مان برداشتم! سرخ سقا را می گویم، به او گفتم از کارهایش باخبرم، ماجده را نشانش دادم، همان دختری که تو از میانه ی شعله های آتش به در کشیدی، به او گفتم توسط این دختر رسوای خاص و عامت خواهم کرد، و به اطلاع مردم خواهم رساند آن که چشم به ناموش شان دوخته است، کسی نیست به جز غلام برادرم، او دریافت که اگر چنین کنم خود مردم قطعه قطعه اش خواهند کرد و زنده اش نخواهد گذاشت.
رابعه چنین سخنانی به سرخ سقا نگفته بود، حداقل با چنین طول و تفصیلی، او هنگام صحبت داشتن با محبوبش، ناخودآگاه رنگی از اغراق به کلامش زده بود و آنچه را در سر داشت به عنوان گفته ها و هشدارهای خود به مرد فاسد، برای بکتاش بازگو می کرد؛ دختر جوان، برای آن که محبوبش را خوشحال تر کند افزود:
ـ چنان بیم به دلش راه دادم که کم مانده بود قالب تهی کند، به او گفتم اگر می خواهد نه به برادرم و نه به مردم چیزی نگویم، باید گوش به فرمان من باشد، باید پیغامم را به حارث برساند و به او بگوید: رابعه به هیچ وجه با مرحب ازدواج نخواهد کرد، دست آن مرد ستم پیشه به جسد من هم نخواهد رسید.
شادی و اضطراب، آمیخته به هم به دل بکتاش راه گشوده بود، شادی از این که می تواند مدتی دیگر با فراغت خاطر با رابعه دیدار کند، اضطراب از این که نقشه های رابعه چنان که باید مسیر دلخواه را نپیماید. او اضطرابش را مستور نگه نداشت، بر زبان آورد:
ـ تا کی می توانیم به این ملاقات هایمان ادامه دهیم؟ با پیغامی که می خواهی برای حارث بفرستی، در آینده در ملاقات هایمان خللی ایجاد خواهد شد؛ گذشته از این، پیغامت، لشکر دو ولایت را به جان هم خواهد انداخت و جنگی در پی خواهد داشت.
رابعه برای آرامش خاطر محبوبش، در مقام توضیح برآمد:
ـ تاکنون من از هر برنامه ای که چیده ام، نتیجه گرفته ام، نگران آینده مباش، مسلماً کاری خواهم کرد که روزگار به کام مان بگردد، اکنون باید در فکر کارهایی باشیم که در پیش داریم؛ کارهایی که باید سریعاً انجام پذیرد.بکتاش نگاهی استفهام آمیز به او انداخت و منتظر دیگر سخنان رابعه ماند، دختر عاشق گفت:
ـ اولین کاری که در پیش روی داریم، گرفتن جشن است برای عروسی ماجده و سر و سامان بخشیدن به زندگی او و مرد دلخواهش، کار دیگرمان آن است، عمارت باغ سوخته را تعمیر و ترمیم کنیم، آخر حیف است یکی از میعادگاه های عشق مان، به ویرانه تبدیل شود.
راز و نیاز عاشقان، ساعت ها به طول انجامید، آن دو می پنداشتند به غیر از مهتاب و ستارگان هیچ نظاره گری ندارند، از این نکته غافل بودند که سرخ سقا به ضرورتی به پشت بام سرایش آمده است و دورادور، آنان را زیر نظر گرفته است.
سرای سرخ سقا هم، چون سرای بکتاش در جوار قصر بلخ قرار داشت، دیوار به دیوار. سرخ سقا گفت و گوی عشاق را نمی شنید، اما دیدن چنان صحنه هایی، افکاری پلید را به مغزش راه داد:
ـ دم از نجابت می زنی رابعه! قبلاً هم شکی به تو برده بودم، ولی اکنون یقینم شده است؛ منتظر باش تا هم از بکتاش انتقام بکشم... من پس از رساندن پیغامت به حارث و بازگشتن، تو را در بن بست لاعلاجی قرار خواهم داد، وادارت خواهم کرد به من روی خوش نشان بدهی، یا من پرده از دیدارهای پنهانی ات بر می گیرم.
و خنده ای شیطانی را بدرقه ی افکارش کرد.
26
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|