
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بلخ روی آرامش به خود دیده بود، آرامشی موقت، چرا که حارث به نزد مرحب به مهمانی رفته بود، شهر و دیارش را به رابعه و تنی چند از بزرگان ولایتش سپرده بود تا بتواند هفته ای چند، نزد حاکم غور بماند، در بزم هایش شرکت جوید، آمادگی رابعه را برای ازدواج با او، به آگاهی اش برساند، خوشدلش سازد و برای آینده ی دو دیار، به اتفاق نقشه بچینند.
حارث از این رو روز ورودش به بامیان، همراه هدایایش، چنین نویدی را هم به مرحب داده بود:
ـ نمی دانم چه رازی در کار هست که دختران ابتدا به خواستگاران شان، پاسخی سربالا می دهند، با آن که دلشان برای ازدواج، ضعف می رود، به بی اعتنایی تظاهر می کنند، رابعه هم چون دیگر دختران!... او وصف شجاعت تو را شنیده بود مرحب! در دلش، جایی برای مهرت اختصاص داده بود، مع الوصف دم از عدم آمادگی اش برای ازدواج می زد، اما همین که از بلخ قصد بازگشت کردی، به خود آمد و از ترس این که مبادا مردی چون تو را از دست بدهد، با صراحت و بی پروایی از عشقش نسبت به تو پرده برداشت.
مرحب که خود را آماده کرده بود با مهمانان گرانقدر و همراهانش، سرسنگین باشد، با شنیدن چنین نویدی، نرم شد، او مطالبی درباره ی ناز دختران شنیده بود، بخصوص دخترانی زیبا و رعنا، که ابتدا دست رد به سینه ی خواستگاران خود می کوبند و سپس دام می گسترند تا آنان را به سوی خود جذب کنند.
همین دانستن ها به یاری نوید حارث آمد، مرحب را نرم خو و مهمان نواز کرد، اما شرط آورد:
ـ حارث به دختران نباید مجال داد که تصمیم های خود را دیگر کنند؛ باید کاری کرد که بر سر حرف شان بمانند؛ در غیر این صورت، با آن که دل شان به ازدواج رضا می دهد، همواره نه در کار می آوردند، هم سعادت خود را به تأخیر می اندازند و هم موجب اتلاف وقت خواستگاران می شوند.
از آن پس بود که مرحب، بزم های مفصل ترتیب می داد، با حارث و همراهان برگزیده اش به ضیافت می نشست و چون سرشان گرم می شد، به جای دل کندن از بزم و تن به استراحت سپردن، ساعت ها با حارث صحبت می داشت، برنامه ریزی می کرد، برنامه هایی که هر شب تغییر می یافت، گاه صحبت از این بود که فیلی را با جواهر بیارایند، رابعه را لباس عروسی در بر کنند و بر فیل بنشانند و چند صد سیاهی و نوازنده را همراه فیل کنند، تا از غور تا بلخ، پای بکوبند، دست بیفشانند، احترامات نظامی را به جای آورند؛ و گاه دگرگونی هایی در چنین برنامه هایی می دادند، و تصمیم می گرفتند که مرحب به بلخ بیاید، عروسی را در بلخ جشن بگیرند، سپس کجاوه ای مرصع بر پشت پیلی سپید نهند و راه بازگشت پیش گیرند و در واقع کجاوه ی استوار شده بر پشت فیل را تبدیل به کجاوه ی عشق و شور سازند!
روزها و شب ها، چنین برنامه ریزی هایی ادامه داشت.
***
سرخ سقا، مرد آن نبود که یک تنه پای در سفر کند، مأموریتی به او تحمیل شده بود، مأموریتی که با تن آسایی و راحت طلبی اش سازگار نبود؛ او برای انجام مأموریت اجباریش شتاب داشت، می خواست به غور برود و هر چه زودتر باز گردد و برای به دست آوردن رابعه، تلاش کند، سرخ سقا به خود امیدها داده بود:
ـ وقتی که رابعه، از عشق خود ، غلامی چون بکتاش را نصیبی می رساند، شک نیست به من هم روی خوش نشان خواهد داد! اگر مختصری سرسختی نشان بدهد، تهدیدش خواهم کرد، به او خواهم گفت از رابطه اش با بکتاش آگاهم، مسلماً از ترس افشا شدن چنین رابطه ای، او ناچار خواهد شد با من کنار بیاید.
مرد حیله ساز، فقط با چهار تن از یارانش، راه غور را در پیش گرفته بود، چرا که می دانست، هر قدر بر تعداد همسفرانش افزوده شود، سفرش سرعت لازم را از دست خواهد داد.
او و یارانش، مراحل مختلف سفر را به سرعت طی می کردند، اسبان خسته شان را به کاروانسراداران می سپردند و اسبانی تازه نفس از آنان می گرفتند تا شتاب سفرشان کاستی نپذیرد. در تمامی طول راه، سرخ سقا، خود را به امواج خروشان افکارش سپرده بود، چرا که مأموریتی که به عهده داشت، مأموریتی که ساده نبود، او می بایست به غور می رفت، قول و قرارهای حارث و مرحب را بر هم می زد و او را به بلخ باز می گرداند، اما چگونه؟
سرخ سقا هم مایل نبود، رابعه به ازدواج مرحب درآید، اگر چنین می شد، دختر زیبارو از بلخ می رفت و دیگر دست او به سایه اش هم نمی رسید. سرخ سقا می خواست رابعه در بلخ بماند، دو انگیزه ی نیرومند، چنین خواسته ای را در دل او پر و بال می داد، یکی دست یافتن بر دختر گل بدن، چرا که می دانست اگر کارش با رابعه به چنان مرحله ای بکشد، دختر جوان را دیگر قدرت آن نخواهد بود سد راه هرزگی هایش گردد، و دیگر ستاندن انتقام از بکتاش.
مرد هرزه به خوبی دریافته بود از حیث زور بازو، حریف بکتاش نیست، به خوبی دریافته بود اگر با او زورآزمایی کند، پشتش مانند بار پیشین، به خاک خواهد رسید، مغلوب خواهد شد، از این رو بر آن شده بود که با خدعه و نیرنگ، رابعه را به چنگ آورد، در میدان عشق، حریف دیرینه اش را چنان شکست دهد که از فرط سرافکندگی نتواند سر بالا کند.
بازگرداندن حارث به بلخ، اولین مرحله از نقشه های اهریمنی سرخ سقا بود.
مرد هوسران می دانست با رساندن پیام رابعه نمی تواند، حاکم بلخ را به دیارش...
« پایان صفحه 265 »
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|