نمایش پست تنها
  #76  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

... باز گرداند، می دانست اگر به او بگوید، رابعه را تمایلی به ازدواج با مرحب نیست، خشم حارث را موجب خواهد شد و ای بسا ممکن بود که او را وا دارد، از تمامی قدرتش استفاده کند، به زور متوسل شود، به دستان و پاهای رابعه زنجیر بزند و او را چون اسیری به نزد مرحب بفرستد.
سرخ سقا می بایست، کاری می کرد که حارث به دلخواه از ازدواج رابعه با مرحب چشم می پوشید، و چنین کاری شدنی نبود مگر با به میان آمدن پای مردی دیگر، مردی قدرتمندتر، بانفوذتر و ثروتمندتر از مرحب؛ تنها وجود چنین شخصیتی می توانست تغییری در تصمیم های حارث بدهد.
او در ذهنش شخصیت های زمانه را به بررسی کشاند؛ شخصیتی که بتواند خللی در تصمیم حارث پدید آورد، در آن زمانه دو سه تن بودند که از دیگر افراد متنفذ، شایستگی افزون تری داشتند و امید به پیشرفت شان می رفت.
بر انجام سرخ سقا یکی از آنان را برگزید؛ مطالبی که می بایست به حارث می گفت، بارها و بارها در ذهنش بررسی کرد، به مرورشان پرداخت تا مطلبی را برگزیند که حاکم بلخ را یارای مخالفت با آن نباشد.


***

آن شب حارث، خستگی یاران از سفر آمده اش را بهانه کرد و زودتر از دیگر شب ها از بزم مرحب دل برگرفت، برای او عجیب بود که سرخ سقا و چهار نفر بلخی دیگر، به نزدش بیایند، آن هم با دستان تهی.
در تمام مدتی که بزم، رونق داشت، حارث به فکر فرو رفته بود، به اطرافیانش چشم دوخته بود و بی آن که ببیندشان، نوای ساز نوازندگان به گوشش می نشست، بی آن که به وضوح بشنود، همه ی هوش و حواسش بر محور یک مسأله می گشت، مسأله ی آمدن سرخ سقا.
هر چه بیشتر می اندیشید، کمتر نتیجه می گرفت، آمدن سرخ سقا به غور، برایش غیر عادی می نمود، به دفعات حارث از خودش سؤال کرده بود:
ـ بیش از چند روزی از آمدنم به غور نمی گذرد، چه روی داده است که سرخ سقا شتابان به اینجا آمده است؟ نکند فضیحتی در کار کرده باشد؟ رسوایی به بار آورده باشد؟ مردم را بر علیه من شورانده باشد؟ و...
این افکار، چندان او را رنجه داشتند که پس از بیرون آمدن از تالار بزم، سرخ سقا را به خوابگاه خود خواند و پرسش های کنجکاوی آمیزش را بی درنگ بر او فرو بارید:
ـ چه شده سرخ سقا؟ چه مرگت بوده است که چنین شتابان و هراسان آمده ای؟ مگر اتفاقی ناگوار افتاده است؟
سرخ سقا، در خوابگاه را بست، دست بر کمر حارث نهاد، در حالی که او به صدر خوابگاه رهنمون می شد، با صدایی ضعیف به او آرامش بخشید:
ـ هیچ اتفاق ناگواری روی نداده است، بلکه آمده ام خبری خوش به تو بدهم.
حارث نشست و به مخده ای تکیه داد، در کنار بسترش، شمعدانی قرار داشت که سه شمع در آن، شعله می کشید، شعله هایی لرزان، شعله هایی که گاه کوتاه می شدند و گاه بلند و به سویی متمایل. روشنایی آن شمعدان، سه چهار گام از محدوده ی بستر فراتر می رفت و به زحمت تا نزدیکی جایی که حارث و سرخ سقا در برابر هم نشسته بودند می رسید؛ با این وجود حاکم بلخ بی توجه به فضای نیمه ظلمانی خوابگاهش به صحبتش با غلام و یار دیرینش ادامه داد:
ـ خبر خوشی که برایم آورده ای کدام است؟
سرخ سقا، سینه ای صاف کرد، بزاق دهانش را فرو خورد تا بهتر بتواند حرف بزند:
ـ به گمان من، ازدواج مرحب با رابعه نباید سر بگیرد.
به سان اسپندی که بر آتش ریخته باشند، حارث از جایش پرید و با لحنی که شگفتی، ملامت و اعتراض در آن به هم آمیخته بود گفت:
ـ چه می گویی مرد! مگر عقل از سرت پریده است؟ من یک دنیا امید به مرحب داده ام، کارمان از بحث درباره ی ازدواج گذشته است، همین امشب و فردا است که باید دست به کار تدارک جشن ها و برپایی مراسم شویم.
سرخ سقا، همچنان آرام، بر جای ماند، به حاکم بلخ مجال داد، هر چه که می خواهد بگوید، آن گاه به ارائه ی توضیحاتش پرداخت:
ـ حارث، تو قدر رابعه را بهتر از هر کس می دانی، او به زین العرب شهرت یافته است، همگان او را زینت عرب می نامند، پس بر تو است که همسری مناسب برایش بیابی.
حاکم بلخ چشم دراند و در آن فضای نیمه تاریک به غلامش دیده دوخت:
ـ یعنی می خواهی بگویی، انتخابم درست نبوده است؟! خودت بگو چه کسی شایسته تر از مرحب؟ حاکم...
سرخ سقا به میان کلامش آمد:
ـ تا چندی پیش، مرحب بهترین انتخاب بود، اما حالا دیگر نیست، حاکم سمرقند، او را خواهان است، مردی که آینده ای درخشان دارد، تعداد سپاهیانش ده برابر سپاهیان مرحب اند؛ اگر چه او به جوانی مرحب نیست، گو اما؛ تو می توانی با بهره گیری از قدرت نظامی او، بر دامنه ی سرزمینی که به اختیار داری بیفزایی و بر مردمان افزون تری فرمان برانی.
حارث با شگفتی سؤال کرد:
ـ چنین مطالبی را از کجا یافته ای؟ چگونه خبر شده ای که حاکم تمامی خراسان خواستگار رابعه است؟
سرخ سقا، پس از مکثی مختصر پاسخ داد:
ـ من بر آیند و روند مسافران به بلخ نظارت داشته ام، گروهی از تجار سمرقندی را دیده ام که به شهرمان آمده بودند، به طوری که رابعه می گفت آن بازرگانان، سپاهیان نصر سامانی بوده اند و بزرگان آن خطه، که جامه دگر کرده بودند و به خواستگاری رابعه آمده بودند.
اگر آنچه که سرخ سقا می گفت، حقیقت داشت، اگر سخنانش رنگ واقعیت به خود می گرفت، افتخار چون باران، سخاوتمندانه بر سر و روی حارث می بارید، حاکم سمرقند، آدمی عادی نبود، درباری مفصل داشت، از خاندان سامانیان بود، از دودمان سامان خدا که در زمان مأمون عباسی به اسلام گرویده بودند و خود را از بازماندگان بهرام چوبینه می دانستند، بازماندگان همان سردار شجاعی که با خسرو پرویز ساسانی درافتاده بود.
حارث شنیده بود که نصربن احمد، حاکم خراسان، شاعران و سرایندگان بزرگی را به خدمت دارد. شاعرانی چون کسایی مروزی و رودکی سمرقندی. شاعرانی که اشعارشان، از نهایت ظرافت و نازک اندیشی برخوردارند، و او این شاعران را با صله بخشیدن های خارج از اندازه، در دربارش نگه داشته است.
از نظر سن و سال نصر با رابعه نمی خواند، می توانست جای پدرش باشد، از آن هم بالاتر، جای جدش. اما این مسایل برای حارث مهم نبود، او نیاز به پشتوانه ای از قدرت داشت، با رویه ی فسادآمیزی که او در پیش گرفته بود، مسلم می دانست مردم چندان مهرش را به دل ندارند، با او یکدل نیستند، اگر گاه با حضورش در اجتماعات هلهله ای سر می دهند و برایش آرزوی توفیق و سعادت می کنند، از سر اجبار است، در پس این هلهله ها و آرزو کردن ها، احساساتی که منشأیی از محبت داشته باشد نیست، بر حارث مسلم بود که مردم اگر فرصتی بیابند، بر علیه اش شورش می کنند، او را از تخت به زیر می کشند و به خاک سیاه می نشانند.
در چنین موقعیتی، نصر بیش از مرحب به کارش می آمد. او می توانست با تکیه بر قدرت سامانیان، حکومتش را تبدیل به حکومتی پایدار کند. اگر میان نصر و رابعه پیوندی تحقق می یافت، خود حارث، زیر سایه ی قدرت سامانیان می رفت، آن گاه نه مرحب، که دیگر حاکمان را نیز یارای آن نبود که با او پنجه در پنجه دراندازند، با او به مخالفت برخیزند.
حارث از سویی به مرحب پیمان سپرده بود که رابعه را به ازدواجش درآورد و از سوی دیگر، وسوسه ی دستیابی به قدرت و شوکت بیشتر به جانش افتاده بود، پیمانش در برابر وسوسه ها ، استواری نمی شناخت. او با بلاتکلیفی، دستی بر زانویش زد و پرسید:
ـ تکلیف چیست سرخ سقا؟ ... در چنین مرحله ای چه باید کرد؟
سرخ سقا با لحنی شمرده برایش دلیل آورد:
ـ تکلیف روشن است حارث، باید همراه سپاهت به بلخ بازگردی، هر چه شتابناک تر بهتر، اما نباید بگذاری مرحب، علت بازگشتت را دریابد، او اگر هم اینک دریابد که باز با ازدواجش با رابعه مخالف شده ای، به طور قطع دست به شمشیر خواهد برد و در چنین شرایطی مردان ما را آن استحکام نیست که در جنگی نابرابر شرکت جویند...تو باید بهانه ای بجویی، برای بازگشت شتابانت.
مرد اهریمن اندیش، پس از سکوتی مختصر ادامه داد:
ـ بهانه را برای چنین مواقعی خلق کرده اند، به او بگو زمام امور حکومتی از دستت در رفته است و بهتر است هر چه زودتر به بلخ بازگردی، سر و سامانی به اوضاع بدهی و منتظر بمانی تا مرحب مجدداً به ولایتت بیاید و عروسش را ببرد.
حارث با نگرانی و اندیشمندانه دیگر بار پرسید:
ـ چنین بهانه هایی برای مدتی، مخفی می مانند، اگر مدتی گذشت و مرحب از واقعیت ها باخبر شد، چه کنم؟
سرخ سقا لبخندی موذیانه بر لب آورد:
ـ اگر زمانی او متوجه شود که بهانه هایی واهی تحویلش داده ای، باز هم کاری از پیش نخواهد برد، چرا که تو می توانی با اتکا بر سپاهیان نصر سامانی، هر ندای مخالفی را در گلو خاموش سازی و هر دشمنی را چنان به خاک تیره بیندازی که نیروی برخاستنش نباشد.
سخنان سرخ سقا به دلش نشست، در آن روزگاران، قدرتی برتر از قدرت آل سامان در آن منطقه وجود
نداشت.


***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید