نمایش پست تنها
  #77  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

حارث و همراهانش، خیلی سریع توانستند پای در رکاب کنند و راه بلخ را در پیش گیرند، نه به سادگی بلکه با بدرقه ای جانانه که مرحب و مشاوران و رجالش از آنان به عمل آوردند، بهانه هایی که سرخ سقا به حارث آموخته بود، بهترین نتیجه را به بار آورده بود و بدون کمترین تردیدی به پذیرش مرحب رسیده بود:
ـ از این رو مرحب، ارمغان های بسیار همراه کاروان حارث کرد، ارمغان هایی برای رابعه، برای دختری که می پنداشت در آتیه ای نزدیک به همسریش در می آید.
مرحب برنامه ها چیده بود، می خواست پس از هفته ای با سپاهی گران به بلخ برود و با کوکبه و دبدبه هر چه تمام تر، عروسش را به خانه ی بخت آورد، می خواست جشنی بر پا دارد که تا آن زمان سابقه نداشته است. از بلخ تا قصر غور، بیابان ها را با آوای سازها بیآکند، ریگ ها، سنگ ها و سنگلاخ های دشت ها را در شادی خود سهیم کند؛ او برای خود دلیل می آورد:
ـ همواره لشکر کشیده ایم تا در جنگی شرکت جوییم، چه اشکالی دارد که یک بار لشکرکشی ام برای عشق باشد و برای شادی... برو حارث، به شهرت بازگرد، من در پی تو می آیم، نمی گذارم زمان زیادی بر پیمانت بگذرد.


27

ورطه ی بلاخیز

ماجده تا کام بلا رفته بود و بازگشته بود، بی آن که گرد ننگ بر دامانش بنشیند، زندگی اش در اندک مدتی ، زیر و زبر شده بود، از این رو به آن رو. ابتدا او را به مسیری کشانده بودند که جز بدنامی و رسوایی، چیزی دیگر در خود نداشت، در نیمه راه این مسیر، به یاریش آمده بودند تا او را به جاده ی خوشبختی و شادکامی رهنمون شوند.
رابعه و بکتاش، عشق را می شناختند، می دانستند اگر پرتوی عشق، بر قلب کسی بتابد، زندگی اش، صفایی خواهد یافت، روزهایش حرارتی دلپذیر پیدا خواهد کرد، و شب هایش ستاره باران خواهد شد، ستارگانی که نورشان را از خورشید نیمروز وام گرفته اند.
همین دانستن، همین شناخت از عشق، دو عاشق را بر آن داشته بود که برای سر و سامان دادن به کار ماجده و مهدی بشتابند و نگذارند کار دل، مشکل شود، رابعه به طریقی به حمایت از آن دو برخاسته بود و بکتاش به طریقی دیگر. هزینه های جشن عروسی ماجده و مهدی را رابعه تقبل کرده بود و فراهم آوردن زمینه ی برگذاری چنین جشنی را بکتاش.
عشاق راستین، معنای وصال را می دانند، معنای پیوستن دو روح به یکدیگر، معنای یگانه شدن دو تن؛ برای چنین عاشقانی، به پایان رسیدن دوران هجران دلدادگان دیگر، اوج سعادت است، چرا که خود در راه عشق، مشقت ها دیده اند و مرارت ها تحمل کرده اند، تلخی فراق را چشیده اند، نه با دهان که با کام جان!
... و آن شب، دوره ی هجران به آخر رسیده بود، می بایست ماجده و مهدی را دست به دست هم می دادند و روانه ی حجله می کردند.
سرای محقر سعید آسیابان، گنجایش آن را نداشت که ده ها مهمان را به خود بپذیرد، به فرمان رابعه، باغی را آراسته بودند، با مشعل های فروزان، در دل سیاه شب رخنه کرده بودند، در میان درخت ها، هر جا که مختصر فضای مناسبی، برای نشستن به چشم می آمد، فرشی گسترده بودند.
در قسمتی از باغ، طباخان ماهر شهر را به خدمت کشانده بودند، تا بهترین خوراکی ها را تدارک ببینند، و نیز مطربانی را به فعالیت واداشته بودند تا با آوازشان، تا با نوای سازشان، موجی از شادی در باغ به وجود آورند، موجی که سکون و سکوت را کمتر می شناخت، و کمتر از صدا می افتاد.
برای مردهای مهمان جایگاهی برگزیده بودند و برای زنان نیز جایگاهی دیگر، به غیر از این دو جایگاه، در گوشه و کنار باغ، در پناه درختان برافراشته، نیز محل هایی به کسانی اختصاص یافته بود که بتوانند در گروه های چند نفره، دور هم بر فرشی بنشینند، زن و مرد، کوچک و بزرگ، گروه هایی که هر یک، اعضای خانواده ای را شامل می شدند، اعضای خانواده ای که خوش تر می داشتند به جای رفتن به جایگاه مخصوص زنان یا مردان، در کنار هم باشند، هم از دور گوش به ساز و آواز داشته باشند و هم دستی بر سفره ی خوراکی ها و میوه هایی که به تناسب تعدادشان گسترده می شد ببرند.
ترتیب دادن چنین جشنی ، آماده کردن چنین باغی برای پذیرش مهمانان، به طول انجامید، علاوه بر این دوختن جامه ای که بر تن ماجده استوار باشد، نیز چند روزی وقت گرفت و نیز انجام دیگر ضروریات یک جشن.
همه چیز برای برگزاری جشن عروسی، مهیا بود، اما سعید آسیابان، انتظار بکتاش را می کشید، تا مردی که همه ی زحمات برگزاری چنان جشنی را متقبل شده بود، در آن لحظات فرخنده در باغ حضور یابد، و ماجده که آراسته تر از همیشه در جمع دختران و زنان نشسته بود، انتظار رابعه را می کشید، انتظار کسی را که زندگی اش را کاملاً دگرگون کرده بود، دختر جوان تا رفتن به حجله، فقط ساعاتی چند وقت داشت و می خواست در این ساعات بارها بوسه ی قدردانی در دستان رابعه بنشاند و سر بر شانه اش بگذارد و گریه اش را سر دهد، گریه ی شوق.
... و آن دو، آن شب دیر کرده بودند، جشن به آخرین ساعاتش نزدیک می شد و هنوز خبری از آنها نشده بود.
آدم های کم بضاعت، وقتی که زیر بار محنت محبت کسی می روند، در مواقع خاصی، تعبیرهای خاصی از کارها و شرایط به عمل می آورند، سعید آسیابان هم، چنین بود، او نیامدن رابعه و بکتاش را به طور جداگانه به آن جشن، ناشی از فاصله ی طبقاتی موجود، میان خانواده ی خود و آنان تعبیر می کرد، می پنداشت امیرزاده رابعه، الطاف احسانش را انجام داده است و به رضای دل خود رسیده است و دیگر وظیفه ای برای خود نمی شناسند، بکتاش هم، خدمت خود را تمام شده تلقی می کند و ضرورتی نمی بیند که اوقاتش را در جشنی بگذارند که برای یک قشر نازل اجتماعی بر پا شده است.
ماجده، هم کمابیش چنان تلقی و برداشتی از تأخیر داشت، فقط مهدی بود که در آن خانواده ی کوچک، به چنین مسایلی نمی اندیشید، همه ی فکر و حواسش بر محور سعادتی دور می زد که به یکباره نصیبش
شده بود.
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید