نمایش پست تنها
  #8  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

عفیفه، شوخ طبعی و اعتراضش را به هم آمیخت:
ـ وقت، از دست تان به در رفته است، شما دو تا را هیچ جا نمی توان یافت، به جز اینجا! شب فرا رسیده است، روز تمام شده است و حرف هایتان تمامی ندارد؛ نمی گویید شمایی که اینجا، کنار هم جا خوش کرده اید، ده ها نفر را به انتظار گذاشته اید؟ نمی گویید خانواده ی عروس و داماد، ورود شما را منتظرند؟
حضور عفیفه بر بام قصر بلخ، دو دلباخته را متوجه کرد که بس کارهای مهم را ناکرده گذاشته اند و با هم صحبت داشته اند، دل به عشق سپرده اند و به رویا مجال آن داده اند که اوقات شان را زینت دهد.
عفیفه مجدداً به سخن درآمد، این بار لحنش، نشانی از سرزنش نداشت، بلکه به آنان تکلیف می کرد:
ـ به پا خیزید، سری به جشن عروسی بزنید، در شادی مهدی و ماجده سهیم شوید، شتاب کنید، تا پایان جشن چندان زمانی نمانده است.
عفیفه راست می گفت، دایه ی پیر، وظیفه ی انسانی شان را به خاطرشان می آورد، این را هر دو شان می دانستند، ولی برایشان مشکل بود دل از چنان خلوتی گرفتن، سخنان خود را نیمه تمام بر جای نهادن؛ برای دقایقی از عاشقانه ترین لحظات زندگی شان به درآمدن و به دنیای واقعیات پیوستن.
رابعه، زودتر از بکتاش، خود را از چنگال شرم رهانید و به عفیفه دستور داد:
ـ به شبستانم برو ، جامه ای که هنگام سواری به تن می کنم، حاضر کن، نام شب را از نگهبانان بپرس؛ و نیز مقنعه ای برایم آماده کن تا من و بکتاش سری به جشن بزنیم.
چشمان عفیفه از شگفتی گرد شد، او اعجابش را در پرده نگه نداشت و بر زبان آورد:
ـ به همین سادگی؟! یک مرد و یک دختر مقنعه پوش، به تنهایی در دل شب، شانه به شانه ی هم اسب بتازند، گزمه ها و پاسداران شب را به حیرت فرو برند. از رسوایی نهراسند... نه رابعه، چنین کاری شدنی نیست، نمی گذارم عشق، عقلت را به باد دهد و تو را به کارهایی بگمارد که تار و پود و ذره ذره ی وجودشان با خطر عجین است.
و بار دیگر، منزلت امیرزاده را نادیده انگاشت، چرا که چندین سال مراقبت از او، چندین سال خدمت به او، این حق را برایش ایجاد کرده بود که مادرانه توصیه هایی که دارد بر زبان آورد، مادرانه و بی ملاحظه و رودربایستی. عفیفه گفت:
ـ پوشاک سواریت را مهیا می کنم، اما تو بر کجاوه ای خواهی نشست و به جشن خواهی رفت، به همراه چندین تن از شمشیرزنان، با رعایت تشریفات، بهتر است بکتاش نیز برای حضور در چنین جشنی، فکری برای خود بکند، این را گفته باشم در محوطه ی باغ، هیچ یک تان، به هم آشنایی ندهید، مردم در قصه پردازی، ذوقی تام دارند و در شایعه سازی مهارتی کامل.
حرف های عفیفه، چنان معقول و منطقی می نمود که جایی برای چند و چون باقی نمی گذاشت. رابعه گفته ها و توصیه های عفیفه را پذیرفت:
ـ بسیار خوب دایه، تا تو بروی و ترتیب کارهایی که گفتی بدهی، من به شبستانم خواهم آمد، فقط چند کلام دیگر به بکتاش خواهم گفت و خواهم آمد.
عفیفه در حالی که از آنان دور می شد، به امیرزاده تذکر داد:
ـ مبادا این چند کلامت مبدل به دیوانی از گفته ها و شعرها شود! وقت تنگ است و سعید آسیابان و خانواده اش، تو را منتظر.
لبخندی با این گفته، بر لبان رابعه جان گرفت، او آنقدر صبور ماند تا دایه اش از پشت بام قصر برود، آنگاه دستانش را بر زمین نهاد و ضامن تنش کرد تا برخاستن برایش آسان تر شود.
رابعه برخاست، بکتاش نیز چنین کرد، دو عاشق در برابر هم قرار داشتند، هر دو خوش قد و قامت، رابعه در مقایسه با دیگر دختران و زنان، بلندبالا و رعنا بود، اما قدش به زحمت تا حوالی گردن بکتاش می رسید: بکتاش آیتی بود از ورزیدگی، با جسمی به رشد کامل دست یافته، سینه ای فراخ، بازوانی عضلانی و پیچ در پیچ.
دختر جوان، مضطربانه گفت:
ـ چه زود، این اوقات خوشمان، دارد به آخر می رسد، تصور می کنم تا بازگشتن برادرم از سفر، چند روزی بیش باقی نمانده باشد شاید هم امروز یا فردا پیدایش شود.
اضطراب رابعه به بکتاش هم سرایت کرد:
ـ آن سرخ سقایی که من می شناسم، نمی گذارد برادرت مدت زمان زیادی نزد مرحب بماند، او را شتابان به بلخ می کشاند تا با استفاده از تسلطی که بر حارث دارد بتواند برنامه های اهریمنی و پلیدش را به اجرا درآورد.
رابعه سرش را بالا گرفت و به چشمان بکتاش دیده دوخت، با آن که هوا تاریک بود، بکتاش، برق دو قطره اشکی که بر چشمان رابعه نشسته بود دید، اما فرصت این را به دست نیاورد تا برای تسلای دختر عاشق، کلامی بر زبان آورد؛ چرا که رابعه تنگدلانه عزمش را برای عشقش بیان کرد:
ـ از عشق تو در نمی گذرم بکتاش، حتی اگر ناگزیر شوم از جانم درگذرم، در زندگی من، فقط یک عشق وجود دارد، عشقی که موجب بالندگی احساسم شده است، و با همین عشقم هم می میرم.


***

رابعه با کجاوه به جشن عروسی ماجده آمده بود، او همین که پای از کجاوه بر زمین نهاد، خود را با استقبالی گرم مواجه دید، مهمانان به در باغ آمده بودند، از زن و مرد، از پیر و جوان، تا امیرزاده ای مقنعه پوش را ببینند که بی توجه به سلسله مراتب اجتماعی می خواست در جشن نداران و زحمت کشان جامعه ی بلخ، حضور یابد.
سعید آسیابان، پیشاپیش استقبال کنندگان بود، و در کنارش دخترش، و نیز مهدی دامادش، ماجده با دیدن رابعه، خود را بر پاهایش انداخت، می خواست بوسه های قدر دانی اش را بر پای امیرزاده بنشاند، می خواست بوسه های صمیمانه اش را نثار قدوم کسی کند که سعادت به دست آمده اش را مدیون او بود، ولی ماجده موفق نشد دومین بوسه اش را به بدرقه ی بوسه ی اولش بفرستد، چرا که رابعه شتابان خم شد، شانه های نوعروس را گرفت و او را بر آن داشت که قد راست کند، آنگاه با ملایمت و مهربانی به کلامش ادامه داد:
ـ چه خبرت است دختر؟ خودت را به زمین می اندازی که چه شود؟ که جامه ات گرد و خاک به خود بگیرد؟ جامه ی عروسیت کثیف شود؟ یک بار و برای همیشه به تو و دیگران می گویم که با دیدن من چنین نکنند، من انسان های ایستاده را بیشتر دوست دارم تا بر خاک افتادگان را.
و یکی از دستانش را دور کمر عروس، حلقه زد و با او پا به پا شد تا به قسمت زنانه ی جشن برود. تا رابعه به قسمت زنانه برسد، سعید آسیابان و دیگر به پیشواز آمدگان، به خوشامدگویی هایشان ادامه می دادند، هنوز یکی کلامش را به آخر نبرده بود که دیگری به سخن در می آمد.
مردها نیز به قسمت مردانه بازگشتند، به جایی که بکتاش هم حضور داشت، او مصلحت ندیده بود، با پیشوازکنندگان همراه شود و به استقبال رابعه برود، زیرا می دانست، اگر هم هوای سخنان خود را داشته باشند، باز هم نگاه های عاشقانه شان کفایت می کند برای رسوا ساختن شان.
با آن که پیش از آمدن رابعه هم ساز و آوازی در کار بود، جشن چنان که باید و شاید رونقی نداشت، پنداری همه ی زنان، هنرهایشان را ذخیره کرده بودند تا رابعه از راه برسد، آنگاه هر چه در چنته داشتند، رو کنند، دست بیفشانند، پای بکوبند و صدا در صدای هم اندازند و هلهله کنند.
وجود رابعه، رونق جشن را افزون تر کرده بود، با آن که قسمت مخصوص مردها، اندکی با قسمت زن ها فاصله داشت، و با آن که مردها را کاری به پای کوبی نبود و چنین کارهایی را مناسب خود نمی دانستند، بخصوص مردان سالمند که دو دو، سه سه کنار هم نشسته بودند و با یکدیگر صحبت می داشتند، آنانی که سعید آسیابان را می شناختند و از شوریدگی او در وقت غیبت دخترش خبر داشتند، گه گاه موضوع صحبت را به چنین جایی می کشاندند، به مرد پیر یادآور می شدند که غم و نکبت تا درگاه سرایش آمده بود، اما التفات خداوند سبب شده است که سعادت از راه برسد و تحولی در زندگی اش پدید آورد، خود مرد آسیابان نیز چنین باوری داشت و گاه در جواب مهمانانش می گفت:
ـ غم و بدبختی به مبارکبادم آمده بود، اما امیرزاده رابعه از راه رسید، دخترم را در پناه گرفت، سر و سامانی به زندگی مان داد، وگرنه شکی نیست، اینک من هم در جرگه ی مردانی بودم که ننگ به نام شان رنگ زده است.
معمولاً وقتی چنین گفت و گویی در می گرفت، بحث به جاهایی می کشید که اضطراب آور بود، مردم کارهای رابعه را تأیید می کردند و نیشتر انتقادشان را متوجه حارث می ساختند، او را ناشایسته می خواندند و از این که چندان پروای مردم را ندارد، زبان به انتقاد می گشودند و آرزو می کردند که ای کاش، ذره ای از حمیت و غیرت رابعه، در وجود برادرش بود.
اما در آن شب، سعید آسیابان با مردانی که دوستی و صمیمیت بیشتری داشت، مسأله ای در میان نهاد که اضطراب را به جان شان انداخت، نهال بدبینی را به عاملان حکومت در دل شان کاشت و بالنده کرد، نهالی که سریعاً رشد کرد و اندک زمانی نگذشت که تبدیل به درختی تناور شد، درختی تناور و ریشه دار؛ او جزئیات ماجرایی که بر دخترش رفته بود، برای آنان باز گفت، با لحنی که هم واقعیت را گفته باشد و هم ازدایره ی نزاکت خارج نشده باشد؛ سعید کلامش را این گونه به آخر برد:
ـ رابعه پس از نجات دادن رابعه، کسی که او را با همدستی یارانش ربوده بود، به حضور خواند، دخترم را نشانش داد و به او گفت: شرم نمی کنی برای دختر مردم چنی برنامه های غیر انسانی می چینی؟
سعید آسیابان، قدرت سخنوری نداشت، راه و روش قصه پردازی و کلام را به درازا کشاندن نمی دانست، از این رو حرف هایش را به اختصار برگزار می کرد، و با ساده گویی خود، خیلی زود به نتیجه رسید. او در ادامه ی گفته اش، این سؤال را مطرح کرد:
ـ می دانید آن مرد که بود؟ مسلماً نه، اگر از هم اینک روزها به تفکر بپردازید نخواهید توانست، حدس بزنید آن مرد کثیف چه کسی بوده است.
مرد پیر، مهمانانش را چندان به انتظار نگذاشت و با جمله ای، آن مرد را به آشنایان و یاران دیرینه اش شناساند:
ـ آن مرد رذل، کسی نبوده است به جز یکی از غلامان حارث، یکی از همان غلام هایی که چنان با حاکم به صمیمیت رسیده است که به دستور حارث، برایش سرایی در همسایگی قصر حکومتی بر پا کرده اند، سرایی دیوار به دیوار قصر حکومتی.
نگاه برخی از کسانی که دور بر سعید آسیابان نشسته بودند، در فضا به پرواز درآمد و بر روی بکتاش نشست، آنان دچار شگفتی غریبی شده بودند، ناخودآگاه این پرسش به ذهن شان خطور کرده بود که اگر آن مردی که برای ماجده دام گسترده بود، همین بکتاش است که به تنهایی گوشه ای نشسته است و خود را به خیالات دور و درازی سپرده است، چرا او را به چنین جشنی خوانده اند؟!


« پایان صفحه 280 »

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید