نمایش پست تنها
  #79  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

... سعید آسیابان نگذاشت، بهت و حیرت دوستانش ادامه ای یابد، او کلامش را چنین دنبال کرد:
ـ آن مردک هرزه، کسی نبوده است، به غیر از سرخ سقا، یار دیرینه ی حارث.
همین گفته کفایت می کرد تا راه را بر افکار باطلی که به مغز دوستانش ، خطور کرده بود بر بندد، یکی از آشنایان مرد آسیابان، سری به تأسف جنباند:
ـ از قبل هم قابل پیش بینی بود که افراد قدرتمند، در پی ریختن برنامه های فساد، دستی مؤثر داشته باشند، خودتان فکرش را بکنید، تا زمانی که حارث در بلخ بود، هر چند روز یک بار، دختری در شهرمان مفقود می شد و آبرو می باخت، پس از به سفر رفتن او، چنین برنامه هایی، کاهش چشمگیری یافت و فقط به یکی دو مورد تبدیل شد، و پس از به سفر رفتن سرخ سقا، امنیت به شهر باز گشته است، نشنیده ام در غیاب او، به ناموس کسی تعدی شده باشد.
سخنان آن مرد، ریشه در واقعیت داشت، به راستی چنین بود، در غیاب حاکم و سرخ سقا، امنیت شهر بلخ افزون تر شده بود.
جشن عروسی تا نزدیک سحر ادامه داشت، زنان همچنان شادمانه جنجال می کردند، در حالی که در قسمت مردانه، برخی از مردان، این نگرانی را به دل داشتند که هنگام بازگشت حارث و سرخ سقا، فجایع دوباره به بلخ پای بگشایند و آبروی بسیاری از خانواده ها به باد برود، این نگرانی نزد مردانی که زن یا دختری صاحب جمال در خانه داشتند از شدت بیشتری برخوردار بود.

28

دست افشانی

در شبی که جشن عروسی ماجده و مهدی برپا بود، روزگار بازی دیگری را آغاز کرد، و آن فرارسیدن حارث بود و همراهانش. حارث برنامه را به گونه ای چیده بود که نیمه شب به بلخ برسد، بزمی مختصر ترتیب دهد، خستگی سفر را از تن به در کند، و اگر ممکن شد در همان شب، رابعه را به حضور بخواند، از او بخواهد به بزمش پای بگشاید و با او درباره ی ازدواجش با نصر سامانی صحبت بدارد، و اگر رابعه خفته بود، چنین بحثی را به دیگر روز واگذارد.
هنگامی که حارث و مردانش به دم دروازه ی اصلی بلخ رسیدند، محافظان دروازه چون او را شناختند، بر او و مردانش در را گشودند؛ بی هیچ درنگی.
و حارث راهی قصرش شد، جامه ی سفر را از خود برگرفت، دستور لازم را برای برپایی بزم داد، بزمی بی ساز و سرود، او و سرخ سقا تنها کسانی بودند که در آن بزم حضور داشتند، برایشان سفره ای گسترده بودند، سفره ای زینت یافته به تنقلات و ظرفی چند شیرینی.
انتظار حارث را به جان آورد، شکیبایی در او رو به اضمحلال گذاشت، به کلی بی طاقتش کرد، او در تمام طول سفر، فقط و فقط به یک مسأله اندیشیده بود، مسأله ی ازدواج رابعه با نصر، او به خود وعده ها داده بود که پس از خویشاوند آل سامان شدن، در جرگه ی قدرتمندان زمان قرار گیرد، بر قلمروی حکومتش بیفزاید، قسمت اعظم خراسان را به زیر فرمان خود بکشد؛ تا بدین ترتیب همه ی آرزوها و خواسته هایش برآورده شود، اگر رابعه تن به ازدواج با شاه سامانی می داد، به راستی که چنین هم می شد.
حارث، تاب از کف داده، بی قرار شده، خواجه سرایی را فراخواند و به او دستور داد:
ـ هم اینک به شبستان خواهرم برو، اگر در خواب بود، به دایه اش تأکید کن بیدارش سازد و به او بگوید برادرش از سفر بازگشته است... به او بگوید برای خوابیدن و آسودن، همیشه وقت هست؛ هر چه زودتر به نزدم بشتابد که از هفته ها نادیدنش، تنگدل شدم.
خواجه سرا، با خلق و خوی حارث آشنا بود، می دانست بر حرف او نمی شود حرفی آورد و دلیلی تراشید، به همین جهت هیچ درنگی در کار نکرد و در پی فرمان حاکم بلخ رفت.
این دستور، سرخ سقا را خوش آمد، چرا که موفق به دیدار رابعه می شد، همان رابعه ای که او را وادار کرده بود که به غور برود و خللی در مذاکرات مرحب و حارث ایجاد کند، اکنون سرخ سقا بازگشته بود و در دل احساس مسرت می کرد که توانسته است به خوبی و آسانی، تغییری در تصمیم حارث بدهد.
مرد هرزه، به خودش نوید داد:
ـ رابعه پس از آن که متوجه شود، خواسته اش را برآورده ام، با من بر سر لطف خواهد آمد، من با او دیداری پنهانی خواهم کرد، شاید فردا یا روزی دیگر، به او خواهم گفت: شر مرحب را از زندگی ات ، کم کرده ام، به من دست دوستی بده، با من بر سر لطف بیا، تا با نقشه ای ، خواستگاری دروغین نصر سامانی را هم خنثی کنم.
و در دل دختر زیبا را مورد خطاب قرار داد:
ـ خواسته هایم را برآور رابعه، از بکتاش دست بکش، تو مردی را شایسته ای که چون من از فراست بهره ها داشته باشد؛ تو سزاوار زندگی با مردی هستی که بتواند از بدترین شرایط هم به نفع خود بهره برداری کند... رابعه، تو با همه ی محسناتت باید مرا نصیب شوی.
اگر حارث، ظرفی از شیرینی سرشار نمی کرد و آن را در برابر سرخ سقا نمی نهاد و او را تکلیف به خوردن نمی کرد:
ـ بخور سرخ سقا، به هیچ مسأله ای میندیش، فقط آینده را در نظر آور، آینده ای روشن، وقتی که من بر دامنه ی شهر های تحت فرمانم افزوده ام و به تو منصبی مهم تر از منصب کنونی ات بخشیده ام.
شاید سرخ سقا، همچنان در عالم خیال در حال گفت و گو با رابعه می ماند، اما سخنان حارث، او را از خیال پردازی ها باز داشت.
خواجه سرا بازگشت، با خبری که برای حارث خشنود کننده نبود:
ـ امیرزاده رابعه، شب گذشته در کاخ نبوده اند، به گونه ای که دایه شان و دیگر خدمه می گفتند، او به جشن عروسی یکی از اهالی بلخ تشریف برده اند.
چنین خبری بیش از آن که حارث را آشفته خاطر سازد، سرخ سقا را منقلب کرد، او نمی توانست به باور خود برساند رابعه در جشنی حضور یافته باشد، سرخ سقا از دیدارهای پنهانی رابعه و بکتاش خبر داشت، در یک لحظه تصوری او را بر آن داشت که از خشم، دندان هایش را به هم بفشارد:
ـ تو مرا فریب داده ای رابعه! مردی را فریفته ای که هیچ کس را یارای آن نیست از تارهای دام هایی که می تند، جان به سلامت ببرد، مرا از بلخ دور کرده ای تا بتوانی فارغ البال با بکتاش تنها باشی؟... اما این را به خاطر بسپار، حتی اگر یک روز از زندگی ات باقی مانده باشد، تو باید به همسری من درآیی!
اندیشه های خشم آلودی که به مغز سرخ سقا خطور کرده بود، بر چهره ی مردانه اش اثر گذاشت، حارث با همه ی پریشان خاطریش، این تغییر حالت را دریافت،او جامی از شربت آکند و به سوی سرخ سقا برد:
ـ من باید از غیبت رابعه، سر از پا نشناسم و از خشم به جان آیم، تو را چه شده است دوست من!... این افتخاری برای من است که دوستانم هر گاه که آشفته و پریشانم، بیشتر غم مرا می خورند تا خودم.
خواجه سرا بلاتکلیف در برابر آن دو بر پا مانده بود، به سان موجودی فراموش شده، سرخ سقا، جام شربت را از دست حارث گرفت، آن را شتابان به کام ریخت، لاجرعه سر کشید، به شربت اجازه ی ماندگاری در دهانش نداد تا مزه ی میخوش اش [ میخوش، به مزه ای تلخی و شیرینی می گویند، عوام آن را گس می خوانند ] بر سقف و جدارهای دهانش بنشیند، آنگاه با لحنی که رگه های خشم و حسد در آن ریشه دوانده بود، گفت:
ـ کسی را به دنبال بکتاش بفرست، این بزم دو نفره را چندان رونق و لطفی نیست، به او بگو بیاید تا بدانیم در غیاب مان بر بلخ و بلخیان چه گذشته است.
حارث بی آن که درنگی در کار کند، یا پیشنهاد سرخ سقا را محک بزند، نگاهش را متوجه خواجه سرا کرد و دستور داد:
ـ همین الساعه به سرای بکتاش برو، او را اگر هم در بستر خوابی ناز خفته باشد، بیدار کن و به اینجا بکشان.
بلاتکلیفی خواجه سرا به آخر رسیده بود، دیگر نیازی نبود که او ایستاده بر جا بماند، خواجه سرا برای اجرای دستور حاکم تازه از سفر بازگشته ی بلخ، روان شد.
تا خواجه سرا به سرای بکتاش برود و باز گردد، دقایقی چند به درازا کشید، و در این مدت، سرخ سقا فرصت این را یافت تا زمینه را برای یکی از نقشه های مزدورانه اش مساعد کند.
سرخ سقا، چند جام شربت را پیاپی پیمود تا زبان گویایی یافت:
ـ رابعه، خواهر تو است حارث، اختیارش به دست تو؛ مرگ و زندگی اش نیز به دست تو، نمی خواهم بد دلت کنم، اما هیچ صورت خوشی ندارد که یک امیرزاده، آن هم با صباحت و شخصیت رابعه، شب ها را دور از شبستانش بگذراند.
با آن که خشم در وجود حارث، مهار گسسته بود، او در صدد دفاع از خواهرش برآمد:
ـرابعه، هر جا برود و هر گاه برود، نمی توان در نجابتش شکی به خود راه داد، او پاک تر از آن است که به تصور بگنجد، دست پرورده ی پدرم کعب است و تربیت شده ی دانشمند فهیمی چون عمید، مع الوصف من نیز با تو هم عقیده ام، شب بیرون ماندن از قصر برای دختران جوان و زیبایی چون رابعه، صحیح نیست.
سرخ سقا، لبخندی معنادار بر لب آورد و با کلامی طعنه آلود سخنانش را پی گرفت:
ـ این گناه است اگر کسی در پاکی و نجابت رابعه، شکی به خود راه دهد، اما مردم چنان چشم سفیدند که اگر خروارها خوبی به پایشان بریزی، باز هم، دست از شایعه پراکنی بر نمی دارند؛ هر چه بر زبان شان می آید می گویند، هر تهمت و افترایی به آدم می چسبانند.
و برای آن که کاملاً حارث را تحت تأثیر کلامش قرار دهد، افزود:
ـ آنچه من می گویم برای مصلحت است، رابعه اگر می خواست به کسی لطفی بورزد، مگر می توانست، در این قصر جشنی به پا دارد، در این کاخ گسترده، با حجره های متعدد و تو در تو؟... تو نباید بگذاری...
هنوز سرخ سقا، کلامش را در دهان داشت، که خواجه سرا باز آمد، با این خبر:
ـ سرورم! شب دوشین بکتاش هم در سرایش نبوده است!
خبری که بدبینی و شگفتی را چون شرری به جان حارث انداخت، سرخ سقا به جای حاکم بلخ به حرف درآمد و خواجه سرا را مخاطب قرار داد:
ـ برو و ما را تنها بگذار، اما این را به خاطر داشته باش که اگر کلامی درباره ی فرمان های حاکم، جایی بگویی، زبانت را از پس حلقت به در خواهم کشید.
این تهدید را خواجه سرا بر خود هموار کرد و به آنان اطمینان داد:
ـ من به وظایف خود آشنایم... بسی مسایل در ان قصر می گذرد و من، جایی باز نگفته ام...
حارث او را از پر حرفی باز داشت:
ـ مگر نشنیدی سرخ سقا چه گفت؟ گورت را گم کن و تنهایمان بگذار.
خواجه سرا، بیرون رفت و سرخ سقا، فرصت آن را یافت تا بد دلانه پرسشی مطرح کند:
ـ شب دوشین رابعه در شبستانش نبوده است و بکتاش در سرایش! این امر به چه معناست؟
چنین پرسشی سبب شد، معمایی در برابر چشمان حاکم بلخ قرار گیرد، او نگاهش را به چشمان مصاحبش دوخت، از همین نگاه، سرخ سقا دریافت، چه آتشی به جان حارث زده است، آتشی که حتی در چشمان او هم زبانه می کشید.


***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید