
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
جشن عروسی به آخر رسیده بود، مهمانان از ساعتی پیش، به تدریج محوطه ی باغ را ترک گفته بودند، رابعه نیز خود را مهیای بازگشت به قصر بلخ کرد، او یک شب از دیدار یارش، دل بر گرفته بود، مصاحبت با او را به اختصار برگزار کرده بود تا ماجده و مهدی را خرسند سازد، تا عروس و داماد و خانواده شان را مورد مهر و محبت قرار دهد.
رابعه را همه ی افراد خانواده ی عروس و داماد تا حوالی کجاوه اش بدرقه کردند، تا او در آن جای گیرد و به همراه محافظانش به قصر بازگردد، رابعه در میان بدرقه کنندگان نگاهش را به جستجوی بکتاش فرستاد، او را نیافت، تنگ دل در کنار کجاوه نشست و برای آخرین بار پرده ی حریر کجاوه را به سویی زد. نگاهی به اطراف انداخت، بدان امید که مگر اقبالش بلند باشد و بتواند محبوبش را ببیند.
این بار اقبالش، بلند بود، دختر عاشق، بکتاش را دید که سوار بر اسب، خود را مهیای بازگشت به سرای خود کرده است. در آن سحرگاه، در یک لحظه، نگاه آن دو، دورادور در هم گره خورد؛ رابعه زیر لب زمزمه کرد:
ـ همین نگاه مرا بس... خیال این نگاه با من می ماند تا دیدارمان تجدید شود.
هم کجاوه به راه افتاد و نیز همراهان رابعه. بکتاش با پاشنه ی پایش، ضربه ای به پهلوی اسبش وارد آورد و به راهش انداخت، مسیر دو عاشق مشترک بود، ولی آن دو اجبار داشتند از دو راه متفاوت، به سکونت گاه هایشان باز گردند تا شکی نینگیزند.
رابعه در کجاوه نشسته بود و به بکتاش می اندیشید:
ـ بکتاش! راه عاشقان از هم جدا مباد؛ چرا باید عشق را پنهان داشت، عشقی که از قلب های گرم و ناآرام می جوشد، من به راهی می روم و تو به راهی، اما هر دو راه در نهایت به یک مقصد منتهی می شوند، من به قصرم فرود می آیم و تو به سرایت که در نزدیکی قصر بلخ است، تنها حایلی که میان ما است، دیواری است که سکونتگاه تو را از سکونتگاه من جدا می کند، باید این حایل را برداشت، اگر این دیوار فرو بریزد، اگر مرزی عشق مان را به محدودیت نکشاند، فراق مان به وصل مبدل خواهد شد.
ولی این اندیشه به تلخی گرایید و به اضطراب آمیخت:
ـ دیوارهایی که با خشت و گل برافراشته شده اند، در هم ریختنی است، آنچه که به آسانی ویرانی نمی پذیرد، دیوارهایی است که سنن و آداب اجتماعی، میان مان کشیده است، در عشق سلسله مراتبی وجود ندارد، عشق فقیر و غنی نمی شناسد، تفاخر به مقام را در عشق راهی نیست، چرا که هیچ مقامی ، برتر از مقام عشق نیست.
و مصمم شد، عزمش را جزم کرد، برای فرو ریختن دیوارها، برای در هم شکستن سنت ها و برای از هم گسستن قید و بندها، تا راه وصال به معشوق را هموار کند.
بکتاش هم، سوار بر اسب، خود را به دست خیال سپرده بود، گویی که او بر توسن خیال و رویا سوار شده بود، راه را به اسبش نشان نمی داد، برای مرکبش، مسیری تعیین نمی کرد، او را به حال خود گذاشته بود که به هر جا و هر سو که می خواهد برود، یورتمه برود، بتازد، گام آهسته کند، به پاهایش سرعت دهد، هر کاری را که خوش دارد به انجام برساند؛ بکتاش اختیارش را به دست اسبش سپرده بود و خود غرقه در افکارش بود:
ـ امشب، شب عروسی مهدی و ماجده بود، شبی که آخرین نفس هایش را می کشد، شبی که به سحر پیوسته است، تاریکی ها پای به گریز گذاشته اند، اندک مدتی بعد، روز فرا می رسد، روزی که با وصال دو عاشق، آغاز می شود، هم اینک که من پای در رکاب دارم، ماجده و مهدی، روح هایشان را کنار هم نهاده اند، پیوندشان داده اند، زهر هجران را از تن در کرده اند و شهد وصال را سر کشیده اند، اگر غلامی بیش نبودم، چنین شبی می توانست به ما تعلق گیرد: نیازی هم به جشن و پایکوبی نبود، عاشقان به وصال رسیده، همیشه در قلب شان جشن و سروری بر پاست.
و به او هم، اضطرابی رخ نمایاند، اضطرابی که مشابه اش در مسیری دیگر گریبانگیر رابعه شده بود:
ـ به جان آمده ام از این همه قید و بند! زندگی را چه در سر است که این همه فراق و جدایی را نصیب عاشقان کرده است؟ اگر سدهایی که میان من و رابعه کشیده شده است، در هم می ریخت، اگر می توانستیم راه گریزی بیابیم از این سنت های دست و پاگیر، دیگر نیازی به دیدارهای پنهانی نبود، همه ی ترسم از آن است که روزی راز این دیدارها از پرده بیرون بیفتد و رسوایی از راه برسد.
تصور این که روزی، ماجرای عشقش به رابعه، نقل محافل شود، لرزه بر تنش انداخت، اگر چنین می شد، نه او که جان رابعه هم به خطر می افتاد، او در دلش واگویه کرد:
ـ اگر مردم از عشق من و رابعه خبر شوند، اگر حارث بداند مرا با خواهر گرانقدرش، سر و سری هست، زنده ام نخواهد گذاشت، چه می گویم، زنده مان نخواهد گذاشت، و در این میانه آن که بیشتر زیان می بیند رابعه است، من غلامی بیش نیستم، یک غلام شمشیرزن و جنگاور و این را می دانم جنگاوران، همیشه با پاهای خود به سرایشان باز نمی گردند، گاهی جسد آنان را بر سر دست، به سکونتگاه شان می آورند و تحویل عزیزان شان می دهند، من به مرگ خود راضی ام، ولی حیف است گزندی به رابعه برسد، تن لطیف چون برگ گلش شکنجه شود، بریده باد زبانم، حیف است وجود نازنینش را به دار بکشند...
رابعه به راهی می رفت و بکتاش به راهی، هر دو به اسارت افکار درآمده، افکاری خوشایند و ناخوشایند.
سرانجام هر دو به مقصد شان رسیدند، رابعه زودتر و بکتاش ساعتی دیرتر.
در برابر قصر بلخ، رابعه از کجاوه به در آمد، بی اعتنا به محافظان در اصلی قصر که یک دنیا شگفتی در چشمان شان داشتند، به سوی شبستانش راه افتاد، تا اندکی...
« پایان صفحه 290 »
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|