نمایش پست تنها
  #82  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

من گستاخانه چشم در چشم سرنوشت می دوزم، خیره نگاهش می کنم و به استقبال خطر می روم، بکتاش باور بدار، جسم و جانم آماده ی پذیرایی از مرگ است. غیبت شبانه مان، بی هیچ تردیدی، حارث را به اندیشه فرو برده است، شرر بدگمانی را به جانش زده است، اگر سرخ سقا در کنارش باشد، مسلماً او بر سوءظن برادرم دامن زده است؛ این مرد پلید را با عشق کاری نیست، اصلاً معنای عشق را نمی داند، در زندگی اش، فقط هرزگی و انتقام، عمده ترین نقش ها را بر عهده دارد؛ اما اگر در میدان شهر آتشی بیفروزد، اگر داری بر پا کنند و مرا بر آن بندند، و اگر شعله های آتش را بر جانم بیندازند، شک مدار تا زمانی که زنده ام، عشق تو را فریاد خواهم کشید، از تو نام خواهم برد؛ و زمانی که کاملاً در شراره های جور و ستم بسوزم و خاکستر شوم، از خاکسترم بوی عشق خواهد آمد، عشق تو.
ساعتی چند بود که رابعه در بسترش آرمیده بود تا خستگی را از ذرات وجودش بتاراند و خود را به خواب بسپارد، پلک هایش را بر هم نهاده بود، راه تماشا را بر چشمانش بسته بود، اما خواب، کمترین سراغی از او نمی گرفت، خواب با او به الفت نمی رسید. افکار درهم و برهم با دل پر غمش دست اتحاد داده بودند تا او را به جان آورند؛ کلافه اش کنند، ذله اش کنند و راه را بر همه ی خیالات عاشقانه بربندند.
دختر عاشق را دمی از امواج سرکش اندیشه های روان پریش، آسودگی نبود، رابعه مضطربانه آینده را در نظرش مجسم می کرد، زمانی که توسط برادرش احضار شود، مورد خشمش قرار گیرد؛ گاه بر سر این تصمیم می شد که بر پای برادرش بیفتد، با خواهش و زاری از او بخواهد:
ـ حارث! غلامت را به من بده، بکتاش شایسته ی آن است که من بالینم را با او قسمت کنم، من بر او عاشقم، به خاطر شادی روح پدرمان کعب، مرا به عشقم برسان، حارث این رابعه است که زبان به خواهش و تمنا گشوده است، این رابعه است که از تو، عشقش را گدایی می کند، بزرگوار باش حارث، مگذار خواهرت در شعله های آتش هجران بگدازد، نابود شود، عشق را ارجمند بدار برادرم، اگر مرا به بکتاش برسانی کنیزیت خواهم کرد.
چنین اندیشه هایی را چندان دوامی نبود، افکاری منفی و زهرآگین، از راه می رسیدند، به مغز دختر عاشق یورش می بردند و او را در لفافه ای از ملامت می پیچاندند:
ـ چه خوش خیالی رابعه! برادرت چه می داند که عشق چیست؟ او هوس را از عشق باز نمی شناسد، فرقی میان این دو نمی نهد، آن قوه ی تشخیص را ندارد که میان عشق صمیمانه و علاقه ی فاسدانه و حرام تفاوتی قائل شود، گذشته از این ، عشاق بر پا ایستاده را بر دریوزگان بر زمین افتاده، دست التماس دراز کرده، زبان به خواهش گشوده را بس مزیت ها است، بر پا استوار بمان ، خود را ذلیل مکن، در عرصه ی عشق دلاوری را بیش از زبونی، ارزش هست، در برابر حارث قد راست کن و بانگ برآور که بکتاش را دوست می داری. عاشق شده حق تو است و هیچ کس را قدرت آن نیست که تو را از دل باختن و دل بستن، از عاشق شدن و سر فدای جانان کردن، باز دارد.
خورشید، تن خود را به میانه ی آسمان کشید، نگاهش را به جهان و جهانیان خیره تر کرد، رابعه همچنان در بسترش در پیکار با افکارش بود و در انتظار چه؟ در انتظار فراخوانده شدن از سوی حارث، در انتظار لحظه های طوفانی زندگی اش.
انتظارش به درازا کشید و از سوی برادرش احضار نشد، رابعه از بسترش به درآمد، از شبستان خارج شد و زیر لب غرید:
ـ حتماً برادرم، پس از سفری طولانی و زیاده روی در بیدار ماندن، اسیر سر پنجه ی خواب شده است، او به این زودی ها بیدار نخواهد شد.
و به جای آن که به خوابگاهش باز گردد، بر بام قصر به گام زدن پرداخت، گاهی به جایی می آمد که سرای محبوبش را به آسانی زیر نظر داشته باشد و گاهی به آن سوی بام می رفت و دیده به سرای سرخ سقا می دوخت.
در دو سوی بام قصر، دو سرا برافراشته بود، سرایی که در آن مردی می زیست، مردی که محبوبش شده بود، به قلبش راه برده بود و بر دلش عاشقانه حکومت می کرد، سرایی که به غلامی خوش سیما و خوش فطرت تعلق داشت، به مردی که با عشق دست دوستی داده بود و برای خرسندی معشوقش، از انجام هیچ کاری فروگذار نمی کرد، مردی که حکومت عشق را به باور او رسانده بود، حکومتی که احساس، احسان، بزرگواری، پاکبازی، خود را به هیچ انگاشتن، رضایت یار را طالب بودن، ارکان سپاهش بود، و در سرایی دیگر، سرخ سقا سکونت داشت.
رابعه می دانست اگر سرخ سقا، به راز عشق او پی ببرد، انتقام سختی از او خواهد کشید، هم از او، که وادارش کرده بود تا به غور برود و مذاکره درباره ی ازدواجش با مرحب را به محاق تعطیلی اندازد، و هم به بکتاش که برای نجات شرف دختری، ضرب شست خود را به او نمایانده بود، او را در برابر چندین فاسد و هرزه بر زمین کوبیده بود.
دختر عاشق در آن هنگام، بیش از خشم برادرش از توطئه های سرخ سقا می هراسید، چرا که می دانست، آن مرد بزدل، برای ستاندن انتقام به هر کاری دست خواهد زد، فقط منتظر دستاویزی است، منتظر بهانه ای، تا زهرش را به کام شان بریزد.
رابعه شب دوشین را به یاد آورد، شبی که شنیده بود، سرخ سقا و حارث، دو به دو با هم به گفت و گو پرداخته اند، شبی که هردوشان از غیبت او و بکتاش آگاه شده بودند، دختر زیبارو به فراست دریافته بود که بهانه ی کافی به دست سرخ سقا افتاده است تا غیبت او و بکتاش را به یکدیگر مرتبط بداند و با گفته های خود ، زهر بدبینی را بر جان حارث بپاشند.
گام زدن بر بام، چندان دوامی نیافت، رابعه به آن قسمت از بام آمد که بر سرای بکتاش اشراف داشته باشد، در آن مکان بر دیواری تکیه داد و بی آنکه چشم از خانه بردارد ، با خود واگویه کرد:
ـ تو در سرای خود خفته ای بکتاش، غافل از آنی که تمامی شب را در مغزم، گیر و داری بوده است میان عشق و توطئه هایی که در راهند؛ از آن می ترسم سرخ سقا نیرنگی در کار کند و عشق پاک مان را به خون بیالاید؛ اگر در سرایت به سر می بری، به در آ، بگذار یک نگاه تو را ببینم، به کنارم بیا بکتاش، به من بگو با توطئه های سرخ سقا چه کنم، با توطئه های این ماری که گردن برافراشته است و آماده است تا با نیش زهرآگینش، ما را نشانه برود...بکتاش کنار تو، چه سعادتی برای من بود، سعادتی که دیری نپایید، اینک حارث بازگشته است، او بی شک از من برای غیبتم توضیح خواهد خواست، شاید درباره ی غیبت شبانه ات، از تو هم توضیح بخواهد؛ اگر حارث چنین کند به او چه خواهی گفت؟ چه پاسخی در آستین داری که به او ارائه دهی، پاسخی باور پذیر... مرا چاره ای نیست جز این که سر ماری که گردن کشیده است به سنگ بمالم، از میان برش دارم، پیش از آن که نیش خود را در تنمان فرو کند، پیش از آن که زهر را در رگ هایمان به جریان اندازد، می دانی چه کسی را می گویم بکتاش؟
منظورم سرخ سقا است، با توطئه باید به جنگ رفت، با زهر باید زهر را خنثی کرد، نمی شود در برابر ماری بدخواه و کینه ورز، خود را با شهد و انگبین مسلح کرد و به مصافش رفت؛ چه تنهایم بکتاش، به کنارم بیا و مرا برای از بین بردن توطئه ها یاری ده...


***

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید